یک فنجون عشق داغ

عید همه مبارک انشاله سال خوب و پر سلامتی و شادی برا همه باشه...

فروردین ...جمع بندی سال 92 با کلی بالا و پایین های که داشت خیلی سخته. شروع خوبش تو خونه خودمون اولین عید دوتاییمون ...سفره هفت سین و مهمون داری و کلی خاطره خوب... تلاش زیاد برای اماده شدن کارم برای نمایشگاه نقاشی ... 

اردیبهشت و مصادف شدن تولدم با روز مادر ...ماه دوست داشتنی خودم... تولد ترنم عزیزم و رفتن سمانه عزیزم به امریکا... بهترین اتفاق عرصه هنری ایم و برگزاری نمایشگاه و کار من و مها و یه عالمه کار قشنگ دیگه ... یه نمایشگاه پر از موفقیت و تجربه جدید...

خرداد و زمزمه های عوض کردن خونه و کلی استرس برای جمع کردن وسایل و یه ماه پر از شوک برام... تقریبا یه تنه همه خونه رو جمع کردم و میریختم تو کارتن و شب ها همسری چسب میزد... هنوز دو دل بین موندن و اجاره دادن یا رفتن تو خونه خودمون و به جون خریدن دوری راه ... هر چند الان میسنجم میبینم خیلی هم دور نیست ...اما من عادت ندارم و نداشتم.... اولین مسافرت مون بعد ازدواج ... با مها اینها ... شمال 

تیر ماه چند روز قبل شروع ماه رمضان و شروع بودن خونه مادر شوهر ... برام سخت بوده و هست اما چاره ای نداشتم... خونه باید تعمیر میشد و سهل انگاری همسری و خانواده اش و جوش زدن های الکی من ... چقدر اشک ریختم اما.... 

مرداد تولد پسری یکی دونه امون... یه دونه خاله دو سال و گذاشت پشت سر ....یه مرد کوچک... 

شهریور اروم ... عادت کردن به بودن خونه مادر شوهر... اکثر روزها صبح میرم و عصر میام خونه ... مادر شوهر هم شمیرونی قدیمی هست اند اما نمیدونم چرا اکثر کارهام و حتی غذا درست کردن ام براش اینقده تعجب داره ... وا شما اینجوری میکنید وا شما اونجوری میکنیند و اون حس بد بهم دست میده و من هم فرار میکنم ...خونه خواهری و جوجویی دوست داشتنیش که داره کم کم شیرین میشه...کار کردن پیش عمه شادی و تو مزون و ....

مهر و زمزمه های سفر یه دفعه ایم تنها و رفتن به جایی که ارزوم بود... دعوت خودشون و لطف و محبتشون و من ...... البته اول تر یه سفر سه چهار روزه به اصفهان شو ی مانتو و یه عالمه تجربه ... اگر شوهر نداشتم مطمئنا شوهر برام پیدا میشد از بس زبون ریختم ... روزهای آخرمهر و حرکت زمینی به عراق همراه با مادر عزیزم...

آبان ماه .... ماه عزیز و دوست داشتنی ام  ...یه سفر عالی بی نظیر ..گم کردن هم تو حرم حضرت علی... خرید تو بازار نجف... حرم امام حسین و حضرت عباس و .... عالی بود عالی .... اولین سالگرد پیش هم نبودیم ... به لطف همسری تو بهترین نقطه دنیا بودم... برگشتن ام تولد همسری سالگرد نامزدیمون و عقدمون و ....

پذیرفت ام بی تو باشم و بی تو به سفر برم فقط برا اینکه کمتر تو خونه باشم... بهترین زمان دیدن روی ماهت تو میدون تجریش موقع رسیدنمون بود .... عاشقتم....

آذر و سرگرمی کلاس خیاطی همراه با خواهری عزیزم... سفر به مشهد با قطار ...با ترنمی و مامان و باباش ...یه سفر دو روزه و کلی بارون و یه عالمه حس خوب معنوی....

دی ماه و تولد یک سالگی دونه ای من ... تبسمی عزیز و کچل ام ... عاشقت ام جوجه اییی من که تا من و میبینی انگار دنیا رو دادند بهت و یه سره تو بغل منی... اولین زمزمه های سفر به سرزمین خدا... ناراحتی عمه اینها از اینکه فیش ام و بهشون ندادم و تصمیم یه دفعه ای برای رفتن و فرار و وسوسه دیدن مکه و مدینه ... مها اینها اوایل بهمن رفتن و برنام هامون یکی نشد با هم بریم . ما اواخر بهمن....

بهمن ماه ...اماده شدن و دلشوره ... حرکت.... یه سفر بی نظیر عالی انگار تو خواب بودم و... دیدن خونه خدا و اون همه ادم و لطف خدا و خوندن نماز تو حجر اسماعیل و بوسیدن پرده کعبه و خدایا چی دیگه ازت بخوام ....همراهی مادر و پدر و غر زدن های من و عصبانیت هام و .... خدایا من و ببخش... اولین خرید های نی نی از بیبی شاپ و مادرکر و .... خدایا عاشقت امممممم.... 

اسفند ماه و برگشتم ... نیومدن همسری به فرودگاه به خاطر کار زیاد و ناراحتی من ... اولین قدم برای بازسازی خونه ...شد چیزی که میخوام ... تعمیر اساسی و انتخاب کابینت و .... گفتیم تا عید تموم میشه اما نشد ... عیب نداره من که اینهمه ماه صبر کردم این هم روش... اماده شدن برا شروع یه سال جدید... چیدن سفره هفت سین تو اتاق خودمون و ... خرید آخر سالی تو تجریش شلوغی و .... مها و ترنم و... حاجی فیروز و .... 

از بعد معنوی یه سال عالی داشتم عالی ... بعد عاطفی بالا پایین داشت... یه روز خوب و یه روز  ...من لجباز و همسری حساس ... از دید کاری ضعیف ... دوست دارم مستقل تر از این حرف ها باشم تو فکر شروع مزون برا خودمم .... از نظر هنری هم عالی خیلی راضی کننده بود خیلی ... شروع تجربه کار با رنگ روغن و لذت بردن زیاد از این سبک و .... 

امیدوارم سال جدید برا همه عالی باشه تو همه ابعاد زندگیشون و برا من و همسرم هم همینگونه .... عالی عالی عالی.... همه پدر مادر ها و مامان بزرگ بابا بزرگ ها هم سلامت باشند و سایه اشون بالا سر مون تا ابد باشه.... 

نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

لعنت به این وضعیت که به خاطر یه آشغال دم در نگذاشتن و فراموش کردن باید دو ساعت گریه کنی و یه روز کامل سر درد داشته باشی....

آشغال ها رو تو راهرو جا گذاشتم کفش ام و واکس زدم فراموش کردم بردارم و بعد مادر شوهر مهربون دیدند و اوردند تو و بعد تر گذاشتند دم در .... متنفر ام از اون خنده های زیر زیرکیت..... 

الان ار همه عالم و آدم متنفر ام..... یه اس ام اس دادم که شرایط منو معلوم کن .... خسته شدممممممممممممممممممممممممممم

نوشته شده در ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

جمعه شب رفتیم میدون بهمن . من برای اولین بار بود میرفتم اونوری.. یعنی هی تو ماشین نستم و دیدم داریم میریم سمت بهشت زهرا. به همسر میگم از دستم خسته شدی میخوای منو ببری تو بیابون ول کنی؟!! واقعا هم اصلا نمیدونستم برا چی داریم میریم اینقده دور... بعد کلی دور زدن و رانندگی رسیدیم میدون بهمن و کلی مغازه و کبابی و جیگرکی و من خوشمزهرفتیم تو یکی از مغازه ها که از همه شلوغ تر بود و یه میز طبقه بالا و کنار پنجره و بال و جیگر و دل که من میدوستم و قلوه که همسر دوست داره .... جای همگی خالی... یعنی اونقده حال داد که چند بار تشکر کردم و از این به بعد میخوام تا تصمیم گرفتیم بریم بیرون میدون بهمن و پیشنهاد بدم...

جمعه هفته قبا هم با مها و ترنم و همسر ها رفتیم لواسون و بعد کلی برف بازی و باقالی و لبو  خوردن رفتیم رستوران برا شام و شب عالی بود.... اونقده خندیدیم که همسری بعد مدتها گفت که خیلی خوش گذشت... یه وقت ها خیلی خودمون اسیر روزمرگیها و کار و زندگی میکنیم اونقده که تا به خودمون میایم میبینیم دنیامون پر خستگی و یکنواختی شده و یه دفعه این هیجانها ما رو به خودمون میاره که بابا جون یه وقت ها لازمه بیخیال همه چی بشی  ....

امروز تولد یه سالگی بچه موچولویی نازنازیمون تبسم ه ...صبح زنگ زدم به خواهری و میگم گوشی رو بزار بغل گوشش میخوام بهش تبریک بگم... یعنی یه عسله کچله عااااشقشم...خصوصا وقتایی که مثل پاندا میچسبه بهت...

جمعه هم براش تولد گرفتند و.... 

خونه نیاز به تعمیر داره نمیدونم چرا هی تو کارش گره میوفته... صحبت ها شده امیدوارم که خدا هم یه نظری کنه و کارش شروع بشه تا برا عید دیگه خونه خودمون باشیم...

کلاس خیاطی میرم و عالیه ... اونقده چیزهای خوشمل برا خودم دوختم که همسری کمد و میبینه یه ماشاله ی بلند میگه نیشخند

امشب هم مامان شوهری رفته عروسی و من و بابا و همسر تنهاییم و شام قراره همسر بگیره بیاره ...

نوشته شده در ٢٥ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme