یک فنجون عشق داغ
فکر میکنم نوشتن روزانه ها برام جالب تر باشه و به عنوان یه دفترچع خاطرات بعدها لذت ببرم از خوندنش... از یه طرفه دیگه فکر میکنم مجبورم کنه زود به زود بیام بنویسم .... انشاله...
شنبه 91/10/9: شاگرد زبان گرفتم... از آشناهاست بعد کلی سر و کله زدن قرار شده برا شنبه و سه شنبه ها بیاد پیشم... سرخوشانه صبح به امین میگم من و تا دم خونه مامان اینا برسون تو برو مغازه ... اونهم خودش و تا دم مغازه رسونده و من ماشین و بردم خونه مامان اینا .... از اونور مامان تصمیم یه دفعه ای گرفته نهار بره مهمونی و اصرار که منم باهاش برم .... قرارمون شد که همه بریم مها و خواهر بزرگه و ... نهار میخوردیم تلفن زنگ زد و شاگردم پشت در خونه امون و من 
دوشنبه 10/11 از صبح کلاس نقاشی تا عصر ...گردن ام ترکید.... برا نمایشگاه اماده میشیم تو اردیبهشت...امیدوارم کارم جزو کارهایی باشه که انتخاب میشه.... این روزهای اضافه کلاس برام خیلی دوست داشتنیه انگار بچه ها با هم خیلی مهربونتر شدند و صمیمی... اونوقت اونده حرف زذم که یکی از بچه ها معاف ام کرد از غذا اوردند و یکی دیگه گفت اصلا من برات شیرینی هم میارم
... بچه ها میگند اگه تو پسر شده بودی مخ دختر ها رو میزدی اساسی
( هر جلسه یکی از بچه ها نهار میاره حالا کی نوبت من بشه نمیدونم)
چهارشنبه 10/13 صبح رفتم بیمه آخر سر بعد کلی دوندگی کارم درست شد و بیمه مشاغل آزاد شدم.... اونوقت اونقده تو صف زبون ریختم که با همه رفیق شدم... خانم مسوول قبض پرداختی ام و زده و میگه اینو باید میرفتی سر نیاوران میگرفتی اما من برات اینجا زدم
و من.... شب هم خونه مها اینها مراسم شب اربعین و شام .
پنجشنبه 10/14 از صبح این کانال اون کانال مراسم عزاداری و من به یزد نمره عالی میدم چقدر قشنگ میخوندند و سینه میزدند... شب خیلی دیگه حوصله ام سر رفت... اس ام اس دادم به امین که حوصله ام سر رفت زنگ زده میگخ پاشو برو خونه مامان اینا گفتم میترسم و نمیرم.... حالا سر خوشانه نشستم پای نت و یه لیوان چایی و یه لاک خوشرنگ که بزنم دیدم زنگ میزنند کی؟؟! مادر شوهر که اومده دنبالم... سریع آماده شدم و در و زدم بهم که!!!! کلید پشت در موند... شب با کلی زحمت همسری در و باز کرده تازه کلی بهم تبریک هم گفته... من هم گفتم تقصیر خودته باید هماهنگ کنی مامانت میخواد بیاد یا نه ...اونهم با یه خونه بهم ریخته و داغون... تازه کلی غ که من هر شب باید شام تنها بخورم و من
دیشب خودش بیومد خونه مها اینها من براش شام آورردم و امشب رفت در باز کنه و ما هم چون غذا اماده بود خوردیم گفتیم زود میاد..
------------------------------------------------------------------------------------------
هنوز دغدغه اصلیم آشپزیه البته دوست دارم ها اما ترس بد درست کردنش برام سخته.. تازه زدم تو کار دسر و شیرینی گزی این و خیلی خیلی ذوست دارم... بلاگ sheftayebe عالیه خدا حفظش کنه من خیلی ازش کمک گرفتم....
دغدغه اینروزای مادر شوهر هم بچه آوردنه منه ... تازه رشوه داده پسر بیاری یه طلا پیش من داری حالا دیشب میگم مامان این همه پسر داریند (4 نوه پسر و فقط یکی دختر) بازهم پسر .... میگه تو بیار دختر هم بود من طلا رو میدم.... پفتم چشم سفارش میدم.....
نی نی خواهر بزرگه انشاله تا 2 هفته دیگه میاد ... اینبار تصمیم گرفت بره بیمارستان بهمن... اما شاید دوباره بره آتیه که من اصلا دوست ندارم...
برا همه از خدا خیر و خوبی میخوام امیدوارم خدا به زندگی ما هم عطا کنه...
بعد از کلی بالا و پایین رفتن و اینور و اونور بالاخره رفتیم سره خونه زندگیه دوتائونه.... واقعا فقط دلم میخواست تموم شه و بگذره حتی تا شب قبل عروسی تو خونه و در حال چیدن بودم ...یعنی من این همه وسواسی بودم و خبر نداشتم.... ساعت 10 شب پشت فرمون دارم میرم خونه و با خودم فکر میکنم فردا این موقع همه چی تموم شده تمومه تموم....
صبح ساعت 7:30 آرایشگاهم هنوز تو چرت ....شروع میکنه و آرامشش من رو آروم... حدود 1 پسر میاد دنبالم و باغ و آتلیه و.... به جای ساعت 6 برا مراسم عقد ساعت 8 میرسیم ....تازه به قول امین خیلی خدا بهمون لطف داشته که چمران و فرشته اون ساعت شب خلوت بوده .... لباسم آرایشم کت و شلوار پسر همه عالی بود ایمان پیدا کردم به انرژی کائنات و فرشته ها....
پاتختی خونه مادر شوهر بود خوبه خوب... هم لباسم و هم آرایشم خدا رو شکر عالی بود و پیش فامیل شوهر آبرو بخر... خوب من نه برا آرایشگاه و نه برا لباسهام از هیچکدوم اونها نظر نخواستم و خودم کاره خودم و کردم...
الان یه هفته است خونه خودمونیم دیشب برا اولین بار غذا درست کردم خوراک مرغ با مخلفاتش... بد نشد....
الان هم ماشین لباسشویی که برام حکم یه غول زبون نفهم و داره زدم داره کار میکنه هر چند دقیقه یکبار میرم میشینم جلوش ببینم در چه وضعیه ....
تا مدت ها کاتالوگ بدست تو خونه دارم میچرخم ...شک ندارم 
عزیزم سه سال کامل شد سه سالی که عهد کردیم با هم باشیم برا همیشه .... 8/8/88 هیچوقت فراموشم نمیشه.... 8/8/91 متفاوت با سالهای پیشه برام 5 روزی هست که زندگی مشترکمون و زیر یه سقف شروع کردیم.... حالا دیگه آبان برا من شیرینترین ماه ساله 3/8 -8/8 و 13/8 تمامی اتفاقات شیرین زندگیم از تولدت تا عروسیمون.... از خدا میخوام که زندگیمون رو سبز تر و سبز تر کنه و شادی و سلامتی رو بهمون هدیه بده.... کمکمون کنه تا تو این راه پر فراز و نشیب دست تو دست هم به همه آرزوهای مشترکمون برسیم..... انشاله.........
| Design By : Pichak |



