یک فنجون عشق داغ

مینویسم برای دل خودم تا سبک بشم........

حوصله ندارم اساسی....... حس میکنم گیر کردم تو یه دوره بحرانی که هیچوقت ازش بیرون نخواهم اومد...... قاطیم بد جور...... دلم هیچی نمیخواد حتی بابایی مو........ حالم از این کلاسهای مسخره که خودم رو اسیرشون کردم بهم میخوره.... حوصله کار و این کمپانی های ......رو ندارم........... حوصله دوست هام و ندارم...... حتی حوصله نداشتم بیام و بنویسم........ گفتم شاید سبک شم اومدم............

خدایا یه موقع فکر نکنی دارم ناشکری میکنم ها....... فقط دلم گرفته و غم داره...... همین........

زندگیم تو دستم نیست........ روزها هی پشت سر هم میرند و من و با خودشون میبرند..... همین طوری با هر چیز کوچیکی گریه ام در میاد........ کلی به بابایی غر میزنم....... دعوا میکنم..... قهر میکنم..... من مقصرم اون مقصره........ من در مورد حساسیت هام بهش گفتم اما اون انگار براش یه ذره مهم نیست که نیست.......

چقدر سخته وقتی هی یخورده یخورده وارد زندگی مشترک میشی میبینی که خیلی خواسته ها ایده ها حتی قول و قرار ها میره زیر سوال و از یاد میره یا حداقل کمرنگ میشه.........

رفتیم مسافرت....... با بچه ها جمع شدیم بریم شمال...... اونقده بد اخلاقی کردم و نق زدم که دیگه بابایی صداش در اومد...... هی نصیحت و نصیحت و من هم هی گریه و گریه ......... من حساسم ؟؟ دلم میخواد پیشش باشم اما تا نزدیکش میشم انگار یه خوره میوفته تو جونم اونقده اذیت میکنم که دوباره یه عالمه تا ازش دور میشم.... و تو چقدر صبوری که این خل بازی های منو تحمل میکنی.....

بعد یه دفعه میرسم به نقطه ای که الان رسیدم ....... سکون و سکوت شدید..... طوری که حتی یه تلفن زدن ساده بهش برام میشه عین شکنجه..... در حالیکه دلم با تمام وجود صداشو میخواد.... و من از همه این تعارض ها متنفرم.......

حسی که یه همسر بهت داره زمین تا اسمون با حسی که پدر و مادرت بهت دارند متفاوته........ دیروز به وضوح اینو فهمیدم........ اگه بابا بود و این همه لوس بازی و گریه منو میدید میگفت کی سارا رو اذیت کرده و ازم دلجویی میکرد .......و اگه مامان بود و این درد مسخره کمر منو میدید سریع یه درمون میکرد و تا یه هفته پیگیری میکرد که چطورم ......... من اشتباه کردم که این حس ها رو تو وجود بابایی جستجو میکردم .......اون نه پدرمه و نه مادر..... همسرمه ........  ومن باید یه زن باشم براش نه یه بچه..... این تغییر دادن وجودت از یه دختر ناز نازی به یک زن زندگی خیلی سخته....... کلافه کننده است بدجور.....

خدایا .......خدا جونم میشه لطفا آرامش و صبر و مهمون دلم کنی ....لطفا .خواهش میکنم.....

-----------------------------------------------------------------------------------------

* سفرنامه شمال رو بعدا تو دختر خاله ها مینویسم.

* هانیه جون رفتم اون بلاگ رو دیدم ........ چقدر همشون بی ادب بودند........ من هم با نظرت موافقم.... حتی اگه کسی اعتقاد نداشته باشه نباید دیگران رو زیر سوال ببره..... متاسفم برای همشون....

* سمیرا جون جونی معذرت بی خبرت گذاشتم........ ببین قاطی پاتیم خوووووب...ناراحت

* فکر میکنم هیچ مدله هیچکس منو نمیفهمه ....... نمیدون مچرا هر کاری میکنم بقیه یه برداشت دیگه میکنند....... به چیز نجومی متفاوت از دیدی که من داشتم به موضوع...

* خدایا همه پدر و مادر های مهربون و برامون و حفظ کن......... ممنون خدا جون.

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه از کلاس نقاشی پیاده داشتیم بر میگشتیم تجریش... نرسیده به پارک وی یه محل هست که هر چند وقت یکبار نمایشگاه های مختلف برگزار میشه...... دم ورودیش دیدیم شلوغ پلوغ و یه نمایشگاه خیریه به پا....... ما سه تا هم که فقط وفقط اهل کارهای خیر تا خانمه دعوت کرد داخل هنوز حرفش تموم نشده ما وسط حیاط بودیم...... فکر کنم خودش از این پذیرش دعوتش توسط ما هیجان زده شد.......

من پنجشنبه ها تا میرسم خونه سریع کارهام و میکنم که با مها و زهرا بریم کلاس ..... این عجله یه وقت ها کار دستم میده بدجور......... کیف مو عوض کردم و پول برنداشتم خووووب......ناراحت

خلاصه تو کیف پولم هم فقط و فقط 700 تومن پول بود و تو دلم یه عالمه هواتا که خرید کنم و یه کمکی کرده باشم....... خجالت هم میکشیدم به این دو موجود مهربون بگم پووووووووووول........خودشون هم میگفتند من میگفتم وا.... نه ....من چیزی نمیخوام... خلاصه تو این غرفه ها هی چشم انداختم ببینم چیزی کمتر از 700 تومن پیدا میشه یا نه ........ که بعلههههههههه البته پیدا نمیشه.....ناراحتنیشخند

رسیدیم به غرفه عروسک فروشی ....... بچه ها داشتند خرید میکردند اما من عین یه خانم فقط نگاه....... افسوس......... یکدفعه دیدیم زهرا یه هزاری داد بهم گفت باید بهت میدادم...... من و میگیند....... هوراتا پول و گرفتم دادم به آقاهه و یه پروانه خوشگل گرفتم ....... ذوق زده شدم آآآآآآ ذوق زده شدم .......

خلاصه ماجرا تموم شد تا جمعه....... نهار خونه مامان شوهر بودم ....... بعد از ظهر هی به آقایی همسر گیر بریم بیرون....... کجا؟؟؟ این نمایشگاه خیریه هه.....مژه 

من خوب دلم باز هم پروانه میخواست...... حدود 7:30 -8 بود که رفتیم....... اما اینبار یه عالمه تا پول داشتم با خودم...از خود راضی تازه بابایی هم بود و ....... چسبید هزار تا.........

این ها رو خریدم خووب......

پروانه ها........... جینگولی ها....... این جینگیلی ها اونقده باحال میشه به مچ میبیندیند...... بابایی برام خرید.... دو تا هم برای خودش خرید........ رنگ مال اون خوشگل تره....

از این پروانه ها چند تایی هم برای فامیل گرفتیم چشمک همسری هم برای پسر کوچولوی جاری دو تا ماشین گرفت ........ از این کوچولو ها که میکشیم به سمت عقب شارژ میشه و حرکت میکنه........ وای یکیش وسط مسیر یه دفعه Take off میکرد و اونوقت امیر علی با هیکل کوچولوش و همسر بنده با هیکل تپلش وسط سنگ ها هی میچرخیدند و ذوق میکردند.........

-----------------------------------------------------------------------------------------

- بابایی یه وقت ها خیلی ولخرجی میکنی هامتفکر من یادم نمیره بابت اون جینیلی ها چقدر پول بی زبون رو دادی .... خیریه بود گیر ندادم .......

- این پسر کوچولوی جاری حدودا سه سالشه........ با بابایی من عین دو تا هووو میمونند......به قدری هم از لحاظ خلق و خوی شبیه اند که حد نداره......یعنی کافیه من به همسری توجه کنم و اون میپره وسط و نمیزاره ........ یا هی میاد الکی منو بوس میکنه و هی در گوشم زمزمه میکنه که عمو رو دوست نداشته باش....... باورتون نمیشه هر کاریش کردیم شام نخورد تا اینکه من بهش گفتم امیر بیا بخور تا قوی بشیم بریم این آقا دزده رو بزنیم(منظور همسره بنده)....... نمیدونین چطور خورد که بریم حساب بابایی رو برسیم تازه هی وسطش به من یاد میداد که مشتش هم میزنیم..... لگدش هم میزنیم تازه با تفنگ تیرش هم میزنیم و........

خلاصه اخر شب من تو اتاق بابایی رو تخت نشسته بودم و بابایی داشت اون جینگیلی ها رو به دور مچم می بست .... سر و کله هوو پیدا شد ... اومد از تخت بالا و من بغلش کردم ....... آقا دقت کنید یه دستش تو یقه باز تاپ من و یه دستش رو گوش من و بازی با گوشواره ام ( کار مورد علاقه بابایی)........ آقا بابایی رو میگی دیگه داغ کرد .... از اتاق بیرونش کرد ......قهقهه من و میگید........ نیشخند

- همسر عزیزم من فریاد میزنم و میگم که این جمعه رو هرگز فراموش نمیکنم......... نیشخندبغل خودم و خودت......... ماچچشمک

 

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

میخوام به چیزهای خوب فکر کنم.......... از صبح با الهامی همش انرژی مثبت میفرستیم تپل تپل ............

دیشب با بابایی جررررررررررررر و بححححححححححث کردم ......... همه چی خوب بود..... عالی تا من رفتم پیاده روی با مها و بعد یه سر رفتیم قائم ....... زنگید...... هر وقت تو میری بیرون یه سر هم باید بری قائم دیگه ........ آقا من و میگی تعجب..... بعد تر من و میگیعصبانی......... رفتم خونه اما منتظر شدم که تا زنگ میزنه خش خشش کنم و ....... شیطان

اما من دل نازک ........ زنگ زد اونقده خسته بود ....... گلوش درد میکرد ......... هیچی نگفتم....... مژه..... رفت بخوابه ........ من هم دو سه تا اس ام اس وحشیانه نوشتم و منتظر تا بخوابه بفرستم که اگه عصبانی شد دیگه دستش به من نرسهنیشخند ....... اما خوب از اونجایی که خدا دوستش میداره من هم خوابم برد ......... تا صبح اومدم بزنگم بیدارش کنم که یاد اس ام اس ها افتادم ........ دیدم بهترین موقعیته ....... خواب آلوده تا به خودش بیاد من فرار کردم.......... سریع فرستادم و بعد زنگ زدم و راهی شرکت شدم........

آقا رسیده نرسیده دیدم داره میزنگه.......استرس ........ من هم که مملو سیاست..... جانم ..... عزیزم....... این ----- چیه اول صبحی؟؟؟؟

- ااااااااا ........ تازه گرفتی عزیزم؟؟؟ ماله دیشبه خوب....

- برای دیشبه ، 7 صبح رسیده به من؟!!!!!

- نه خوب دیشب نوشتم خوابم برد......... بعد دیدم حیفه حالا که نوشتم بفرستم خوووووب....... حرف و باید زد .... مگه نه؟!!

- آهان....... عجب......... متفکر .........

تازه با خبر شدم یکیش نرفته ....... اصل کاریه بود....... دوباره فرستادم اما بازهم نرفت ....ناراحت

--------------------------------------------------------------------------------------------

- سرما خورده.... گلوش درد میکنه...... من هم هی و هی زنگ میزنم و نازشو میکشم.... خوشم میاد خووووووووووب.......چشمک

- بی خیال دنیا میشم.......... همه آرزوهامو میذارم تو یه حباب صورتی و میفرستم هواا..... جایی که خدا میگیره و جواب میده........ چرا بیخودی غصه بخورم و به خودم آسیب برسونم خوب؟؟؟ خوبه پریسا جون جونی؟؟؟ماچ

- جمعه خونه همسری بودیم ........خوش گذشت اما نه به اندازه هفته پیش...... فکرکنم اونقده آتیش سوزوندم و شیطونی کردم مامان شوهر مقادیری ناراحت شدند ....... نگران....... اما خوب من پشتم گرمه....... ادامه دادم........از خود راضی

- من هم مادر شوهر و دوست میدارم هم پدر شوهر....... اما خوب پدر ِ همسر یه چیز دیگست ......... ماهه...... لپ لپیه هزار تا........... قلب

- اونقده دلم همش رقص میخواد......... همش بپرم بالا و پایین ....... بچرخم و شادی کنم.......... عصری میریم خونه عسل اینها......... انرژی میفرستم برای یه عصر دل نشین و رقصی........ جای همگی خالی .......

 

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه بعد از کلاس نقاشی پیاده داهی تجریش شدیم....... به امید اینکه تو راه یه کافی شاپ خارق العاده ما رو دعوت کنه داخل........ همینطوری که میرفتیم و میرفتیم رسیدیم به یه کتابفروشی ......... من و مها هم که خوره کتاب ....... با زهرا سه تایی رفتیم تو....... سه تا دونه کتاب خریدیم یه شکل........ کتاب عرفانی...... تا اومدیم بیرون مها پیشنهاد کافی شاپ باران رو داد و سه تایی چپیدیم داخل....... یه محیط اروم و تا حدودی هنری ........ هر کدم از میزها یه نام داشت و و راجع به اون نام مطلب داشت...... سینما .... ادبیات ...... تئاتر و... ما پشت میز موسیقی نشستیم..... کتابهامون رو در اوردیم و هر کدوم برای نفر بغلی یادگاری نوشت......... حالا در نظر داشته باشید....... من میرم امریکا.... مها برزیل و زهرا کانادا.......... چشمک 

------------------------------------------------------------------------------------------

شب بابایی به علت خستگی زیاد شام نیومد خونه مون........ موکول شد به فردا شب...

------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه نهار مهمون جناب اقای همسر بودم.......... بعد از کلی تو ترافیک مسخره چمران موندن .... فقط و فقط برای زدن چند لیتر بنزین از پمپ بنزین ولنجک و بعد تر بازهم تو ترافیک موندن برای رسیدن به خونه بابایی........ با کلی اعصاب خوردی رسیدم....... یعنی من منتظر یه حرکت تهاجمی از طرف همسر و .......... اما زهی خیال باطل....... اونقده مهربونانه برخورد کرد .......... جوجه ها رو به سیخ کشیده بود ........ ذغال هارو اماده کرده بود و من گشنه فقط منتظر درست شدن جوجه ها.......

خدا رو واقعا به خاطر این لطف بزرگش به من سپاسگزارم......... آشپزی بد من و ........ خدایا شکرت که یه همسر مهربون اشپز نصیبم کردی.........

عصر هم جیگر به سیخ کشیده تو بالکن خونه مادر شوهر بسیار تا چسبید........خوشمزه

اوضاع خوب بود خیلی تا اما ............... فوتبالسبز....... من و یادش رفت ........... من هم سرگرم ور رفتن با سیستم مرده بابایی شدم ............ اخر سر هم اونقده قاط زد ...... ولش کردم به حال خودش............ اما مگه این فوتبال خر تموم میشد..... خلاصه دیگه مهربانانه گفتم بابایی دیر شد ما شام مهمونیم ها ........همه منتظر ما ها...... پیشنهاد چی بود؟؟؟!!! شما برم تو ماشین رادیو ورزش و پیدا کن ... بعد منو صدا کن.......... تعجب

بماند که در طول مسیر چه فریادها که بر نخواست.......... اخه این همه هیجان برای .......... وای.......... فوتبال............. و من در آخر خدا رو شاکرم که تیم مورد نظر بابایی برد........ آخ

جمعه با هم بودن بسیار شیرین تر از اونی بود که فکر میکردم ........ دوتایی تنها........ خدا ممنونم ازت بابت این روز شیرین که برامون رقم زدی........

ممنونتم بابایی مهربونم....................

---- من میخوام جادوگر بشم.......... اینو از بلاگ سارا جووون و بعد بلاگ یاسی جووون و بعدتر ار بلاگ جادوگر  پیدا کردم.......... خدایا کمکم کن تا اخر راه........

---- دلم مرغ بریونی میخواد و این همش تقصیر این الهام اتودیه......... با این فکر ها میخواد منو چاق کنه.......

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

همیشه دومین ماه سال برای من خیلی عزیزه ...........

شاید چون تولدم تو این ماهه.......

شاید هم چون حس میکنم اوج باروری طبیعت و زنده شدن دنیا تو این ماهه.....

حس میکنم اوج عشق و عاشقی الانه........ همزمان با طبیعت زنده بشی و دوباره از نو عاشق......... خیلی دوستش میدارم و از ماه تولدم خیلی تاثیر میگیرم..........

اولین شب اردیبهشت:

خانواده اقای همسر مسافرت اند......... بابایی تنها مونده خونه........ دیشب از سر کار که اومد باهاش صحبت کردم ....... گفت میره حموم........ از اونجایی که کف حمومشون خیلی لیزه و از اونجا تری که من تا به خودم باشم کلی فکر و خیال مسموم میاد تو دلم و به حالت بدی شور شور میزنه........ کلی سفارش کردم که عزیزم مواظب باش....... موبایلو با خودت ببر ............

یه دو ساعت بعد.......... هی زنگ و زنگ و زنگ......... هی عدم پاسخ....... موبایلو گرفتم جواب نداد ....... خونه رو گرفتم جواب نداد........ دیگه واقعا داغون شده بودم و هی هی داشتم میمردم........ اون فکر مسموم ها هم هی داشت عین حباب بزرگ و بزرگ تر میشد........ تا.......... یه دفعه تلفن زنگ زد........ منو میگیعصبانی........ آنچنان دادی زدم که......... حالا هی از اون اصرار آروم تر چرا داد میزنی ....... از من اصرارتر که ..... خلاصه با کلی دلخوری تلفن 30 ثانیه ای رو بعد شب بخیر گفتن سرد قطع کردیم........ دوست داشتم بفهمه کارش درست نبوده و من دلم شور میزده.......

با عصبانیت رفتم بخوابم که دیدم تلفن دوباره زنگ میخوره ......... انتظار داشتم عصبانی تر باشه اما........ خوب از اونجایی که خیلی مغرور میباشند ........ به جای عذر خواهی خیلی عادی صحبت کرد و من هم .......... انگار چیزی نشده......... یه مدل جدیده از دل در آوردنه دیگه....... با خیر و خوشی قطع کردم و خوابیدم .......... اما صبح دوباره من سر و سنگین و جدی....... جناب آروم و شوخ...............

بابا بی خیال شدم دعوا رو ادامه بدم و عصبانی باشم خوب.........

خلاصه اولین شب اردیبهشت ما خیلی عشقولانه بود......... چشمک

-----------------------------------------------------------------------------------------

* شب با کلی اصرار و التماس بابایی رو دعوت کردم خونه مون برای شام .......... الان خبر رسید شب مامان اینا میاند خونه مامان بزرگم......... حالا فکرشو کنید.... ابرو

** چکار کنم اینقده از این فکر مسموم ها نیاد تو مخم......... تازه از اون مدل خرکی هاشم میاد ها....... اصلا همه جوره اش میاد...... کمکم کنید........سوال

*** من عاشق اسمم ام خوب.......... اصلا حال میکنم یکی هی اسممو صدا کنه....... از اون بیشتر حال میکنم اونی صدام کنه که خیلی دوستش دارم........

**** یه دوست بی ادبی تو 2 -3 تا از پست های قبلی هام نظر بی ادبانه نوشته بود....... ناموسی....... من هم بنا بر این علت زشت نظراتم  این مدلیه جدید کردم...... معذرت دوستان اگه اذیت میشیند......... بهتر از اینه که حرف های بد ببینید خوب.....

 

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme