یک فنجون عشق داغ

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پریسا دعوتم کرد به بازی......

چیزهایی که میدوستم:

١- یه کاسه سوپ ولرم

٢- خوابیدن تو تخت خواب جناب همسر

٣- ملافه خنک

۴- لوسیون های خوشبو ی بدن

۵- حموم لوکس

۶- عطر خنک

٧- جیگر رو ذغال کباب شده

٨- نشستن تو تراس روی قالی

٩- پام و رو میز انداختن

١٠- فیلم دیدن با چیپس و ذرت

١١- آدم های خونگرم

١٢- ساعت

١٣- مداد رنگی و آبرنگ و کلا هر چی که رنگ و وارنگه

١۴- بغل کردن  

١۵- لباس ز*ی*ر بدون بند و دکلته

١۶- استخر

١٧- گل و گیاه و دشت و باغ و کلا طبیعت

١٨- تاب بازی

١٩- بوی جوجه کباب و کباب

٢٠- ساحل

٢١- پازل

٢٢- شلوارک خیلی کوتاه

٢٣- رنگ صورتی صدفی

٢۴- صدا زدنم به نام توسط بقیه خصوصا جناب همسر ... یعنی عاشقه اسمم ام (خیلی بدید اگه فکر کنید خودشیفتگی دارم ها)

٢۵- لباس عروس یقه باز و پف پفی  

٢۶- ماساژ

٢٧- نیشخند ابرومژه این ایکونا خصوصا وسطیه

 چیزهایی که بدم میاد:

١- سفر با هواپیما به مدت طولانی

٢- سرسره

٣- آدم خنگ و احمق

۴- آدم الکی مومن و دنباله روی بی مغز

۵- دروغ

۶- بی بند و باری در حد انفجار

٧- زنهای بدی که زندگی ها رو خراب میکنند

٨- مردهای هیز

٩- مداد سیاه

١٠- پز دادن و افه اومدن

١١- کشدار حرف زدن

١٢- آدم پر حرف

١٣- تونل طولانی تو مسیر  

١۶- شنا کردن تو دریای شمال

١٧- بامیه

١٨- غذا یا نوشیدنی داغ که زبونت بترکه

١٩- عطر گرم و شیرین ( یعنی تا حد اوق اوق)

٢٠- فحش و حرف بد ناموسی

٢١- شوخی پشت وانتی

٢٢- تو جمع پچ پچی حرف زدن با تلفن یا با یکی دیگه ( تا حد خفه کردن طرف پیش میرم)

٢٣-  قرار و بهم زدن

٢۴- پوست تن تمساح و مارمولک (تا حد اوق اوق)

٢۵- سیرابی

٢۶- آدم های خری که خیلی از خودشون تعریف میکنند....... هر چی هستی برا خودت باش جونم....

خیلی های دیگه هم بود ها........

نوشته شده در ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیدید یه وقتها اصلا اصلا پوچ میشید...... بی احساس و گنگ........ الانه اونطوریم مقادیری....... البته این هم بگم که توی تویه وجودم یه خنده ریزی خونه کرده .......هی میاد رو لبم اما خوب بر میگرده سر جاش......

-------------------------------------------------------------------------------------------

تعطیلات جایی نرفتیم اما همش هی همو دیدیم ....... همین هم برام کلی بود..... پنجشنبه خونه مادر شوهری بودم........ تا یه عالمه دیر وقت نیشخند یعنی اونقده مامان بابا miss call انداختند رو گوشیهامون که دیگه نمیتونست عددشو نشون بده....... کم مونده بود گوشی مامانه همسر و بگیرند....... حالا زنگ زدم میگم مامان چی شده؟!!!! میگه بابات میخواست بخوابه نگران تو شده بوده ابرو البته من هم باور کردم...... با یکم تاخیر دیگه مجبوری رفتم خونه..... هدیه همسر یه دسته گل زیبا همراه پوووووووووووووووووووول بودخوشمزه

جمعه آقای همسر مهمون ما بودند..... بماند که تا وقت نهار خواب بود و تازه بعد نهار هم میخواست بخوابه اما من نزوشتم..... اونقده شیطنت کردم نتونست بخوابهنیشخند

شب هم مامان و بابای همسری اومدند برای پاره ای مذاکرات با والدین منچشمک نتیجه مذاکرات متعاقبا به اطلاع میرسد........

شنبه دیگه از صبح مدل خر خلی قاط بودم ........ بابایی زنگید بریم بیرون..... قرار گذاشتیم عصری برای سوهانک....... مامان اینهای من و خودش و خواهر شوهر مهربونم اومدند...... زهرا و مامانش هم بودن....... بسی خوش گذشت ...... تهدید به خیس کردن من منجر به خیس شدن خودش تماما بود.....از خود راضی

عاشق اینم که روی زمین دراز بکشم و ابرهارو نگاه کنم...... اینم غروب خورشید

 از اونجا که ترک عادت موجب مرضه........ آخرش هم خودم خر شدم دوباره هم بابایی رو خل کردم...... خوب چیکار کنم دست خودم نیست........ بیمارم یعنی آیا؟!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

رفته بود حموم........ هر چی بهش زنگیدم جواب نداد ....... فکر کنم نزدیک 15-16 miss call فقط با گوشیم بود....... دیگه داشت قلبم میومد تو دهنم....... ساعت نزدیک 12 شب...... خونه رو گرفتم ......... مامان همسری سلام علیک خواب آلویی کرد و گوشی رفت دست جوجویی....... چیکار کنم خوب دلشوره خلم میکنه....... اما بهم گفتی محبت الکی نمیخوای که پس فردا برات عادت بشه...... اما من باز هم ادامه میدم .......اما این بار خیلی زنگ نمیزنم صبر میکنم خودت زنگ بزنی .... هر چند که سخته.......

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب زود خوابیدی اما من بیدار نشستم و نقشه امو کامل کردم....... دلم شیر توت فرنگی میخواست خوووووووب........ هی اس ام اس دادم.......نیشخند تو هم که کم نمیاری میزاری من خوابم ببره و تلافی کنی؟!!! اما جونم من خوابم ببره برده دیگه......خنده جوابتو صبح دیدم.......

--------------------------------------------------------------------------------------------

من شام بیرون میخوام ه کی بگم آااااااااااااااااااااااااااخه........ تو که همش خسته ای و دیر میای خوووووووووووووووووب..........میخوام دیگه......... اااااااااااااااااااااااااااااه

-------------------------------------------------------------------------------------------

* پریسا ادیسه جون یه خبری ، نظری، پستی........ دلتنگتیم ها......

** سمیرا جون برای چی نیستی؟؟؟ چی شده دوستم آخه؟؟

*** ادامه مطلب عکس های فریز شده.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نام من زن است...

نام من زن است و من به یاد دارم زمان زاده شدنم را.... من زنم زاییده درد... به یاد دارم زمانی را که محنت مهمان قلب مادرم شد....

من زنم به وسعت نام زن.... من زنم و از زمان کودکی ام کوله باری بس سنگین به نام صبر را حمل میکنم....

من زنم و معنا بخش عشق.... من زنم و گرما بخش زندگی....

من زنم و از زنی زاده شده ام به نام مادر و روزی خود مادری خواهم شد تا زنی را به خاک هستی آورم....

من زنم... بزرگ و سر سخت.... صبور و مهربان.... و هر جا که تو کم می آوری به یاد بیاور من زنم.... شانه هایم پذیرنده اشک تو و آغوشم آرام کننده دل پرآشوب توست....

من زنم و تنها زن........ من زنم و دختر....... من زنم و همسر....من زنم و مادر ..... من زنم و معنا بخش واژه هایی بس بزرگ........

نام من زن است......

---------------------------------------------------------------------------------------------

*متن بالا از خوده خودمه....... دیروز دلم بابایی رو میخواست عشقولانه گرفته بود ...... سریع فکرهامو روی کاغذ نوشتم.......تقدیمش میکنم به همه خانم های محترم......

** دیشب با خواهری تصمیم گرفتیم بریم خونه مادر شوهری سوپرایزشون کنیم.... خواهری یه روسری ماه گرفت براشون و من یه دسته گل...... گفتم کادو رو امشب در حضور بابایی تقدیم میکنیم......

خلاصه از تجریش چون دسته گل خراب نشه با ماشین رفتیم و گفتیم بر گشتن پیاده میام که پیاده روی مون رو هم کرده باشیم........ نزدیک های پارک وی زنگیدم خونه شون ........ مامان نبود....... آخ....... من و خواهری یه سوپرایز بدی شدیم....... بابایی خونه بود به هر حال رفتیم ........ گفتم حیفه گله خراب میشه..... برای همسری هم یه شاخه رز قرمز و یه کارت عشقولانه گرفتم....... گذاشتم رو تختش شب میاد سوپرایز بشه...... خلاصه اونقده نشستیم که اونهم از سر کار اومد....... با هم کارتو خوندیم و عشقولوندیم....... پیاده سه تایی برگشتیم تجریش....... بعد حاصلش........ خیلی میدوستمش..... بابایی برام خرید......بابایی رو هم میدوستم هوار تا..... بعد هم رفتیم آیس پک ١٢ اسکوپ گرفتیم...... یعنی هر چی رنگ داشت گرفتیم...... گفتیم ببریم خونه با مامان و بابا نوش جان کنیم...... آقا ترکیدیم..... تو دلم دعوا شد....... رنگ و وارنگ شدم..... جوجویی شب رفت خونه شون و من بازهم دلتنگ شدم .....

*** صبح از جایی عصبانی بودم عین دراکولا پای تلفن سرش داد زدم....... یعنی من نبودم ها...... سارا بده بود...... دختر بی ادبه...... ناراحت شدم بعدا خیلی تا....... ازش معذرت خواستم....... دیگه میخوام آدم بشم هواسم به حرکت هام باشه.... من باز هم از اینجا در حضور همه از شما همسر ماهم عذر میخوام.......خجالت

**** مادر مهربونم ....... عزیز تر از جونمی...... دوستت دارم..... روزت یه عالمه مبارک..... مادر همسری مهربونم شما رو هم میدوستم خیلی تا....... روز شماهم مبارک باشه ....بغلماچ

 

نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

چرا همش غصه دارم ؟!!!چرا راضی به شرایطم نمیشم و هی بهوونه میگیرم؟!!! چرا اینقده تیکه میندارم که کلافه ات کنم؟!!!چرا با بد اخلاقیهام دیوونت میکنم؟!!!! چرا اینقده لجبازی میکنم که کفرت در بیاد و ....؟!!! چرا اینقده توقع مسخره دارم؟!!!! چرا اینقده زود حتی از پشت تلفن میفهمی که قیافه ام عوض شده و غصه دارم؟!!! چجوری میفهمی که دارم آروم آروم اشک میریزم؟؟؟ تو خیلی زرنگی یا من خیلی تابلوام؟؟؟ چرا اینقده زود پشیمون میشم؟!!! چرا دلم میگیره که اذیتت کردم؟!!! چرا بال بال میزنم برای یه لحظه سیر دیدنت و بوسیدنت؟!!!!

اصلا چرا من اینقده خل شدم؟؟؟؟؟؟؟ خل بودم یا خلم کردی؟!

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز خیلی درگیر کار ماکت بودم.... به بابایی گفتم نهار نمیام خونه اتون اما عصر یه سر میام...تا اون از سر کار بیاد کلی خودم و با خواهر شوهر و مامان اینا سرگرم کردم.... خیلی تا خندیدیم......  حدود ساعت 9 بود که اومد... خیلی جمعه شلوغی داشت و خسته بود... قیافه اش عین یه ماهی که از آب انداخته باشندش بیرون....

شام خوردیم و من تو چورت بودم..... نشستیم پای سریال که من دیگه دیدم دارم ضایع میشم .... به یه بهونه پیچوندم تو اتاق بابایی و روی تختش دراز کشیدم..... نمیدونم چرا اینقده زود روی این تخت خوابم میبره و تازه خواب هم میبینم....... درگیر خوابم بودم که دیدم سر وصدا تو اتاق و صدای تلویزیون و یه شی سنگین روی تخت کنارم...... خیلی بدی خواب بودم خوووب...... اااااااااا .... جدی؟!!!تعجب بععععله.....عصبانی

تازه گلسرم زیرش موند و کج شد.... از این سنجاق کوچولو ها که عین نوک کلاغه با دندونهای کوسه...... صافش کرد اما دیگه قابل مصرف نبود....... بعد میدونید چیکار کردم باهاش...... بازش کردم و زدم روی پوستش...... اخ دردش اومد....اخ خندیدم.... جاش یادگاری موند رو سینه اش( خودتون حدس بزنید )قهقههقهقههقهقهه یه نگاه خاصی بهم کرد که یعنی ............. بعععله.........نیشخند ببخشید شما عاقلید؟!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

بابایی وقتی برام تو خلوت خودمون دوتا ماهی میشی خیلی دوستت میدارم... وقتی تو عمق چشمات میخونم که چقدر برات عزیزم اونقده پشیمون میشم اذیتت میکنم..... بابایی دوست دارم و معذرت میخوام......... تو هم بهم قول میدی اذیتم نکنی خوب.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

الان نوشت: (پیرو پست الی تو دختر خاله ها)دیروز یه سر رفتم خونه مها.... برام داشت فال تاروت میگرفت... خیلی جالب بود کارتهای در اومده برام...... همه سختی ها شکست ها .... همه وقایع اخیرت باعث شده تو الان به اینجا که هستی برسی.... تمام تجربه ها برات ارزش داشته و زندگیت رو ورق زده تا به اینجا...... اگه شاید یه اتفاق کوچیک میافتاد من الان برای بابایی نبودم...... خدایا شکرت ......ممنونتم یه دنیا......

الانه نوشت: آرزوهام رو گذاشتم تو یه حباب صورتی و فرستادم به دنیای ماورا..... کائنات برام دعا میکنند که بهشون برسم..... شما هم دعام میکنید که خیلی محتاجم.....

همین الان نوشت: من با بابایی مشکلی ندارم ها فقط یکم کله خرم خوووب...... نیشخند

 

 

 

نوشته شده در ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

داشتم بلاگ همدم رو میخوندم .... برای همسرش آشپزی کرده.... نا خودآگاه اشک تو چشمام جمع شد....... سرم و قایم کردم پشت مانیتورم که الهامی متوجه نشه.... چقدر دلم میخواد برات آشپزی کنم..... شب خسته بیای خونه و بیام استقبالت.... با هم کلی حرف بزنیم و تو از روزت بگی ........ من از دلتنگیهام بی تو.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

خیلی خیلی سرگرم کلاس دکوراسیون داخلی ام هستم...... یعنی نیست من خیلی بیکارم هی خودم روبا این کلاس ها سرگرم میکنمابرو......... جا زدم...... شب ها دیر میخوابم و صبح ها تو شرکت چرت میزنم...... داریم ماکت میسازیم.... یه خونه ویلایی دو طبقه..... بابایی جمعه و شنبه پیشم بود.... کمک در حد چند تا راهنمایی اساسی کرد اما حضورش برام شیرین بود.... خصوصا وقتی دراز کشیده بود رو زمین تا توی خونه مو از پنجره اش نگاه کنه...... میریم توش زندگی کنیم ...... اما تو که جا نمیشی ...... تپلی......

کلی ذوق کردم وقتی بهم گفتی چه قشنگ شده...... چه خوب کار کردی ....... ممنونم مجبورم کردی برم این کلاس........ خوشحالم شادت کردم....

میدونی من عاشق حیاط جلوی خونه ام ........ جایی که بغلم میکنی و نوازشم میکنی..... جایی که عین موم تو دستات اب میشم و.......

---------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه بعد از ظهر خونه مامان بزرگ مجلس بود...... همه جمع بودیم...... خانمانه لباس پوشیده بودم..... هر کی منو دید گفت چه خانم عین زنها شدی تازه...... واقعا خانم شدی......... اما من سردرگمم هنوز........ هم دختر بابای خودم هستم هم زن بابایی ...... این بی نقشی خلم میکنه...........

---------------------------------------------------------------------------------------------

تعطیلات هفته پیش رفتیم شمال....... تا تونستم بد اخلاقی کردم..... اما در مجموع خیلی خوش گذشت...... بابایی من عاشقه آشپزیتم ها..... خصوصا وقت هایی که لو نمیدی چی رو با چی قاطی کردی........ من مزه اون فیله کباب رو خیلی دوست میداشتم ........

---------------------------------------------------------------------------------------------

برای تعطیلات 14-15 یه جای خوب میخوایم بریم اما نمیدونیم کجا........ هر کسی یه محل عشقولانه سر سبز با یه هوای سرد و خنک سراغ داره پیشنهاد بده ممنون میشیم..........

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب چقدر جوجو شده بودی پشت تلفن وقتی با کلی ذوق و شوق میگفتی برات یه پیچ گوشتی و آچار کوچولو گرفتم....... چه بامزه توضیح میدادی که من بفهمم چه شکلیه.........منتظرم از نزدیک ببینم.....

--------------------------------------------------------------------------------------------

ممنونم برام یه کاسه بزرگ توت خریدی......... من عاشق توت هستم .......... خصوصا اگه تو برام خریده باشی ......... تازه اون دو تا توپ کوچیکارو هم خیلی دوست میدارم.... میخوای گل کوچیک بزنیم و تو هی به من بخندی که می دویی اما توپ رو جا میزاری؟!!!!

--------------------------------------------------------------------------------------------

از لحظه ای که باید من و تنها بزاری و بری خونه تون متنفرم...... از لحظه ای که منو میرسونی و برمیگردی بیزارم........ دلم میخواد همون جا دم در بشینم و تا میتونم گریه کنم...... وقتی تو چشمات دلتنگیتو میبینم دلتنگیم بیشتر میشه........

 

 

نوشته شده در ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme