یک فنجون عشق داغ

الهام جان ... عزیزم ....... تو غریبه نیستی خانم....... از من خیلی چیزها میدونی که خیلی ها نمیدونند....... خانمی اینطوری نگو دلم میگیره و عذاب وجدان میگیرم ها...... الهامی دلم خیلی گرفته از بعضی ها....... شاید تو هم جزوش باشی اما اینو به حساب غریبی و بی معرفتی نذار....... حال الانم خیلی قاطیه....... ما ادم ها حق داریم یه وقت ها از هم دلگیر بشیم مگه نه؟؟؟ هممون که عین هم نیستیم ..... همین تفاوت ها باعث این دلگیری ها میشه...... الهامی شاید هم اصلا تو بی تقصیری اما خیلی از بزرگترها ......... من معذرت میخوام اگه نمیتونم رمز بدم........

پ ن: من رمز به هیچ کدوم از بر و بچ فامیل میدم......... اصرار نکنید ...... حتی شما خواهر عزیز بغل

نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شادم بابت یه موضوع.........

حوصله ندارم بابت یه موضوع......

دلم گریه میخواد بابت یه موضوع.........

غمگینم.... شادم...... بیحوصله ام........ عصبانیم....... کسلم....... اه........ فقط میدونم قاطیم......

---------------------------------------------------------------------------------------------

- زمانی که مها تازه ازدواج کرده بود........ یه روز رفتم خونه شون....... دیدم داره آهنگ غمگین گوش میده....... چقدر تعجب کردم....... مگه اونهایی که به عشقشون رسیدند و زندگی متاهلی رو شروع کردند هم دلتنگ میشند که از این آهنگ ها گوش کنند؟!!!! گذشت و گذشت تا دیشب........ قاطی بودم....... آهنگ گوش میدادم...... نور اتاق کم و من هم کف اتاق دراز کشیده رو زمین......... ابی میخوند.....آهنگ شب مرد تنها........... شب های جوونی چه بی اعتبارند همش بی قراری همش انتظاره ........ اونقده گوش دادم که........ نمیدونم چرا هی گریه ام میومد........ راست میگفت........ با حال دیشب من که خیلی تناسب داشت........ تازه فهمیدم که متاهلین هم خیلی دلتنگ میشند....  

- الهامی خوشحالم که شاد میبینمت..........

 

نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

روز چهارشنبه من و اقای همسر با هم سر و سنگین بودیم .... حالا چرا من نمیدونم...... از اون حالت ها بود که باید میرفت تو غار تنهایی مردوونه و ..... من هم دلگیر شدم اما خوب تحمل کردم .......

روز پنجشنبه کماکان تو در غار وایساده بود و نه بیرون میومد نه من و راه میدادناراحت .... فقط یه وقت ها یه یادی میکرد اما اون هم با کلی قیافه گرفتن.... من هم تصمیم گرفتم طی یه حرکت غافلگیرانه شب برم خونه شون .... آخه میدونید بابایی نمیگه دلتنگتم فقط تو رفتارهاش نشون میده و.... این رفتار 2 روزه هم یکی از علت هاش همین بود .....

عصر پنجشنبه کلاس نقاشی داشتم...... کلاس نزدیک خونه مامان شوهر میباشد .... 6 تموم میشد .... من هم گفتم از 6 برم اونجا تا بابایی شب بخواد بیاد حوصله ام سر میره گفتم دیر تر میرم...... از کلاس تا تجریش با دوستم پیاده رفتیم و من گفتم بریم خرید کنیم... تو مغازه و در حال خرید بودیم که آقازاده زنگ زد.... کجایی ؟؟

تو مغازه.... دارم خرید میکنم.....

ااااااااااااا........ بعدش چی؟

میخوام برم گلسر هم بخرم.....

بعدش چی ؟؟؟

نمیدونم.... میرم خونه یا نمیدونم ........ حالا .......... ( شما فقط توجه به تلاش مذبوحانه من جهت لو ندادن بکنید..... البته که آقای همسر هم تمام تلاششو میکرد که از زیر زبون من حرف بکشه ها ....)

خوب خونه بری که تنهایی .... مگه نمیخوای بری خونه خاله ات؟؟؟

نه من نمیرم.... اصلا تنها میمونم.......... عزیز دلم بزار خرید کنم حالا ....... میزنگم....

خلاصه من خریدم و کردم و زنگ زدم ..... هر چی سعی کردم که نگم نشد........... بابایی جان من تصمیم داشتم شب بیام خونه شما یه سر به مامان و بابا بزنم.... اگه اجازه بدید همین کارو کنم؟!!! مژه البته هنوز سر و سنگین بود ها.... اما خوب ذوق کرد و گفت خوبه ..... خداحافظ تا شب .....

شب تیپ جلفی زدم بد جور......... دامن کوتاه چهارخونه قرمز .... از اون ها که بچه بودیم داشتیم ها ....... تاپ مشکی پولکی با بالرو مشکی ساده....... مامان شوهر اونقده نگام کرد .... از خجالت مردیدم..... فکر کنم هم خوششون اومد هم تو دلش گفت این چه جلفهنیشخند ......... با مامان و بابا میحرفیدیم تا اومد........ اول تر تا من و دید خندید ...... رفت تو اتاقش لباس عوض کنه من هم عین ندید بدید ها دویدم اونوری..... وااااای دوباره سر و سنگین شد .........

تا مدتی اونقده ناز کردم و لوس بازی در اوردم تا .......... قلب دوست شدیم .....

خسته بود اما ......... شب خواب خواب بود اومد منو رسوند... کلی هم بارون میومد عشقولانه....... ممنون عزیزم .......ماچ

پ ن 1: خونه روبرویی آقای همسر پارتی بود....... درست روبروی پنجره اتاق بابایی.... من هم هی نگاه میکردم خوب.... عین سارا کورو بود به خونه روبروییشون هی نگاه میکرد..... با این تفاوت که اون آخر رفت اونجا اما من نه..... من:بابایی جون اینها س*ک*س هم میکنند؟؟؟ ..... نمیدونم خوب آره ... شاید ..... من: اما من مطمئنم به هیچ کدومشون قد ما که خوش نمیگذره......... زبان ............. واقعا خیلی بی ادبید اگه فکر بد کنید ها..........

پ ن 2: دوست خوب خوبها ........ سوءبرداشت نشه..... من به همسرم میگم یه وقت ها بابایی.......... اولترش خودش هی میخواست نصیحتم کنه یا درخواست کنه میگفت .... بعد افتاد تو دهن من........ بابایی همسره نه پدرم.......هر چند که من عاشق جفتشون هستم.....

پ ن 3: برای دوست جونهام که اهل پازل اند .......... این هم عکس پازل منه.... این هم عکسش....  یاد بچگی ها افتادم .... اسباب بازیهامون رو به هم نشون میدادیم و کلی ذوق میکردیم.....

الانه نوشت : پازلم تموم شد......... نمیدونم چرا برای این یکی این همه ذوق و شوق داشتم درست کنم .... خیلی کمتر از یه هفته بود خریده بودم اما خوب تموم شد....... هانیه جون فکر کنم به موضوعش ربط داشت نه؟؟!!!نیشخند

نوشته شده در ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نمیدونم این بابایی چرا تا عصبانی میشه ........ برا هر کسی ها ........ هر جایی ها ....... عین این بچه تخس بی ادب ها زودی میگه میزنه تو گوشت ها ........ جمعه ای هم منو مفتخر کرد به این جمله تهدید آمیز اما دروغی ......... استرس

من یکمی ناراحت شدم اما چیزی نگفتم تا دیروز که توی ٢ تا اس ام اس عشقولانه گفتوندم که به من دیگه این حرف و نزن........

خلاصه از اون روز این جمله شده مضحکه دست من و این آقازاده.......

دیشب کلی کلی دنبال بهونه برای دیدنش بودم........ ساعت حدود ٩ شب بود که تصمیم گرفتیم با خواهری بریم پیاده روی تا کجا .... پارک وی.... برای بهونه هم یکم از کیک تولد عسل و یه ظرف آش جو همراه کردم....... حالا بماند که این وزنه های سنگین برای من نقش دمبل رو بازی میکردند.......

 نرسیده به پارک وی به همسر زنگیدم: کجایی...

 تو خیابون....

نه بابا ......... من هم تو خیابونم......کجای خیابونی...( بابایی داشت از سر کار بر میگشت)

زیر پل پارک وی.......

ااااااااااااا ........... نمیبینمت........ من جلو آتیش نشانیم ........ تو کجایی....... میخوام بیام بزنم تو گوشت....... این جمله در کمال پررویی و بچه بدی از طرف من اعلام شد ....

همونجا صبر کن اومدم......... البته که با کلی ذوق این جمله رو گفت.......

خلاصه همو به این بهونه دیدیم......... اما من که نزدم تو گوشش...... اون هم گفت من هم نمیزنم تو گوشت... شما تاج سرید ..... من هم با کمال پررویی گفتم زود باش خم شو دست منو ببوس....... ما با هم دوستیم.........قلب

---------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:امروز صبح خواستم یه اس ام اس عشقولانه بدم....... اما تهش باز نوشتم اگه به من توجه نکنی میزنم تو گوشت.......... این جمله جادوییه چون سریعا بهم زنگ زد و .....قلب

پ ن 2: مردها خیلی بامزه ابراز علاقه میکنند....... در عین اینکه میخواند بگن قوی هستیم و مرد اما عین این جوجو کوچولو ها ذوق زده و احساساتی میشند........ البته که ما خانم ها خیلی زرنگ تریم ...... این حس ها رو میگیریم و تلافی میکنیم.....

پ ن 3: نمیدونم چرا یه دفعه یاد این اهنگ ابی افتادم: قلب تو قلب پرنده ...پوستت اما پوست شیر ه .........

نوشته شده در ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیروز تولد عسل بود........ ما هم که کشته مرده غافلگیر کردن ادمها تو تولداشون تصمیم گرفتیم بریم خونه شون و .......

از روز قبلش به بابایی توضیح دادم که فقط  دختر ها هستیم ....... وگرنه شما رو هم میبردیم......

با الهامی و خواهر جون جونی و خاله مهربون راهی شدیم.....  شمع های کیک رو تو کوچه روشن کردیم و رفتیم تو........ اینقده خوب بود اینقده سوپرایز شد......... تازه آقاشون هم خونه بود کلی کلی ذوق کردند...... بعد تر ها که همسر محترمشون رفتند ما عین خل ها همش وسط برقص برقص.......

خلاصه سرمون گرم شده بود که یه دفعه موبایلی لرزید و بعععععععععععععععله آقای همسر ......... اصلا شاکی نبود که من تا ساعت نزدیک ٩ بیرونم و......... اصلا به روی من نیورد .......... فقط گفت من دارم جمع و جور میکنم برم خونه........ اونوقت این یعنی چی؟؟!!!!! یعنی کار من تموم شده زودتر از شما که خانمی دارم میرم سمت منزل........ یعنی برای چی تا این موقع شب بیرونی.............. وای یه عالمه معنی های دیگه هم داشت خوب.........

اصلا نمیدونم چه جوری کیک خوردیم......... چی جوری کادو ها رو باز کردیم....... فقط من عین اسپند میپریدم بالا و پایین که باباجون من والدینم دم در اومدند دنبالم....... عین اونوقت ها که بچه بودم و میرفتم جایی برای تولد........

سر راه به طور معجزه آسایی رفتم دنبال آقای همسر........ که اگه این حرکت فداکارانه انجام نمیشد من الانه نصفه بودم......... کلی کلی ذوقیدیم از دیدن همدیگه........قلب

پ ن ١- من عاشق وقتایی هستم که ادای منو با زبون اون خرگوشه تو اون گرگه بود در میاری......... کیف میکنم ......... حال میکنم........

پ ن ٢- دیشب واقعا خیلی زیاد دلم میخواست پیشت باشم ....... اااااااااااااااااااه

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

جمعه برای اولین بار تا اونجا که یادم میاد رفتیم سیزده بدر اون هم کجا......... پارک گفتگو.........

شب پنجشنبه قرار شد بریم طرف های شرق و لشگرک ....... آخر شب پنجشنبه قرار شد بریم پارک طالقانی ...... صبح زود جمعه قرار پارک پرواز و در اخر سر از پارک گفتگو در اوردیم......... رفتیم سیزده و بدر کنیم اما فقط و فقط به دلمون حال دادیم........ اونقده خوردیم که...... سبز 

من اصلا شیطونی نکردم ....... اصلا آتیش بازی نکردم....... اصلا دستم و پام آتیش نپرید..... تازشم کلی خانم بودم با بابایی جوجه درست کردیم...... خوردیم...... ناخنک زدیم...... گوجه له کردیم...... سوزوندیم........ به به ........

همه بودند........ روز خوبی بود جز آخرش........ همه همو گم کردیم ........ عینا 4تا خانواده با 4 تا ماشین ها همو گم کردیم....... من هم یکم خوب دعوا شدم.... ناراحت نحسی سیزده بود خوب ........

پ ن 1 - برای اولین بار به چشم خودم دیدم که دستشویی مردانه ..... دقت کنید مردانه...... صف بودتعجب در حدود 30-40 نفر ....... باور کنید راست میگم....... بعد خانمها با کمال افتخار راحت میرفتند و میومدند...... کلی فخر به مردا فروختند...... از خود راضی

پ ن 2- با زن برادر بابایی( یعنی جاری) دوست نیستم........ بی ادب.... ببخشید ها سر جیش کردن پسرش با من یه دعوای صوری اما از دید من جدی کرد....... خوب به من چه....... من رفتم ماهی بازی پسرش جیش کرد ....... اصلا مگه من مای بی بی هستم....... بابایی هم گفت عیب نداره اون شوخی کرد اما ......... من باهاش میحرفم اما دوست نیستمقهر........

پ ن 3- من کماکان خنگ میزنم....... تو ویترین خونه مامانی اینا یه مجسمه فرشته بود با بال و ....... خیلی زیبا بود اما یه نکته غریب داشت..... فرشته هه داشت فوتبال بازی میکرد...... من هم با کلی هیجان بابایی رو صدا کردم و مجسمه رو بهش نشون دادم....... میدونید چجوری شد..کلافه بعد یه دست نوازش از اون نوعش که تو اصلا خنگ نیستی به سرم کشید و گفت اون توپ فوتبال نیست که ........ قارچ میباشدخجالت

پ ن 4- از دست بابایی یکم دلخور بودم ها......... اما نمیدونم چرا هی یادم میره و باهاش هی دوست میشمسوال.....

نوشته شده در ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یادمه حدود یه سال و نیم پیش یکی از دوست های جون جونیم عروسی کرد....... اون موقع ها تو شرکت همکارم بود به جای الهامی الان.... برام از خاطراتش تعریف میکرد و گیج بازی هاش ........ من هم کلی کلی میخندیدم و مسخره اش میکردم که چرا تو اینقده خنگی...... نیشخند

حدود یه سال و نیم بیشتر گذشت و من نامزد کردم ........ و حالا من به درد دوستم مبتلا شدم....

١- داماد دوم خانواده مرد بسیار شوخی میباشد.... اون اول تر ها یه روز جمعه من منزل مادر شوهر بودم و بحث سر اصلاح موی آقایان و جا پا روی سر ........ داماد هم هی به شوخی میگفت روی سر من جای پا باقی مونده...... من هم که غافل از همه جا فکر کردم مثلا وقتی تو مو خالی میشه میگند جای پا جا مونده.......

 گذشت و گذشت تا چند وقت پیش .... پدر شوهر تازه موهاشو کوتاه کرده بود و از من نظر خواهی کرد که خوب شده یا نه و من هم که نمیتونم مثل آدم حرف بزنم  با لحن شوخی گفتم : بابا عالی شده اما انگار رو سرتون جای پا هه....... دیدم بابا عین بمب از خنده ترکید...... منو میگین تعجب بابا برام توضیح داد جا پا روی شونه میمونه یه پا این سرشونه یه پا اون یکی و ........ منو میگینخجالت

٢- چند روز پیش داشتیم خونه شون فیلم نامزدی میدیدیم...... تو سالن مردونه بود .... بابایی من نشسته بود وسط و دو تا دامادهاشون دو طرف اون... بابا شوهر خیلی جدی گفت پاچلاق ها رو(منظور باجناق ها)........ من هم جدی تر گفتم : وا مگه پاهاشون چیزی شده بود اونشب....سوال اینبار دیگه همه یه جور خاص نگاهم کردن.......

پ ن : این وضعیت فکر کنم مسری هستش..... پس اگه منو مسخره کنید شما هم مبتلا میشید........

 

نوشته شده در ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

٢٨ تیر ماه ٨٨ برای اولین بار همدیگرو شناختیم........ شب عید مبعث بود...... هنوز هم صدای ناقاره امامزاده صالح تو گوشمه........ تازه از کیش برگشته بودم و سیاه سیاه.... اما تو اونقده سفید بودی که تا خجالت میکشیدی انگار همه خون تو تنت میومد تو صورتت...... یه عالمه حرف زدیم....... تازه بازهم حرف بود اما دیگه باید میرفتین.......

٨/٨/٨٨ عقد کردیم....... روز تولد امام هشتم...... نرسیده به اذون ظهر محضر وقت داد اونهم به چه پارتی بازیی از طرف بابای من.... دیر اومدی ...... باز هم شد دم اذون ظهر...... یادته چقدر دستپاچه بله گفتم........ خجالت از اونروز شدم خانم تو و تو شدی مرد زندگی من........ دوست دارم مرد ماهم.......

٢٠/٨/٨٨ مراسم نامزدی گرفتیم....... تالار نیاوران....... اومدی دم آرایشگاه تو آصف دنبالم...... چقدر خجالت کشیدم منو اونطوری دیدی.... البته که ماه شده بودم.... از خود راضی

تو آتلیه ....... چقدر شیطونی کردم....... چقدر ژست های بامزه گرفتیم..... هر چند که من به کار عکاس اطمینان نداشتم....... اما عکس ها ماه از آب دراومد....... (اینو بعد سال تحویل وقتی کلی کلی با دادن عکس و فیلم سوپرایزم کردی فهمیدم)...

شب مراسم زود رسیدیم .......... مامانت اینا هنوز نیومده بودند....... اوه اوه اوه چقدره عصبانی شدی.........

29/12/88 اولین سال تحویل کنار همدیگه........ عصرش اومدیم خونتون .... سفره هفت سین انداختم.... بعد سال تحویل تو اومدی پیشم....... اولین دور بودن از مامان.....نه؟؟! ممنونتم بابت این کارت.... رفتیم امامزاده ....... انشالله سال سبز و شادی همه داشته باشند و ما هم.......

پ ن1: الهام جان یه دنیا دوست دارم .... اصلا هم تو دختر خاله ها تنهات نمیزارمت..... باهاتم حالا حالا ها.......

پ ن 2: یادمه چند وقت پیش وقتی خواهر شوهر بزرگه من و داشت به صبوری تو زندگی متاهلی نصیحت میکرد ناخودآگاه زندگی رو به سیب زمینی سرخ کرده با سس تند تشبیه کردم....... بماند که کلی کلی به این مثالم خندید..... اما خوب واقعی بود....... دوست داری میسوزی تو دهنت مزه مزه میکنی... میخندی ... اشکت در میاد اما عاشقونه ادامه میدی.......

 

نوشته شده در ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خواستم بنویسم ... اینبار از خودم... از بابایی جونم..... خاطرات خوب و تلخمون و تا یه روز یادمون نره با یاد خدا و عشق شروع کردیم....... که یه روزبعد سال های سال در کنار هم بودن  این خاطره ها رو بخونیم و لذت ببریم.... مینویسم از خاطرات واقعیمون تو این دنیای مجازی اما دوست داشتنی........

نوشته شده در ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme