یک فنجون عشق داغ

ببخشید زندگی میشه بگی کجایی؟؟!! میخوام تف کنم روت..........

نوشته شده در ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه مراسم ختم بود........ اما من ماهرانه پیچوندم اصلا معنی نداره عروس بره این مراسم ها........ از شرکت یه سر رفتم نمایشگاه الکامپ و بعد هم رفتم کلاس نقاشی..... همسری هم که با خانواده رفته بود مسجد و بعد هم خونه متوفی.........

بعد کلاس با مها پیاده رفتیم تا پارک وی...... بستنی خوردیم و پیشنهاد دادم بریم اسباب بازی فروشی سره پارک وی....... بعد یه دفعه من دوست پسره سابق ام و دیدم.......... وووووووووووووووووووووودددددددددددددییییییی...... یعنی اونقده ناز بود عین واقعی اش...... من مرده کشته که بخرم نخرم........ اما ........ مقاومت نخریدم و اومدم بیرون.....  ووودی گاوچرون اسباب بازی ها است ....... اونقده این ماجرا رو با آب و تاب برای همسر تعریف کردم که فکر کنم کلی بهش بر خورذ که من چرا دارم از یه پسر دیگه تعریف میکنم این همه........

رسیدم خونه گفت اماده باشم میاد دنبالم یه سر بریم خونه اشون........ هر چند خیلی خسته بودم و ترجیح میدادم فردا برم اما گفتم باشه...... حالا تصور کنید من آماده با یه بلوز آبی کربنی و جوراب شلواری مشکی ....... فقط منتظر تا بیاد و دامن بپوشم و برم.... خوابم برد....... حدوده 10:40 زنگ که عزیزم مراسم بیشتر طول کشیده بخواب برای فردا بیا اینجا.....ابرو

تازه قرار بود شبش بریم پایتخت لب تاپ بخریم............

جمعه آماده شدم گفتم دیگه خونه نمیام اول تر بریم پایتخت بعد نهار بریم منزل شما...... حالا من رسیدم پارک وی........ منتظر بیاد ....... نه اول تر بیا اینجا خواهری میخواد بره( خواهر شوهر مهربون ساکن یه شهر دیگه هستند بابت کار همسرشون که مهندس نفت و این چیزهاست) من و میگیدعصبانیرفتم خونه اشون....... اما پره پر بودم خفن...... یعنی تا پایتخت حرف آنچنانی نزدم....... هی هم گفت مگه چی شده...... یه دقیقه اومدی خوب....... اما خوب من خنثی

اما بعد تا رفتیم تو مرکز با هم دوست شدیم........ عین گیج غلنگ ،قلنگ، ها یادمون رفت..... یه لب تاپ گرفتیم اسمش هم سامه....... به این نتیجه رسیدم که همسر مهربونه و من بد جنس شیطان

شب دوتایی با هم کارتن اسباب بازی های 3 رو دیدیم......... همسری یه دفعه گفت دوستت ندارم ........من تعجب چیکار کردم که یه دفعه اینو گفتی؟؟؟؟ میگه تو ووووووووووودی رو دوست داری نه منو......... چشمک

 

پ ن :

به مشکل برخوردم اساسی....... یکی از کارهامه مامانم میگه من دوستش دارم همسر میگه خیلی نازه من دوستش دارم...... و من سوال البته احتمال قوی هدیه میدیم به مامانم....   برای همسری هم باید قول بدم کارهای ناز بکشم......

تابلو آبرنگ نصفهه یادتونه؟؟ تمومش کردم هدیه دادم مامانه همسری...... اونقده کیف میده ..... جمعه ای داشتند از کارم تعریف میکردن......از خود راضی

دانشگاه علمی کاربردی معماری قبول شدم........ گفتم نمیرم....... حالا هی وسوسه میشم که چرا نرم....... بد نیست اما خوب شدیدا با کارم نمیخونه........

مینویسم از رو بی حوصلگی..... دیشب همسری ازم نظر میخواست بابت کارهاش ..... اما من مسخ شده...... گفتم هر کاری میدونی درسته انجام بده....... کسل شد..... نمیتونم مشاوره بدم بهش اصلا ....... منی که سنگ صبور و راهنمای دوستهام بودم و هستم........ موندم...... بدجور موندم....... خدایا ...........

 

 

 

نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

* یکی از فامیل ها ی همسری فوت کرده.... یه دختر 17 ساله.... دو ماه تو کما بود تازه به هوش اومده بود اما ........ همسری با خانواده از صبح رفته برا تشییع هنوز نیومدند....... کسلم کرده هوارتا.....

* الهامی طبق گفته مدیر عزیز تا اخر این ماه فقط با ما همراهه........ ااااااااااااااه.........دلتنگم......

* قبض ماه پیش موبایلو دادم رفتم تو سایت چک کنم......... دیدم وااااااااااااااااااای قبض گوشیم تا میان دوره الانه بیشتر از قبض پایان دوره قبلیه......... دلم گرفت.....

* محل جدید شرکت به قدری سرده.........که ما هر روز مرده زنده یه بنده خدا رو ........... بعععععععععععله...........

* دلم گرفته از خیلی ها.......... اون هایی که خیلی بهم نزدیک اند اما هوارتا دور اند ازم......... دلم گرفته از اون آدمهایی که تو فکر خودشون من رو نسبت به وضعیتشون حسود میدونند........ دلک گرفته از اونی که با من بزرگ شده اما الانه میبینم خیلی متفاوته از چیزی که فکر میکردم......... یعنی آدمها تحت شرایط جدید و معاشرت با آدم های جدید اینقده تاثیر میگیرند........ ایکاش همیشه تاثیر هامون هم در جهت ارتقا رفتاری مون باشه........ نه؟!!!!!!!!!!!!

* خدایا مهربون........ تو فقط میدونی من مشکلاتم چیه......... خدا جونم یه نگاه کوچولو میشه از لابه لای این آسمون دود گرفته به ما بکنی.......... منظورم من و همسری هستیم ها....... خدا جونم میدونم کمکمون میکنی اما خوب آخه کی؟؟؟؟؟؟؟ به خدا شکایت نمیکنم....... بازهم صبر میکنم........ داری برامون بهترین ها رو رقم میزنی مگه نه......

* عجیب فکر رفتن به سرم زده........ دیگه نمیخوام تو این کشوری که روز به روز آدمیت کمرنگ میشه بمونم....... دیر یا زود میرم....... مطمئنم اونهایی که دادی و زوری رو دین ندارند بهتر ما رو میپذیرند تا این احمق هایی که با نام مسلمونی هر غلطی میخواند میکنن........... دلگیرم........

* خیلی حرف دارم اما خوووووووووووب.........

* یه دنیا شاد میشم وقتی میبینم الهامی خواهر ی ها عسلی جون....... همه دوست جونی هام شاد اند.

نوشته شده در ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیشب شبه تولد همسر بود..... از قبل هماهنگ کردم با بچه ها که جمع بشیم و به یه بهونه همسر رو بکشونیم خونه امون و سوپرایزش کنیم........... اما................

 

یکم از احوالات خودم بگم اول تر: کلاس دکوراسیونم تموم شد..... پیرو اون دوره رفتم مجتمع فنی کلاس 3D MAX اسم نوشتم...... بابایی خیلی تشویقم کرد برم خودم هم خیلی دوست دارم دوره اشو اما یه مشکل داره....... ساعت 5:30 تا 8:30 شبه...... یعنی من میرسم خونه بازاری های تجریش هم مغازه ها رو بستند رفتند خونه هاشون..... اگه ماشین داشته باشم که خوبه اگه نه وضعیت خفن بد جور میشه و دیشب از اون شب ها بود......... صبح ماشین تو فرشته پنچر شد و ما هم پارک کردیم و رفتیم شرکت...... برای کلاس ماشین نداشتم.... به این بهونه به بابایی گفتم ساعت دوم کلاس نمیمونم .......میخواستم برم کیک بخرم........با بابا هم صحبت کردم که به همسری بگه شب بیاد کار مهمش داری........ بماند که چقدر به من گیر داد بابا با من چی کار داره!!!!!!!!!!!!!!!!

از کلاس اومدم بیرون با همسر تماس گرفتم...... حالا گیر داده بیا سر پارک وی من هم زود تر میام بریم ماشین رو درست کنیم نمونه برا اخر شب ....... حالا من هی تعارف نه و بارون میاد و ......... هی از اون اصرار..... گفتم یه کم دیگه گیر بدم میفهمه...... پنچری گرفتیم گفت بریم پیش بابا.... دیگه اینجوری شدمکلافه بابا جون نمیخواد ..بابا گفته شب بیا خونه...... اما اون اصرار من تازه اونجا بودم و نمیام و باید برم خونه و کار دارم و ....... من آخ اصرار نکردم ....... رفتیم سر کار بابا...... حالا تو این میون هی به من: خوب دیگه چه خبر؟؟؟!!!!! نگران یه چیزهایی فهمیده بود........

به بابا ندا دادم که لو نده........ اون هم گفت میریم خونه کلی کارت دارم...... نیشخند

بچه ها هنوز نیومده بودند..... فهمید اما خوب به روی خودش نیاورد....... یکم رفت تو هم اما .......... بعد خوب شد....... خوش گذشت........... خیلی خیلی ........ کیک هم همسر مها رفت خرید از لادن........ دستش هوارتا درد نکنه....... الهامی و همسر ماهش هم بودند...... شب که با هم تلفنی صحبت میکردیم کلی ازم تشکر کرد..... اما همسر ماهم من کاری نکردم تو  لیاقت بیشتر و بهتر از اینها رو داریماچ تولدت هوارتا مبارکقلبقلب........

پ ن

1- نمیدونم این همسر ها وقتی تنها تو جمع هستند اینقده مودب هستند اما با هم جمع میسند روی شیطونیشون میاد بالاو اینقده بی ادب میشند؟؟؟؟؟ حتی همسر شما الهام خانمقهر

2- یعنی من دیشب له له میزدم یه دقیقه پیش همسرم بشینم........ اما مگه این همسر الهام گذاشت...... فکر کنید چراغ ها خاموش من دارم کیک رو میارم تو اتاق یه لحظه دیدم همسر الهامی تند و تند داره همسری رو میبوسه......... بابا بده زشته....... البته به قول خودشون همسر من جاذبه دارهسوال

3- تا ساعت یک و خورده ای داشتم جارو برقی میکشیدم........ این پخ و پوخ ها که میترکه و کلی خرت و پرت ازش میریزه بیرون دردسرهکلافه

4- دست هر کس که زحمت کشید اومد درد نگنه هر کس هم نتونست جاش خالی بود..

5- توجه داشته باشید 13 آبان کم روزی نیست ....... مهمه .....نقطه عطفی تو انقلابه...... گفته همسر محترم...... البته ناگفته نماند نقطه عطفه زندگی منه خوبچشمک

6- میدوستمت........ ممنونم ازت بابت دیشب....... تولدت هزارتا مبارک ....انشالله کنار هم یه عالمه سال تولد یه شادی بگیریمماچ

7- نکته: الهام و عسل عین چی از سگ میترسندقهقههنیشخند

 

نوشته شده در ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme