یک فنجون عشق داغ

زود باشید.....عسل خاله برا اولین بار مسابقه شرکت کرده...... دارم براش تبلیغ میکنم..........

بلاگ میثمک  شماره 197قلبقلبقلب ترنم خانم ........ماچ در مسابقه بامزه ترین کوشولوها 

نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیشب دوباره با مها رفتیم سعدآباد ... اینبار اردبیل و البرز و هرمزگان و سیستان بلوچستان....  من که اصلا نمیدونستم استان البرز کجا هست؟! مها گفت طرف دماوند و بعدا فهمیدم انگار طرف کرجه!!

بلوچستانی ها هم خیلی تو خودشون بودند...نمیدونم یخ کرده بودند؟؟؟ اما خونگرم اونجوری عین ارومیه و یزد نبودند.....

و اما هرمزگان و شهر دوست داشتنی بندر عباس....... یعنی من عاشقه این شهر هستم.... من اکثر شهرهای ایران رو به جز شمال غربی کشور رفتم و دیدم.... هیج جا بندعباس نبود.... یعنی به من که خیلی چسبید.... یه شهر تمیز و رنگارنگ.... من خیلی میدوستیدمش و دیشب هم خیلی مهربونانه و خوب برخورد کردند هر چند تعداد غرفه هاشون کم بود.......

اردبیل هم که با خانمهای خوشگلشون........... چی بگم خوب..... من که همه رو دعوت میکنم برند ببینند.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

مریض شدم بدجور.... گلودرد خری دارم.....ناراحت لب تاپ و خونه همسری گذاشتم ...برا همین نمیتونم زود به زود آپ کنم و عکس بزارم....

 پنجشنبه همسری اومد دنبالم.... کارهام رو کردم و وسایل ام رو برداشتم که شب خونه اشون بمونم.... اونوقت اومدیم ماشین رو سوار بشیم که دیدیم چرخ عقب پنچره و هر کاری امین کرد نتونست پیچ هاش رو باز کنه ...انگار بار قبل با دستگاه پیچ هاش سفت شده بوده.... بعد خیلی شیک وسایل رو برداشتیم و پیاده رفتیم خونه اشون....یعنی اونقده ولیعصر ترافیک بود که ترجیح دادیم پیاده بریم و چسبید ...خیلی زیاد... بهش میگم هر وقت تیپ میزنی و لباس نو میپوشی اینجوری میشی....نیشخند

نوشته شده در ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

از اول هفته تو کاخ سعد آباد هفته فرهنگی آذربایجان غربی و یزد برگزار شده بعد من و مها شدیم پای ثابت این برنامه ها.... میخونند و لزگی میرقصند........ واقعا باحاله.... من عاشق لهجه ترکی خصوصا برای ارومیه هستم... خیلی شیرینه .... اونوقت تو این چند شبه داریم یاد میگیریم ... هم رقص و هم لهجه....

-------------------------------------------------------------------------------------------------

صبح کره بادوم زمینی ایم تموم شد نمیدونم چرا یه دفعه غصه ام گرفت.... بعد که زنگ زدم به امین از خواب بیدارش کنم میگم جریان رو ... اونهم تو خواب و بیداری میگه عیب نداره میخرم برات.... با خودم فکر کردم کاش میتونستیم که غصه هامون رو تا حد یه کره بادوم زمینی کم کنیم..... اونوقت دیگه الکی غم چیزی رو نمیخوردیم....

نوشته شده در ٢٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

آمدم ای شاه پناهم بده/ خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان/ دور مران از دَر و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم/ إذن به یک لحظه نگاهم بده

---------------------------------------------------------------------------------------------

88/8/8 هنوز برام تازگی داره.....تولد هشتمین امام عزیز...... هنوز برام شیرینه.... هنوز خاطرم هست نگاهت به قرآن وشیطنت هات .... هنوز یادمه چجوری وقت محضر گرفتیم .... دم اذان ظهر.... بله گفتن ام اونهم با چه عجله ای..... فکر کردم آقا تازه میخواد اجازه بگیره که خطبه عقد بخونه...  دفتر رو امضا کردیم ... من دونه به دونه خوندم و تو چون دیر اومدی نخوندی...... عهدمون برای با هم بودن مستحکم تر شد .....

---------------------------------------------------------------------------------------------

دو سال کامل شد و رفت تو سه سال..... باورت میشه اینقده زود؟! نمیدونم چرا همراه شادی امشب دلم گرفته..... نمیدونم چرا بغض تو گلومه.... نمیدونم چرا اشک هام میاد....

نمیدونم چرا دچار خودآزاری شدم..... تو اکثر عیدها و مراسم شاد دلم میگیره و اشک هام در میاد..... نمیدونم چرا تو این شب ها باهات سر سنگین میشم...... نمیدونم......

--------------------------------------------------------------------------------------------

عزیزم .... عشقم..... مرد زندگی من...... سالگرد عقدمون مبارک.... خیلی دلم میخواست تو خونه خودمون جشن بگیرم ..... انشاله سال دیگه....

** عید همگی مبارک.

** میخواستم پست نصفه نیمه شمال رو کامل کنم اما دیدم امشب برام خیلی عزیز تر از این حرف هاست.....

 

 

 

نوشته شده در ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این روزها خودم نیستم..... اون سارای همیشگی..... متفاوت ام ........ نمیخوام و میخوام ..... محیط شرکت برام غیر قابل تحمل شده.... یعنی وقتی میبینم اینها ادم نیستند و یه مشت حیوون اند....

فکر کنید یه کارمند رفته مرخصی زایمان و با کلی امید که بعد از 6 ماه میاد سر کار و بعد بندازنش بیرون .... چون مرخصی زایمانش طولانیه.... چون فقط اینها آدمند و بقیه برده هاشون اند.... متنفر م ازشون.... عاقبت من هم همینه ...یعنی عاقبت همه کارمند های این شرکت همینه.... اونوقت سابقه کارمند 7-8 ساله ها....... اینه پاسخ زحمت هاش؟؟؟؟

چقدر دلم میخواد بدونم یعنی تو همه شرکت خصوصی ها همین برنامه ها هست.... بابا طرف رفته مرخصی زایمان کامله کامل ..... الان هم 2 ساله که داره پاس شیر میره و کلی هم حقوق میگیره.......

بچه ها خیلی داغونم....... میام سر کار اما با یه بغض بزرگ تو گلو ام..... خسته ام......

عمیقا دنبال کار میگردم..... اما نمیدونم چرا نمیتونم از اینجا جدا بشم.... یعنی برام امتحان کردن یه جایی جدید سخته..... شاید هم اونقده ریسک پذیر نیستم....

---------------------------------------------------------------------------------------------

-رفتیم شمال با همسری .... میام و مفصل میگم....

- اگر کسی کاری سراغ داره خوشحال میشم بگه....... 6 سال سابقه کار به عنوان مدیر بازرگانی خارجی و کارشناس بازرگانی داخلی دارم....

- دعا کنید زودتر تکلیف زندگی من معلوم بشه...... شاید اونموقع خیلی تصمیم گیری هام راحت تر بشه....

- ببخشید اینجوری نوشتم بعد کلی نیومدن..... نگم خفه میشم.......

 

نوشته شده در ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme