یک فنجون عشق داغ

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سارا ...عزیزم خیلی متاسف شدم ......باورم نشد...خواستم خودت بیای و بگی اشتباهه.... اما وقتی دوباره هانیه رو خوندم دیوار شک ام فرو ریخت و تلخی واقعیت اومد جلو چشمم.... قلب ام لرزید برات خانم.......

سارا پدر همه چیز دختره.... برای آرامش روحش دعا میکنم... برای آرامش وجود تک تک بازمانده ها.... برای تو دوست عزیزم......

سارا حرف خودت یادت نره....باد همه چی رو با خودش نمیبره..... عزیزم آروم باش و پر غرور ادامه بده...مطمئن ام روح پدر عزیزت هم تو این شرایط راضی و آرومه....

تسلیت میگم..... خدا رحمتشون کنه.....

نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سه شنبه روز مدل خریم بود........ یعنی هر کی گیر میداد میزدم زیر گریه یا میپریدم حنجره اش رو میجوییدم...... حالا تو این اخلاق گندی من مامان بزرگ میخواست بره دکتر چشم....

تو مطب همون اول کاری گردن دکتر کات شد........ چرا؟؟؟؟‌گیر داده این دفترچه بیمه کاربنش تو همه صفحه ها خط انداخته و من نمتونم قبول کنم و ........ من هم شاکی این تقصیر من مریض نیست .....تقصیر اون دکتریه که داره مینویسه برگه مقوایی رو زیر نسخه ای که میخواد بنویسه نمیزاره........ در راستای لج در آوردن من هم دکتره گفت برو از داروخانه همین پایین دعواها رو بگیر من باید ببینم........

رفتم تو داروخانه دفترچه رو میدم به خانمه که پشت میز نشسته ..... با کلی ناز و نوز میگه ببر بده پذیرش..... یه پسر سوسول چشم سبز....از اونها که من نگاه نمیکنم چون میترسم..... از اونها که باید دختر میشدند...... دفترچه رو گرفته.... حالا منتظر شیند تا صداتون کنند........ صدام کرده میگه این دارو رو هم ایرانی داریم هم خارجی کدوم رو میخواند؟؟!!‌ میگم من نمیدونم بزاریند از دکتر بپرسم....... دوباره رفتم تو مطب حالا من اینجوریعصبانییعنی واقعا عصبانی بودم ها .........به خانم منشی میگم دکتر مریض داره میگه آره من هم با کلی داد  به مامان بزرگ ( چون گوشش یکم سنگین شده) دارو خارجی میگیری یا ایرانی که صدای دکتر از تو اتاق اومد که چی شده دخترم....... من هم شاکی نسخه رو گذاشتم جلو دکتر و اسم دارو رو میگم......... چشمهای دکتر گرد شد و موهاش سیخونی که من اصلا این دارو رو ندادم........تعجبحالا نسخه رو نگاه میکنه میگه خانم عزیز این ماله سال 86 هستش....... شاکی رفتم خر خر ه پسره رو بجوام....... بعد پسره خر فنچول سوسولی شاکی میگه رفترچه باز رو این صفحه بود دادید من..... من هم داد که من اصلا دفترچه رو باز نکردم.... میگم آقای محترم من در نقش مریض نادون بیسواد تو که اون پشتی مسئولی..... اما اون خر که نمیفهمید....... کلی افسوس خوردم که کادر درمانی ما کجای کارند؟!!! پسره در راستای حال گیری من یه یک ربعی من رو معطل کرده..... آخر سر دارو اشتباهی داده.... بعد اون یکی خانمه بهش میگه اشتباه دادی که میگه بهش بگو نداریم..... اخه یکی نبود بهش بگه خره من هم سن و سال تو ام که لجبازی میکنی؟؟؟؟ البته خانمه خیلی متین عذر خواهی کرد وگرنه سر پسره هم کات بود........ خلاصه دکتر دارو رو عوض کرد و ما برگشتیم خونه.....

خدا تن هیچ کس رو مریض نکنه.... همه همیشه سلامت باشند و شاد....... این کادر درمانی مریض رو بدتر میکنه تا خوب تر........

خدا بزرگ تر ها رو برامون نگه داره اینها برکت های زندگی اند..... من عاشق مامان بزرگ یکدونه ام هستم.........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

مامان شوهر و خواهر شوهر بزرگ رفتند مکه.... بعد به جای اینکه من هی زنگ بزنم حال پدر شوهر رو بپرسم یه روز در میون زنگ میزنه حال من رو میپرسه .... شکایت که چرا اینجا نمیای...... یعنی عاشقشم ها........

امروز هم آش پشت پا پزونه ...من هم چون عروس شیرین خونواده ام نیشخند باید حضور موثر داشته باشم.... حالا پدر شوهر صبح زنگ زده کجایی ؟ میگم سر کار.... حالا تعارف که من بیام کمک اون هم میگه آره دیگه بیا..... میدونم هیچ کاری نمونده و خواهر شوهر کوچیکه کارهارو کرده..... میگم عصر اونجام ....میگه پس زود بیا.....

-----------------------------------------------------------------------------------------------

کار همسری حدود 90 درصد درست شد.... ممنونم دوست جونی هام..... ممنونتم خدای مهربونم.....

-----------------------------------------------------------------------------------------------

میخواستم برا همسری عیدی وایمکس بخرم..... شرکت داتک..... از ADSL شون خیلی راضی ام ....بعد فکر کنید کلی خورد تو ذوق ام وقتی گفت امانیه ساپرت نمیکنه...فکر کنید تو ولیعصر دوتا کوچه انتن دهی خوب نداره یکیش کوچه امین اینهاست..... یکی از نقاشی هام رو تازه قاب کردم خیلی زیبا شده ....اون رو کادو میدم.... خوب بعدا میاد تو خونه خودمون انشاله...... نیشخند

-----------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب خواب دیدم رفتم اصفهان..... بعد هی دارم عکس میندازم بزارم تو بلاگم..... کلی ذوقون بودم براتون عکس بیارم....اما خوب خواب بود دیگه......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

هوراهوراهوراعیدتون پیشاپیش مبارک.......

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خوبم........... زندگی داره روال عادیش رو میگذرونه.... برنامه عصر های جمعه مون شده پارک پردیسان..... کایت غول به دست اما هوا نمیفرستیم..... به این برنامه بدمینتون بازی هم این هفته اضافه شد.........

ترنم داره روز به روز بزرگ تر میشه و من هر روز که میرم پیاده روی یه سر هم میرم خونه مها برا دیدنش........ دوست ندارم با خاله اش غریبی کنه.......

جوجه جدیدمون هم تو دل مامانش ورجه ووورجه میکنه........ دیروز خواهری با کلی ذوق صدام کرده  و حرکت هاش رو نشون میده..... حتی با فاصله هم میشد دید داره برا خودش تو دل مامانش دست وپا میزنه.......

همسری سخت مشغول کاره..... کمتر میبینمش ...... کمتر میحرفیم.......این آزارم میده اما خوب میدونم نتیجه ببینیم این سختی ها فراموشم میشه.....

یه پیشنهاد .................. حتما یه سر به بلاگ ما به هم وصلیم بزنید.......... ماری خاطرات زایمانش رو اونقده ملموس تعریف کرده که.......... فکر کنم تازه زوج ها پشیمون شند از حاملگی نیشخند

نوشته شده در ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دلتنگم ...... اونقده زیاد که حس میکنم تو زمان به حالت  تعلیق در اومدم .........نه جلو میرم و نه عقب .... نه صعود و نه سقوط........ همه چی هی داره بیشتر و بیشتر گره میخوره..... دیگه حتی بغض ام هم نمیاد چه برسه به گریه..... سرم سبکه و منگ....... پیش میرم پیش میریم اما بی هدف....بی انگیزه...... ناشکری نمیکنم اما شکایت دارم...... چرا جوابی نمیدی؟؟ میدونم خیره میدونم پشتش موفقیت و شادیه اما کی ؟!!!!!

من منتظرم منتظر معجزه روشناییت تو زندگیمون........

پ ن 1- متنفرم تو کار شخصی کسی دخالت کنم ....حتی وقتی از من مشورت میخواند..... بی تجربه تر از اونی هستم که بخوام تو مساله ارث و میراث کسی مشاوره بدم..........

پ ن 2- طاقت دیدن ناراحتی همسری رو ندارم.......... خدا کاری نکن که غرورش جلو من خرد بشه.........این داغونم میکنه.......

پ ن 3- اعتقاد ندارم به خدا باید التماس کرد تا چیزی رو بگیریم...... خدایا مهربون تر و بخشنده تر از اونی هستی که من خاکی بخوام بهت التماس کنم...... خودت میدونی چی میخوایم ........خدا ..........

 

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

ساعت حدود 5 یا 5:30 بود ......... اونقده اضطراب داشتم که حد نداشت... نمیدونم چرا این بار با همه بارهای قبلی حس ام متفاوت بود ...... سارافن آبی با بلوز و شلوار سفید تنم بود ..... میدونستم چشم ها تو آفتاب بعد از ظهر برات خواهد درخشید ......

اومدی با یه دسته گل رز خیلی خوشگل ....... یادته از اول اومدم استقبالت .....ندیده بودمت اما انگار سالها میشناختمت....... تازه از کیش اومده بودم سیاهه سیاه....... تو هم پوست سفیدت افتاب خورده بود...... یادته مامانت چی گفت ؟ به شوخی گفت که رفتی نماز جمعه برا سب× زها ....... یادته؟؟؟ و من ترسیدم نکنه تو هم خیلی اهل س ی ا س ت باشی ...... برا اولین بار بود چایی آوردم ......برا هیچ کس دیگه ای نبردم...... دستم میلرزید ...... دلم میخواست سیر نگاهت کنم اما نمیشد .......

رفتیم برا صحبت ..... گفتم حرفی نداریم اما برا بیشتر از دو ساعت حرف زدیم...... یادته برق چشم هام..... یادته از همه چی حرف زدیم الا رنگ و غذای مورد علاقه؟؟  و صحبت هامون چه جدی بود و تو چقدر قشنگ من رو مجاب میکردی ........حرف هات به دلم نشست .... عقایدت منطقی و زیبا بود و ....... یادته دستمال کاغذی تو دستت تیکه تیکه شد ........ تو هم اضطراب داشتی برا انتخاب عین من....... یادته ازم خواستی جات رو باهات عوض کنم تا باریکه نوری که از پنجره چشم هام رو اذیت میکرد دیگه اذیت ام نکنه..... یادته شماره ام رو تو گوشیت ذخیره کردی ..... یادمه تا رفتی میس انداختی اما نه میس کال نبود حرف داشتی...حرف داشتیم...... هنوز صدای ناقاره ها از  مامزاده صالح یادمه...... شب عید بود ........

مرد زندگیم..... انتخاب شدی .......انتخاب شدم ....برا با هم موندن با هم ساختن با هم تجربه کردن .....

عزیزم امروز دومین سالگرد شروع با هم بودنمونه ....... عمرم ....زندگیم ...... تو به شکایت هام گوش نکن ........ من تو رو دارم و تو من رو ...بالای سر هر دومون خدای مهربونه....... و من خدای مهربون رو شاکرم برای این هدیه زیبایی که به من داد.....

عزیزم .... همسفر زندگیم.... آرامش شب هام  ....... دوستت دارم اندازه همه دنیا ......اندازه یه عالمه و خودت میدونی یه عالمه من حد نداره......

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 این روزهام دارند هی تکرار میشند.......... صبح تا شب .انگار یه دستگاه کپی گذاشتند سر راه زندگیم و خوب با کیفیت هی داره کپی میگیره ........ صبح شرکت ظهر خونه ........ حتی اتفاقها هم پشت سر هم بدون نقص و تفاوت .......

صحبت هام با امین محدود میشه به چند تا تماس تلفنی و در آخر شب بخیر و خواب ......حوصله فیلم دیدن ندارم .......سرگرمیم هم شده بازی موبایل ام ....... حتی حوصله ندارم  بشینم سر لب تاپ و پروژه تری دی مکس و تموم کنم برم مدرک ام رو بگیرم ....... از جمع فراری ام ....مهمونی دلم نمیخواد ..... فقط ترنم که هی بخوابه و زل بزنم تو صورت معصومش و تو دلم قربون صدقه اش برم ......

تا یکی باهام  حرف بزنه سریع قاطی میکنم و داد و بیداد..... پشت فرمون  هم که عین وحشی ها میمونم..... با عالم و آدم بزرگ و پیر و کوچیک  دعوا دارم ...... بعد یه لحظه به خودم میام میگم سارا این تو نیستی ها .....

خدااااااااااااااااااااا داد بیداد قهر و دعوا ..... چرا یه نگاه نمیکنی خوب؟؟؟!!!! 

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

× جمعه با همسری رفتیم پارک پردیسان .... تا حالا نرفته بودم .فکر میکردم که کلی باحال و قشنگه اما خوب جنگل دست ساخته که هنوز حالا حالا ها جا داره درست و حسابی بشه .... برا پیاده روی و دوچرخه سواری بد نیست.... رفتیم کایت خریدیم اونقده بزرگه که تقریبا اندازه قد خودمه.... اونوقت یه دونه از اون کوچولو ها هم گرفتیم که اولتر اونرو هوا کنیم.... بعد هی من میدوویدم هی امین میدووید .... من که اصلا نمیتونستم بفرستم بالا و امین هم هر بار جون میگرفت بادبادک با نخ یکی دیگه قاطی میشد و سقوووووط.......نیشخند

بلال سفت خوردیدیم و آش رشته تپل .......جاتون خالی .......

× یه مشکل کوچولو تو کار همسری افتاده چند روزه کسله کسل شده.... اونوقت من هم نمیتونم اینجوری ببینمش.... میدونم خیر و صلاحش براش اتفاق میوفته .....دعا کنید.......مژه

× کلاس نقاشی برا یه ماه تشکیل نمیشه و من که هفته ام رو به امید پنجشنبه و کلاس شروع میکردم دیگه........ میخوایم خودمون تو خونه کار کنیم اما خوب تنبلی نمیزاره دیگه..... ابرو

× ترنم یعنی عسل ....... اگه میدونستم خاله شدن اینقده حال میده زودتر مها رو زور میکردم نی نی دار بشه...نیشخند دیشب با مها و نی نی گوگولو رفتیم پیاده روی .... من به خودم باشه تا محمودیه یا پارک وی میرم اونهم تند اما به خاطر خانم موچولو آروم رفتیم  اونهم کالسکه هول دادنی.... بعد تا کجا رفتیم همش؟؟؟؟ باغ فردوس.... گفتم بریم یه چرخ تو حیاط موزه سینما بزنیم...  فکر کنم تا همه ما رو میدیدند غصه اشون میشد که اینها با این بچه میخواند بیاند فیلم ببینند و گریه بچه و..... نیشخند میخواستیم بریم کافی شاپ اونجا  که تو حیاط جا نبود و برگشتیم..... گفتیم بریم پارسه کافی شاپ که دیدیم ترجیحا با جوجو نمیشه....تا رسیدیم تجریش ساعت از نه گذشته بود... پیاده روی خوبی بود بعله بعلهقهقهه

× از موزه سینما سه تا کتاب یه مدل خریدیم.... برا ترنم  و نی نی خواهر بزرگه و نی نی آینده خودم و امین نیشخند نقاشی های نصفه نصفه داشت و باید کامل و رنگ میکردی برا بچه..... ما هم که هنرمند.... از خود راضی

× به سلامتی قیمت کرایه ها هم گرون شد و منتظریم اعلام نرخ جدید بنزین بشه.... چی بگم ؟؟؟ اصلا چی باید گفت؟؟؟؟ بیچاره قشر کارمند و حقوق بگیر مثل ما که تو بخش خصوصی هستیم و ........ بمیرند انشاله....حالا کیا؟؟ خودم هم نمیدونم.....

× دارم کتاب شیاطین و فرشتگان رو میخونم.... دن برن... باحاله ....هر کس داوینچی کد رو خونده و پسندیده حتما بخونه.....

× خدایا شکرت بابت همه چی ...داده ها و نداده ها ....میدوستمت خوب .....بغل

 

 

نوشته شده در ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme