یک فنجون عشق داغ

چهار شنبه سوری هم تموم شد... زدن چند تا موشک و از اون رنگی رنگی ها و چند تا صدا بدجور ده ( دینامیت نه ها.... سیاه بود و بزرگ) یه بالن آرزو خاطره امسال مون شد.... برای همه آرزوی یه سال خوب پر شادی رو آرزو دارم..... یادتون نره هر چی بخوایند و آرزو کنید همون رو جذب خودتون میکنیند.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

یه فروشگاه باز شده تو شهرک روبه رو بیمارستان آ-----تیه انوقت شده پاتوق من.... قسمت لوازم آرایشش رو خیلی دوست دارم.... امروز هم میخوام برم سایه و رژگونه و از این چیز میزها بگیرم.... بچه هایی که اینور ها هستند بهشون پیشنهاد میکنم برند یه سر من که خیلی راضی بودم ........

---------------------------------------------------------------------------------------------

ادامه مطلب عکس کارهامونه.... دوست هایی که خواستند و تمایل داشتند کامنت بزارند تا در خدمت باشیم.....

در ضمن پیرو کارهای هنریمون....آویز مو درستیدیم با مها....عکس میزارم حتما....

---------------------------------------------------------------------------------------------

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

منتظـــر ارســالســوتی‌هــایشـــما در وبلاگ میثمک هستیـــم

فقط تا آخرین روز اسفند ماه وقت دارید ؛Meysamak.blogfa.com

نوشته شده در ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حرف دل من رو رینا زد ....فقط بخونیند

نوشته شده در ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیروز مرخصی گرفتم و با مامان و مها رفتیم بازار....با مترووووووووووووووووووی تجریشش........... به مها میگم سفر به اعماقه زمینه یعنی فکر کنم 4 طبقه بلند رفتیم پایین داشتیم دیگه پشیمون میشدیم که برگردیم....

نزدیک 10 بازار بودیم..... یعنی عشقه من ه شلوغی و هیجان مردم برا خرید یه جوری عین زندگی میمونه....

سرویس قاشق چنگال مهمون رو خریدم و یه خورده خرده ریزه های آشپزخونه و .... میخواستم ست روتختی هم بگیرم اما چیزی رو که دوست داشتم گرون تومن بود و بقیه اش هم به دلم نشست.چون سایز تخت ام هم هنوز معلوم نیست یکم ترسیدم هزینه کنم بخرم و به تخت نخوره...گذاشتم برا بعد.... نهار هم  رفتیم شرف الاسلامی اونوقت من اولین بارم بود.... خیلی هیجان دارشت وقتی هی آقاهه میومد میز رو تمیز میکرد تا من لیوان دوغ رو میزاشتم رو میز برمیداشت به زور از دستش میگرفتم که میخوام بخورم هنوووووززززز.....

نزدیک 4 رسیدیم خونه و ترنم رو هم باباش اورد و مهدی موچولو هم اونجا بود و دیگه بساطی داشتیم ...ترنم که عین جارو برقی یونولیت ها رو جمع میکرد و میخورد...

---------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه شب رفتم خونه مادر شوهر.... بعد میدونید چی گفتم بهش.... رک و پوست کنده که مامان امین خیلی ضرر به بابای من زد همین سه تا تیکه بزرگ آشپزخونه سه سال پیش شاید با 4 تومن جمع میشد اما الان با 7 تومن....نیشخند خیلی عروس بدجنس بازی کردم نه؟!  بعد بع من میگه خوب سارا جون فقط چیزهای ضروری رو بخر گفتم چشم میگم بابام بره اینها رو پس بده غذا آماده میخریم لباس یکبار مصرف و مواد غذایی هم از سر کوچه تازه تازه..... خوبه آیا؟؟؟؟؟

---------------------------------------------------------------------------------------------

از دوست صمیمی دلگیرم.... خیلی میخوره تو ذوق ام وقتی من برا یکی صاف و ساده ام اما طرف خودش رو تو هزار لا قایم میکنه.... همیشه کلاس نقاسی دیر میاد اونوقت پنجشنبه زنگ زده به مها که بیا من و تو زود بریم کلاس سارا خودش بیاد.... مها هم گفته تو برو من با خواهرم میامقلب یعنی عشق ه منی.........

--------------------------------------------------------------------------------------------

ایمان دارم هر چی بخوای میتونی بهش برسی فقط اگه خودت رو بهش بچسبونی و تو رویاهات با اون باشی.... بعد میبینی که چه ساده خوده اون چیزی که میخوای میا طرفت.... به عینه دیدم و شده..... صبر و ایمان و توکل همه چیزو میسازه....

الان هم خودم رو تصور میکنم تو یه کار جدید محیط اروم و هنری و حقوق عالی و ارامش و عشق..... میرسم بهش زوده زود....مژه

---------------------------------------------------------------------------------------------

با خواهری زدیم تو کار های هنری الانه هم داریم برا سفره هفت سین کار میکنیم.... عکس میزارم دوست جونیها اگه خواستند سفارش بدند با کمال میل میسازیم براشون...

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیشب قاطی بودم قاطیه قاطی.... اونوقت از لجم گرفتم همه ناخن هام رو از ته ته گرفتم همون ناخن هایی که کلی زحمت کشیدم بلند کردم و صاف و صوف..... میخواستم اون لاک جدید زرشکی رو بزنم ....الانه پشیمونم پشیمون...........

خیلی حس میکنم تو این چند وقته تعادل روحی ام رو از دست دادم.... یا دارم گریه میکنم و یا دعوا.... اونهم بدجور.... دیگه ذوق شوق خرید ندارم همیییییییییییییین.......... اصلا حوصله هیچی و ندارم.... حتی نقاشی........

شاید برم یه جا دیگه بنویسم اینجا راحت نیستمسوال

 

 

نوشته شده در ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

طرز تفکر یک مدیر ا ح م ق :

 هیچوقت دیگران اشتباه نمیکنند ...مطمئن باشیند ما اشتباه میکنیم....

-------------------------------------------------------------------------------------------

فقط ببینید تو چه جایی من دارم کار میکنم.... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ....

نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

فکر میکنم دارم خیلی سخت گیری میکنم برای خریدهام.... خیلی زیاد...اما خوب چیکار کنم دلم راضی نمیشه به چیزهای دیگه جز اونی که میخوام و چشمم و میگیره...

دیشب رفتم فیسلر اونوقت 6 تیکه کفگیر ملاقه گرفتم 80 تومن...من هفته پیش هم اونجا بودم و یه چنگال سیب زمینی گرفتم و دیشب بازهم گرون شده بود..... اومدم بیرون به مها میگم خیلی الکی گرون شد ها ...اما بعد به خودم میگم در عوض لذتش رو میبریم....

شب دارم با همسری میحرفم بهش میگم ببین همه چی برات بهترین جنس و برند رو گرفتم لذت ببر از آشپزی که میخوای در آینده بکنی.. میگم از همه وسایل فقط قهوه ساز ماله من ....بقیه ماله تو... میگه بازهم جای شکرش باقیهنیشخند

خرید ها هنوز باقیست.... خرده ریز ها مونده... ست حوله همسری هم هنوز خریداری نشده...

---------------------------------------------------------------------------------------------

خواهری برگشت سر کار بعد مرخصی زایمان اما مدیر محترم گفت نمیخوادش..... دلگیرم و غصه دار.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

مهدی خوردنی شده آدامس منه باید بجوییش اما غورتش ندی.... ترنم جیگر منه.... قلب دوم من.... یعنی یه روز نبینمش غمگین میشم.... امروز هم جمع خواهری ها جمعه و دوتا خوردنی ها یه جا .... به امین میگم میرم خونه مها دوتاشون رو بخورم ...اونوقت برگشته به من پیشنهاد میده اگه خیلی دوستشون داری خونه بابات بمون...من هم میرم یکی رو پیدا کنم دوستم داشته باشه..... حسوووووووووووووووووددددددد قلببغل

---------------------------------------------------------------------------------------------

در راستای خرید عید بیش از 4-5 بار تندیس رو زیر و رو کردیم من نمیپسندم مدل ها رو و امین کلافه میشه.... بابا جون خوب چیز خوبه نداره اینجا.... جمعه هم رفتم صفویه  اونجا چیزی رو که خواستم پیدا کردم حالا تا امین بیاد ببینه دیگه ندارهنیشخند

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده در ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme