یک فنجون عشق داغ

نمیدونم چرا تازگی ها اینجا حس خوبی ندارم برا نوشتن........حس میکنم نیروهای دشمن حمله کردند....... برای دفاع از مرز و بوم بلاگم نظرات تاییدی شد، آرشیو غیر فعال و تا جایی که بشه پست ها رمزینیشخند...... هر کس هم آدرس بلاگ یا ایمیل نزاره نظرش حذف میشه...... به جز دوستهای عزیزی که میشناسم......

من اینجا ساده و روشن پست میزارم..... برا خودم برا ثبت خاطراتم و نوشتن درد و دل هام.........خیلی بدم میاد کسی تو پرده و رمز آلو بخواد اینجا حرف بزنه........

*** با گزارش تولد میام...... چشمک

نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

بهار جان ..... خوندمت ......همه پستت رو ...تو شوک....... تو بغض... تو حسه خفگی ..... بهار متاسف ام .......خیلی شوک بدی بود.خیلی ........بهار ما رو در غمت شریک بدون .......برات آرامش و صبر از خدا میخوام.....

پستت رو دیروز خوندم .... الی دختر خاله ها بهم خبر داد .... خوندم و تعجب کردم ...خوندم و بغض کردم... کپ کردم.... دوباره خوندم ... گفتم شاید فقط افکارت رو نوشتی .... اما امروز دیدم نه واقعیته نه تو دنیای مجازی بلکه تو دنیای واقعی.... زمان متوقف شد .... بغض کردم .... خوندن پست فرهاد داغونم کرد....... بهار خیلی برات متاسفم .هر چند که تاسف ما هم برات کاری نمیکنه...... میدونم برات هیچ فایده ای نداره..... خدایااااااااااااااااااا خودت بهتر میدونی چجوری بنده هات رو به آرامش برسونی پس برای بهار دل نازک هم صبر و ارامش میطلبیم .......

نوشته شده در ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه ساعت ۶:٣٠ صبح زیر پل پارک وی قرارمون بود. چون یه ماشینی جا میشدیم دیگه من ماشین نبردیم... من و همسری و الهامی و آقاشون و وحید.... سوار که شدیم دوباره تذکر دادم اگه جاتون تنگه ما بریم با ماشین خودمون بیام که بچه ها موافق یه ماشینی بودند.... از هراز رفتیم ... یعنی من و امین بقیه رو کلی توجیح کردیم که اینجا نزدیک تره.... وسط جاده کنار رودخونه وایسادیم و شروع کردیم آب تنی کردن... جاده خلوت هوا هم عالی بود حدود ١١ رسیدیم خونه دایی تو محمود آباد.... اینبار خونه خودمون نرفتیم...بساط کباب آماده بود اما اگه میخواستیم نهار بخوریم دیگه به گردش نمیرسیدیم.... عذر خواهی کردیم و رفتیم طرف آب پری.... با کمترین امکانات جوجه رو درست کردیم و بدون نون (یادمون رفته بود بگیریم) خوردیم..... حالا بماند که چقدر گند کاری شد.... یکم استراحت و بعد از ظهر رفتیم طرف آبشار .... به سمت رودخونه رفتیم پایین که الهام جنگ رو شروع کرد.... به هوای دست شستن همه مون رو خیس کرد و ما هم تا تونستیم خیسش کردیم .......شده بود موش آب کشیده...... غروب افتاب دم ساحل نور بودیم که به علت ابری بودن نشد عکس های خوبی بگیریم.... شام هم جاتون خالی رفتیم بهروز تو نور ..به ساندویچی کوچولو اما شلوغ ...یعنی ما سفارش دادیم گفت یه ساعت دیگه حاضره که اونقده امین سرتق بازی در اورد که  زودتر برامون آماده کرد... خوشمزه بود ....... بعد هم تا رسیدیم ویلا حدود ١٢ بود ...من که اونقده خسته بودم که زود خوابیدم....

جمعه صبح رفتیم قایق سواری .... الی که شجاعانه رفت نوک قایق نشست اما من چسبیدم به امین یعنی عین چی جیغ میزدم و چنگ.... جیغ تو گوش همسری و چنگ به پهلو هاش .... فکر کنم برا اولین بار پشیمون شد زن گرفته نیشخند.... حالا پیاده هم شدیم از این رشادتش برا همه تعریف میکنه.... کنار ساحل هندونمون رو هم خوردیم و راه افتادیم سمت جاده.... سرخوشانه سرخوشانه.... گفتیم نهار پارک اول جاده میخوریم و راه میافتیم.... غافل از ترافیک جاده.......وحشتناک بود خیلی خیلی .... ما که فقط یه یک ساعتی معطل شدیم فقط برسیم دور برگردون..... دور زدیم تو همون پارک اما اینبار به جهت امل و نشستیم نهار خوردیم و تصمیم گرفتیم از جاده فیروز کوه بریم..... قائم شهر رو رد کردیم که .........اصلا تعجبی بود که اینور ترافیکه اونهم وحشتناک... خیلی ساده دور زدیم و برگشتیم و تصمیم به صبح زود فردا شد ....برای شام هم ماهی قزل خریدیم و همسری آشپز سریع پاک کرد و تو یه سس خاص خیسوند و به سیخ کشید و کبابی خوردیدیم...... یعنی جزو غذاهایی بود که هیچوقت طعمش فراموشم نمیشه....

۴ صبح از خواب بلند شدیم و حرکت به سمت جاده هراز...... بعد دیدیم واااااااااااای بازهم ترافیک خری ها ......... مصممانه رفتیم فیروز کوه...ترافیک اصلا نبود .... یکه که رفتیم وایسادیم برا دست به آب و صبحانه.... اونوقت من دارم میترکم رفتیم به آقا مغازه داره میگیم دستشویی کجاست میگه ریزش کرده نداریم.... یعنی من سبز.........التماس امین که دارم میمیرم...... خلاصه با کمک همسری یه جای تپل پیدا کردیم و ..........

حالا رفتیم از آقاهه خرید کنیم ....... وحید میگه دستشویی میگه پشت ساختمونهتعجب یعنی خیلی مودبانه دلم میخواست مردک رو نصف کنم....... خیلی آدم عوضیی بود واقعا ....... قیمت هاش هم که صد برابر واقعیت .......به امین میگم من بودم که خرید ازش نمیکردم..... تازه دوتا کلفت هم بهش میگفتم اما خوب جلو آقایون خودداری کردمنیشخند ........ حدود ١٢ بود که رسیدیم تهران........ یعنی واقعا آدم غصه اش میگیره ها تهران چقدر کثیفه ....اااااااااااه........ من که شرکت نرفتم دو ساعت گذشته بود و دیگه مرخصی روزانه رد میشد برام اما امین رفت مغازه....

خدا رو شکر عالی بود خیلی زیاد .......خوش گذشت......... چشمک

پینوشت ١: من همش دلم از این روسری کنار جاده ایها میخواست از این ترکمنی ها ....اما واینسادند برم بخرم....... جمعه هم هیچکدومشون نبودند...... و من کماکان از اون روسری گل گلیها میخوام......

پینوشت٢: امین و حامد واقعا خسته نباشید ....... یعنی اونقده دامنه لغات ما رو زیاد کردیند که ....... بابا دستتون درد نکنه.....

پینوشت ٣: سعی میکنم عکس سفر بزارم....

پینوشت ۴: دست کوچک ترّنم تو دستان خاله سارا.... آخه ببینید چه کوچولوئهقلب

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه شب مهمون داشتیم تا دیر وقت..... لبته مها نیومده بود ...آخر شب دیگه حوصله اش سر رفته بوده و با همسریشون میرند پیاده روی به امید اینکه شاید دردی نمایان بشه و نی نی تشریف فرمایی کنند........ اما خوب بچه کماکان چسبیده به مامان و نمیخواد رونمایی کنه.......

جمعه صبح با همسریشون میرند بیمارستان برا یه  چک آپ کامل و امید به دنیا اومدن نی نی ........ من و مامان هم خونه مشغول تمیز کاری مهمونی دیشب ....... حدود ساعت ٢ بود که همسر مها زنگید که مها رو بردند برا بستری و ..... تا با مامان آماده شیم ساعت نزدیک ۴ شده بود ........ حالا شانس ما طرف بیمارستان ترافیک خر خری بود ها ...... به زحمت و بعد کلی بالا پایین کردن و بعد یه ساعت جا پارکی پیدا شد و پارکیدم و پریدم تو بیمارستان........ مها رو برده بودند تو اتاق زایمان ........

نکته: مها از اول تر طبیعی میخواست....کلی هم کلاسهای مختلف ریلکسشن و از این ننر بازیها رفته بود.... حتی دکتری هم که انتخاب کرده بود فقط طبیعی بچه بدنیا میاورد مگر در شرایط خاص....... من و مامان و همسر مها همینطوری نشسته بودیم تو راهرو و منتظر خبر...... مگه حلا میومد.......از ساعت ٣ برده بودند تو اتاق و....... حدود ساعت ١١ بود که همراه مها رو خواستند..... بابای بچه رفت تو اتاق زایمان و حالا من دل تو دلم نیست که چی شده اون رو صدا کردند....... بعد چند دقیقه اومد بیرون و صداش گرفته و تو چشم هاش اشک که مها داره التماس میکنه من رو ببرید نمیخوام طبیعی .......نمیتونم..... بعد به من گفت بیا تو باهاش حرف بزن الان نمیتونیم ببریمش جای دیگه اینجا هم فقط طبیعی به دنیا میاره.... رفتم تو اتاق ........یعنی مها قاط زده بود ها ...... سرم به دست ....با لباس جراحی نیمه پوشونده ........التماس مون میکرد من نمیتونم من رو ببرید  یعنی من که داشت گریه ام در میومد چه برسه به حال همسرش.... بهش میگم شرایطت خاصه دردهات شروع شده اگه ببریمت جا دیگه تو ترافیک بمونیم یا تو چاله چوله بیوفتیم چی کار کنیم...... خیلی شرایط بدی بود ..... آخر سر اومدیم بیرون...... به ماما ها گفتیم خودتون بهش برسیند.... از طرف دیگه هم دوستمون که اونجا ماما هست با دکترش تماس میگیره و سفارش میکنه.... چند لحظه بعد هم دکتر با مامان حرف میزنه و میگه که حال مها خوبه و همه چی مرتبه.......

منتظر موندیم تا ساعت یک ربع به دو......بالاخره اومد....... حالا رفتیم به خانمه که پشت اتاقه میگیم بچه چیه میگه نمیدونم........

* ما هیچکدوم نمیدونستیم جنسیت بچه رو حتی مها هم نمیدونست.... میخوایند باور کنید میخوایند نکنید......آخه این چند روزه به هر کی میگیم میگه وا دارید دروغ میگیند*

براش آب مبوه و کیک دادیم و آخر سر خانمه گفت دددددددددددددددددخترهقلب... هر چند من منتظر پسر بودم...... حالا زنگ زدم به امین میگم بچه اومد خواب آلو میگه چیه میگم دختر میگه دیدی من گفتم...... من که شرط رو باختمناراحت

تا کارهاش رو کنند و بیاید تو بخش... ساعت شد پنج...... براش اتاق خصوصی گرفتیم ...... تا گذاشتندش رو تخت غر و داد و بیداد که من دیگه غلط بکنم بچه بخوام ..... همسریش میگه باشه باشه....مها هم دید شرایط مناسب نیست حرفشو پس گرفته که میخوام ها اما سزاریننیشخند 

نی نی عین غنچه گل بود..... کوچولو و سفید ...... با چشم های باز..... تازه لب های باز که یعنی جماعت من گشنه امه ......شاید هم متحیر که اینجا کجاست...... چقدر باورش سخته که این کوچولو موچولو تا چند لحظه قبل تو دل مامانش جا شده بوده ها.....

دیگه تا رسیدیم خونه ساعت شش صبح بود .مامان پیشش موند ...... من هم خوابیدم تپل....شرکت هم نرفتم....... برا ساعت ٣ رفتیم برا ملاقات....... دیدم مامان خیلی خسته است موندم پیششون تا شب که یکی بیاد بمونه پیشش...... حالا من با نی نی بازی میکنم و مها خوبه..... خیلی شیک پشتش ام کرد به بچه و تخت خواب......

امروز هم انشاله مرخص میشند و من عصری خونه مها خاله بازی....... خوب دیگه من شدم خاله سارا.....

* تازه اشم هم تا مها میخواست بچه رو بمالونه میزدم رو دستش که به بچه دست نزنهنیشخند

* تازه ترش ام سه تا انگشت نی نی کنار هم اندازه یه بند انگشت منه....

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب وقتی از بیمارستان اومدم یه دفعه دلم برا همسری کلی کوچولو شد....... حالا زنگ زدم بهش میگم من شب مبام خونه اتون......میگه وا برا چی برو خونه ناراحت....... بعد که میگم دیره و میام میمونم میگه باشه من هم زود میام دیگه...... حالا من هی الکی خیابون گردی که اون هم برسه خونه من برم اخرش رسیذم نیومده بود هنوز.... بعد زنگ زده میگه کجایی میگم خونه اتون تو کجایی ...کلی عذر خواهی که یه کار کوچولو پیش اومده  و ببخشید یکم دیر میام...... یعنی من بغض ام گرفته بود....... رفم به مامان میگم امین گفت غذا بخوریند من دیر میام.... با ناراحتی رفتم تو آشپزخونه یه دفعه مامان میگه واااااااااا این که اینجاست....... یعنی ذوقیدم ها ........ یک صفر فعلا جلو افتاده اما مساوی میکنم....... از خود راضی

صبح رفتم موهام رو کوتاه کردم ........یعنی عین پشم ببعی شده بود ..... حالا شب به همسری نشون میدم میگه واااااااا این که چیزیش معلوم نیست وووووز کرده رفته بالا ابرو

مامان هم بهم میگه کجا رفتی میگم راشل..... اینوری ها حتما این آرایشگاه رو میشناسند خیلی قدیمیه و خیلی سانتال مانتالی...... بعد میگه چقدر میگم .......بعد یخورده نگام میکنه میگه چه ارزون.... یعنی من تعجب هیچی نگفتم دیگه ........ مامان اینها خودشون معمولا میرند تندیس...... من کارشو زیاد نمیپسندم.... اینجا هم که من میرم نسبت به بقیه جاها قیمته بالایی داره.......

نوشته شده در ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دوشنبه بعد  از شرکت گفتم برم پردیس ملت بلیط بگیرم برا فردا شب.... رفتم عین سوسک دمپایی خورده خیط(خیت) شدم ...... خانمه خیلی جدی گفت برا هر روز خود همون روز باید بیایند.... یعنی آی عصبانی شدم ...... خیلی خسته بودم و بیخودی مسیرم رو عوض کردم..... برای آرامش روح و روونم گفتم پیاده روی بکنم .........بعد اونقده پارک باحال بود ........ خنک و خلوت.....

بعد من عاشق این گلها شدم..... انگاری دارند بوس میفرستند برا خدا ......

بعد چشمم افتاد اینجا..... یه خاطره خوب ....اولین بار که با همسری اومدم بیرون برا حرف زدن، بعد از خواستگاری.... اونوقت فکر کنید اومد تجریش دنبالم ...بعد گفت یکم پیاده روی کنیم....پیاده من رو برد تا پارک... اونهم با تیپ جیگیلیه من.... یعنی پاهام مرده بود.... رفتیم تو این آلاچیقه.... حرفیدیم.... بعد یه دفعه بحث شاتوت شد و رفت یه سطل بزرگ خریدنیشخندو مشغول خوردن بودیم که مامان زنگ زد با من دعوا کجایی دیره پاشو بیا...... حالا امین ناراحت میگه میخواستم شام بریم بیرون..... اما خوب دستور مامان بود دیگه...... هنوز که هنوزه من یاد آوری میکنم بریم بیرون شام به جای اون شب اما نیشخند

سه شنبه عصر خونه یکی از دوستهای خانوادگی دعوت بودیم.... یعنی مهد کودک....... دو تا از بچه ها دو قلو دارند دو تا پسر و دو تا دختر ......یکی دیگه هم یه پسر ......یعنی حال داد خصوصا به من یکی..... بچه ها همه گرم حرف های بزرگونه و من سرگرم بچه ها .بعد با هر کدومشون بازی میکردم بقیه همچین نگاهم میکردند که عذاب وجدان میگرفتم..... خلاصه که خیلی به من یک چسبید......

شب هم مهمون خونه مامان شوهر...... اونوقت رسیدم اونجا اولین خبر چیه؟؟؟!!!! آب نداریم..... نمیدونم خطوط مسخره کجا رو عوض میکردند که ولی عصر آب نداشت اونهم از ٧ شب تا ١٠ صبح.... و من آخ...حالا فکر کنید من خونه ببخشید ها ، دستشویی نرفتم گفتم دیرم میشه و وقتی جریان رو دیدم افسردگی گرفتم...... شام هم مامان کلی غذاهای خوشمزه درستیده بود اما خوب دست به عصا خوردمگریه.... صبح هم برام عین بچه مدرسه ای ها الویه ریخته تو ظرف با آب میوه و کیک و تازه میگه میوه چی بزارم؟!!! یعنی من عاشق این کارهاشم..... کلی با بچه های شرکت حال کردیم.....خدا خیرشون بده که گرسنه ها رو سیر کردند.....

خلاصه نوشت:

امروز کلاس دارم ...یعنی من هفته رو به عشق اخرش شروع میکنم....اونهم چیه کلاس نقاشی....

شب مهمون داریم.... فامیل عزیز پدر ......

ماشین ندارم....بیمه اش تموم شده و تحویل پرد گرام شده برا تمدید......

دلم فردا کوه میخواد .....یعنی طبیعت میخواد ....... یعنی دوچرخه سواری هم میخواد ....

شنبه وقت آرایشگاه دارم .... کلی خودم رو گول زدم برم موهام رو کوتاه کنم..... هر چند راضی نیستم اما خوب خیلی بد شده..... برا تولدم هم میخوام برم هایلات کنم....چشمک

نمیدونم چرا تازگیها شدم کلاغ......... چرا؟؟؟؟ عاشق طلا شدم..... من قبل ازدواج اصلا دوست نداشتم به زور مامان اینها میخریدم اما الانه خیلی میدوستم.... یعنی فکر کنم قسمت کلاغیه وجودم زنده شده....

همسری دلتنگتم.......همش خوب ...........قلب

نمیرم دبی .... یعنی نمیتونم برم..... افسردگی گرفتم.......سمانه جون جونی خیلی دلم میخواست خیلی ....... اما ناراحت

نوشته شده در ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

اول صبحی یعنی مدیریت محترم شرکت گند زد اساسی به روحیه هممون.........یعنی خیلی واقعا .........

اردیبهشت رو دوست دارم.......انگار روح م تو این ماه دوباره تازه میشه.... من دوباره و دوباره از نو تو این ماه متولد میشم ............فقط اگه  این مدیره و امثالهم بزارند.....

دیشب با همسری دعواییدم..... یعنی اونقده جدی باهاش برخورد کردم کهنیشخند یعنی از بعد از ظهر که رسیدم خونه تا حدود ساعت ١٠ جواب تلفن نداد و من شدم یه عدد خر درست و حسابی....... زنگ زد ترکیدم.... بعد هی اون توجیه میکرد من هی ادامه میدادم......هی اون توضیح میداد که نتونسته تماس بگیره و منعصبانیخلاصه در کمال ناامیدی از اخلاق خوشگل من قطع کرد.... شب هم موقع خواب زنگ زد اما خوب من بازهم انگار که خر بودم.......نیشخند

دیشب مها زنگ زده به مامان که همتون آماده باشیند و گوشی ها رو در دسترس بزارید..... انگار دیگه میخواد تشریف فرمایی کنه.... البته اینطور که مها میگه.....

تو چشم های مها  نگاه میکنیم دیگه انگار بی طاقتی دیده میشه.... یه جور ترس دوست داشتنی.... امیدوارم مادر و بچه هر دو در کمال سلامتی باشند..... تا بدنیا بیاد یه پست نی نی اییی مینویسمقلب

برا جمعه خواهر شوهر بزرگ دعوت کردند منزلشون.چون همسرشون مهندس شرکت نفت هستند تو اراک زندگی میکنند.... اونوقت من میخوام برم ...یعنی خیلی میدوستم برم اما آقای همسر نمیتونند.... بعد پدر شوهر زنگ زده میگه خوب تو بیا بریم میگم آخه امین تنهاست میگه خوب باشه.... میگم گناه داره.... میگه ببین یه نصیحت به شما مستقل باشچشمک یعنی من عشق این نصیحت ها م........ از طرف دیگه جاری عزیز زنگ زده به امین که سارا با ما میاد؟؟؟‌..... تازه اون یکی خواهر شوهر هم پیشنهاد داده با ما بیا......... از بس که دوست داشتنی  ام دیگه اما خوب نمیرم چون همسر تنهاستگریه....مطمئن ام به همشون خوش میگذره..... برا جریمه همسر هم باید من رو جمعه صبح ببره یه کله پاچه توپ بهم بده.... وگرنهشیطان

البته جمعه نهار هم خونه خاله خودم دعوت ایم.... همه فامیل ...امیدوارم بهمون خوش بگذره..... البته اگه نی نی گوگولی نخواد بیاد و ..........

اما نکته مهمی که باعث شد ترغیب بشم به نوشتن این پست....سووووووووووووووووووووووووسک.................... یعنی من نمیدونم سوسک تو این سرما از کجا اومده تو خونه امون.....دیشب اومدم در دستشویی رو باز کنم دیدم یه چیز سیاه لای در ووووووول میوره...... یه سوسک عوضی کثافت بود ..... خیلی ترسیدم.... من از دیشب تا یه هفته تو شوک سوسکی به سر میبرم..... یعنی هی توهم میزنم سوسک داره رو ساق پام راه میره...... اینو نوشتم که اون سوسک احمق بفهمه که خیلی الاغه....... اگه یه باره دیگه اونوری پیدات شه............. من باز هم جیغ میزنم و فررررررررررررااررررررررر میکنماسترس

* امین نام همسری از الان به بعد میباشد .هی خسته شدم گفتم همسر همسری ....

** خیلی دلم میخواد بعضی بچه های بلاگ رو از نزدیک ببینم....... سارای گذشته ندار.... همدم جون.... هاله جون.... اما خوب خیلی بدید دیگه........

*** پریسا ها و هانیه جونم و فیروزه جون رو دیدم اما خوب خیلی مشتاقیم بازهم ببینیم......

****دلم گرفته از محیط اینجا ...نمیخوام ناشکری کنم ...اما خدا جونم برا تو که کاری نداره لطفا یه نگاه....من خیلی چیزها میخوام .......خیلی ........بغل

نوشته شده در ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme