یک فنجون عشق داغ

صبح خیلی شیک رفتم سمت ماشین.... سویئچ رو انداختم تو در دیدم تق باز شدن نکرد.اما همه در ها بازه. امیدواری که شاید تقی کرده و من نفهمیدم. ادامه دادم...قفل پدال و باز کردم، سویئچ رو چرخوندم قفل فرمون باز شد. دوباره چرخوندم ....ااااا چرا باطری کار نمیکنه... دوباره... دوبار.... نمیدونم چرا یه دفعه حس کردم ماشین مغز نداره... انگار خالی شدهناراحت خیلی باز هم شیک پیاده شدم... در کاپوت رو باز کردم و ......... خدا ماشین ام مرده... جای باطری خالی سیم میم هاش ولو ورده.... بعد یه لبخنده ناز اومد رو لبم.... رفتم سراغ صندوق عقب.... خاک بر سره خرش کنند... هیچی از صندوق کم نشده بود.... اومدم تو ماشین تو داشبورد ....... ای عوضی خر.... پانل ضبط..... کماکان میخندم.... آخه میدونید هر بار خواستم از کنار ماشین رد شم یه لیز بامزه ای رو یخ ها میخوردم.... نیشخند

دوباره خیلی شیک... فرمون رو قفل کردم ... قفل پدال رو انداختم.... مرتیکه دیونه قفل درها رو خراب کرده بود ...مجبور شدم دونه دونه درها رو ببندم.... از همه شیک تر پیاده برم تا تاکسی سوار شم.... فقط میخواسته زحمت من رو زیاد کنه....

خبر خوش رو اول به همسری دادم.... جالب بود اونهم خندید و تازه بهم تبریک گفت... بعد به پدر عزیز خبر دادم.... جالب تر اونهم خندید.... البته اول خندید و بعد دعوام کرد... من هم با پررویی گفتم تقصیر من چیه خوووووووووب...... اقدامات امنیتی من کامل بود ... تازه به بابا میگم فکر کنم دزده تا صبح تو ماشین بوده چون تو ماشین گرم بودقهقهه

++ دزد عوضی خره کثافت خیلی الاغی اگه اون پشت مشت ها قایم شده بوده باشی که به من اول صبحی بخندی...... خیلی عوضیی.... فهمیدی...

++ خره اون باطری عمرش رو کرده بود... دیوونه لاستیک زاپاس رو میبردی به جعبه ابزار و جک.... بیشتر به دردت میخورد...

++ آخه یکی بهش بگه پانل ضبط بدون بدنه اش بدردت نمیخوره خیلی شیک بیار پس ام بده.....

++ نمیدونم چرا بدم میومد به ماشین دست بزنم.... حس ام میگفت دزده خیلی کل کثیف بوده....تمام کارها رو با دستکش انجام دادم.... اینطوری ردی از اثر انگشتم هم نمود حالا بخواند گیر بدند من خودم ماشین ام و دزدیدمنیشخند

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

این آدم برفی رو دیروز تو حیاط شرکت من و عسل درست کردیم....نیشخند

نوشتنم نمیاد.... هفته دیگه امتحان آخر ترم تری دی مکس ه.... باید یه پروژه هم تحویل بدیم...هنوز کار آنچنانی نکردم و این همش شده برام استرس....... آخ

+ میخونمتون اما نمیدونم چرا نمیشه صفحه نظرات رو تو پرشین باز کرد.... ببخشید نظر نمیدم...

نوشته شده در ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

همه جا سفیده... خدا یعنی مردم از ذوق... آخه اینهمه مهربونی و ما این همه بدجنس...... امروز ماشین نیاوردم شرکت... سرخوشانه تو برف قدم زنون اومدم و خودم با خودم برف بازی کردیم.... تازه با درخت ها هم برف بازی کردم.... یکم هم شیطونی و به خواهری گوله برف زدم....نیشخند

+++مهربونی و ماه و بخشنده....آخه هر چر بگیم شکرت که کمه.... ممنونتیم خدای مهربونمون..... ممنونماچ

 

نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خدایا ممنونتم و دوست دارم هوارتا........

برررررررررررررف.....

نوشته شده در ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیشب همسری بهم میگه تو اشتباهی قد کشیدی.... باید یه ٢٠ سال برگردی عقب.... هنوز بچه اینیشخند اما من با اصرار نخیر هم من یه خانم تمام عیارم..... بعله بعله......

---------------------------------------------------------------------------------------------

دلم خواست یه دفعه از بچگی هام بگم ....خاطراتم با خواهر بزرگه.... با مها......

نقاشی های کوچولو کوچولوی یواشکی رو گوشه کنار دیوار و غافلگیری ماماننیشخند

نقاشی با آبرنگ روی صورت عمه کوچیکه.... وای خدا قشنگ آرایشش کردیم....

رفتن روی میز تلویزیون و بعد از اون تلویزیون و........... وای پرواز خواهر بزرگه و برگشتش وسط اتاق......

ما سه تایی تارزان بودیم ..... حرکت از تراس طبقه بالا... لیز خوردن بر روی سر درب پارکینگ حیاط و پریدن تو تراس طبقه پایین..... یعنی حال میداد اساسی....

آب بازی و آفتاب گرفتن تو حیاط.....

من و مها عاشق جعبه ابزار بابا بودیم..... یعنی بازی میکردیم با آچار پیچگوشتی ها.....

بابا یه دستگاه اهم متر داشت ....اونوقت من و مها دو سر اون رو میگرفتیم و دور تا دور خونه..... به همه چی میزدیم ببینیم اون عقربه هه تکون میخوره یا نه....... یادته ترکوندیمش و قایمش کردیم تو کمد.....

یه لوله بزرگ داشتیم برای تلسکوپ بود.... فکر کنید تو اتاقمون یه تاپ بود.......شیرین روی اون نشسته بودم و این لوله هم دستم بود.... اون هم افقی.....وای رفتم تو شیشه قدی و تمام خورد شد.....

توی پذیرایی روی لبه مبل اسب سواری میکردم..... برگشتم تو شیشه در تراس و.......

تو حموم یواشکی وان رو پر میکردیم و اونوقت شیرجه های ما بود و سر و صدای مامان....

رفتن رو صندلی برا دیدن تقویم و افتادن و دست شکستن.......

شروع شدن کارتون و همراه اون بچه هه یکیمون حرکت میکرد از اینور به اونور اتاق و یکی دیگه آرمش رو زمزمه میکرد....

تقسیم های عادلانه خوراکی تو کاسه های کوچیک و هی لفت دادن برا خوردن .....مسابقه بود بیشتر بین من ومها برای پز دادن باقیمونده خوراکی....

از آب هویج بدم میومد چقدر به این خواهر بزرگه رشوه میدادم که بخوره یواشکی مامان به جای من.....

 از جوراب شلواری متنفر بودم..چون هر وقت بابا میخواست پام کنه گوشت پام رو میکند.......

مها یادته موهات رو با ماشین اصلاح زدی....... یعنی خنده بود ها.......

از سرسره متنفر بودم....... از رسیدن تهش...... میخوردم رو زمین و درد داشت...... اما عاشق تاپ بودم...

خاله بازیهامون و تقسیم اتاق به سه قسمت مساوی.... تو قابلمه هامون آب بود و نون.یه وقت ها هم مامان حال میداد مخلوط میوه..... حال بیشترش وقتی بود که پلو میپخت تو اون قابلمه های کوچولو.....

اونوقت ها خونمون دم پارک قیطریه بود و مامان میرفت تجریش ما رو تنها میذاشت..... واااااای اگه دیر میکرد..من و خواهر بزرگه نشسته پشت پنجره و گریه عین چی ..... مها بازی برا خودش....... چقدر خر بودیم ها........ فکر میکردیم کلی مامان دور رفته......

جمع شدن جمعه ها خونه مامان بزرگ....... تا ما میرسیدیم .همه بچه ها...زلزله ها اومدند.......الی یادته..... اما خدایی خودتون طغیانی تر بودید.......آخ چقدر بهمون بر میخورد......

بازی مادام یس......بازی گوشه به گوشه...... قایم موشک..... یه بازی دیگه هم بود یکی میرفت بیرون و یای یه چیز و تغییر میدادند..... چقدر ساده بودیم ها.......

ما اتاری داشتیم و الی اینها سگا....... آخیش دلمون قارچ خور میخواست......عقده ای شدیم.....

یه عالمه دیگه هست....... خیلی تا......... چقدر ساده بودیم...دنیامون چه شیرین بود...خواسته هامون کم بود... چقدر زود بزرگ شدیم....

عکس رو ببینید........ دم یه زمین متروکه افتاده بود.....بدون هیاهوی بچه ها...... مها یادت .......اونی که میومد دم خونه ...یه وقت ها هم دم پارک قیطریه میومد...... پول هامون تو دستمون تو صف....  یادش بخیر.........

---------------------------------------------------------------------------------------------

هنوز هم عاشق تاپ بازی تو پارک ام....... هنوز هم با مها وقتی میریم تو کتاب فروشی اول میریم سراغ کتاب بچه ها.......

هنوز هم عاشق رنگ ایم و نقاشی..... هنوز هم اگه وقت کنم بازی مارینو رو بازی میکنم........ هنوز هم تا تو یه جمع هستیم دور بچه ها میچرخم و باهاشون تفنگ و دزد و پلیس بازی میکنم.......

هنوز هم بچه ام....... اما قد کشیدمنیشخند

++++ همسری هوارتا میدوستمت.......

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه اونقده این شرکت کوفتی سرد بود که مجبور شدم زودتر برم خونه..... خونه رفتن همانا و افتادن و خوابیدن همان.... حتی کلاس نقاشی که کل هفته منتظرمیمونم  تا سر برسه رو نرفتم...... اونوقت دلم خون شد برا قرار بلاگی.....خیلی خیلی دلم سوخت نتونستم بیام....با مها هماهنگ کرده بودم که با هم بیایم اما.....این هم اضافه به همه بد شانسی های اخیر من....... دیگه چه فرقی میکنه......

---------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه از کلاس اومدم دوباره افتادم..... مها اینها اومده بودند...... رفتم بالا یه دوش بگیرم..... یه دفعه دیدم چراغ خاموش شد حالا من و میگیداسترسهمونطوری درو باز کردم یعنی حتی نگفتم تو لباس تنت نیست.فکر کردم جن اومده....... بعد دیدم دو تا قوطی کمپوت آناناس و آلوئه ورا پرت شد تو حموم...... مدل سوپرایز های خاص همسریه دیگه... 

پنجشنبه داغون بودم... مامان شوهری زنگ زده احوالم رو میپرسه.... فهمیدم همسری خبر داده بهشون... پدر شوهری هم گوشی رو گرفت تا احوالم رو بپرسه...اونقده انرژی داره که حد نداره....خدا حفظش کنه...... یعنی واقعا میدوستمش....قلب

جمعه عصر همسری اومد خونه مون.....یعنی گوله انرژی.......میدوستمش بیشتر وقتی برام پاستیل میخره میاره..... بعد پشت دیوار قایم شدم بترسونمش ....دیدم از اتاق نیومد بیرون... سرم رو خم کردم که ببینم کجاست.....آنچنان خورد لبه دیوار.... خواستیم بیایم پایین سوار کولش شدم ....تا وسط راه پله اورده من و بعد خواستم بیام پایین پام رو پله لیز خورد و واااااااااااااااای ولو شدم رو پله ها.... حالا وایساده پشت منو میماله و دعوام میکنه........ بهش میگم خوبه شوهرمی ها اگه دوست پسرم بودی باهات بهم میزدم اینقده خجالت کشیدم......نیشخند

اونقده میذوقم وقتی میبینم برنامه های آشپزی رو با ذوق و شوق میبینه .... عاشق کانال me chef .... خیالم راحت میشه پس فردا سره گشنه رو بالش نمیزارم خوووووب ....

+ خوبم خوشم اما عمیقا موندن اینجا داره خلم میکنه...... دنبال کار میگردم بد جور....هر کس سراغ داره بگه من رزومه بفرستم.....

 

نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

آقا میگم ها چقدر بده تو محیطی که کار میکنی از مدیرت متنفر باشی نه؟؟؟؟؟

 این روزها بد جور موندم تو حکمت خدا.....

نوشته شده در ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 رای من:

بهترین وبلاگ فصل: جوگیرات 

بهترین وبلاگ روزانه نویس فصل: نوشته های زنجبیلی

پدیده وبلاگی فصل: میثمک

برای رای دادن به وب گپ یه سر بزنید......

--------------------------------------------------------------------------------------------

هاله جون جونی ممنونم باعث شدی برم و بلاگ های خوبی رو بشناسم...... هیجانی داره این رای دادن ها ...........به من که قول چلو کباب با نوشابه داده شده

نوشته شده در ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

من فروخفته در احساس شبم.... گفته بودم چقدر تنهایم

گیج و گنگ ام مثل برگی در باد..... گفته بودم چقدر دلتنگم

از این شب ها بدم میاد..شب هایی که تو باید بری خونه اتون و من هم خونه امون..... شب هایی که تو نگاهت میشه خوند دلتنگی رو....... شب هایی که تو تماس دستهامون تنهایی وووووول میزنه....... شب هایی که من با گریه میخوابم و تو با دلتنگی..... شب هایی که عطر موهام غربت نفس هات رو کم داره و.......

 نمیخوام جلوت گریه کنم که خاطره خنده هام رو کدر کنم.... اما دیشب........پای تلفن...... یادته بهت چی گفتم... خیلی تنهام خیلی......تلفن رو قطع کردیم ...میدونم تو غرق شدی تو غم هات و من غرق شدم تو تنهایی ام.........

کابوس این شب ها هم تموم میشه زوده زود.......

** با خوندن بلاگ سایه های سپید هوس آپ کردن کردم...........

** الی جون با خوندنت غم اومد تو دلم...........دلتنگتیم خیلی خیلی.......

--------------------------------------------------------------------------------------------

یه بازی بلاگی ، خوش ام اومد گفتم بازی کنم:

اگر ماهی از یکسال بودم... اردیبهشت، روح و جسم ام تو این ماه همراه همه کائنات از نو  زاده میشه....

اگر روز هفته بودم... دوشنبه.... نمیدونم چرا؟!

اگر عدد بودم... هفت و هشت....... هفت برام خیلی عزیزه.... هشت هم که...٨/٨/٨٨

اگر جهت بودم... شمال شرقی.... میانه روی خوبه به نظر ام.....

اگر همراه بودم... همراه شاد.... دلم میخواد به همه انرژی مثبت و شاد بدم....

اگر نوشیدنی بودم... سرد: آب پرتقال تازه..... گرم: هات چاکلت

اگر گناه بودم... بوسه.......

اگر درخت بودم... بید مجنون ........ از اونهایی که تو پارک نیاورونه....خاطرات بچگی هام و تارزان بازیمون....

اگر میوه بودم...هلو..... توت 

اگر گل بودم... نرگس

اگر آب و هوا بودم... بهاری پر از بارون.......

اگر رنگ بودم... صورتی روشن و سفید

اگر پرنده بودم... از پرنده ها خوشم نمیاد.... اگه بودم قو بودم از اون سفید هاش

اگر صدا بودم... صدای یه رودخونه آروم تو دل شبه جنگل......

اگر فعل بودم...نیشخند

اگر ساز بودم... دف

 اگر کتاب بودم...خیال باطل fairy tales دیروز از شهر کتاب نیاوران خریدم یکیشونیشخند

اگر عضوی از بدن بودم...چشم

اگر جمله بودم... تا شقایق هست زندگی باید کرد.....

اگر شعر بودم... شعر آفتاب می شود از فروغ........نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه ذره ذره آب میشود........ 

اگر بخشی از طبیعت بودم... جنگل سبز

اگر حس بودم... لامسه و بینایی

 از طرف من هر کی میدوسته دعوته........... حس خوبی بعد نوشتنش بهتون دست میده......

نوشته شده در ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme