یک فنجون عشق داغ

دیروز عصر وقتی برگشتم خونه دیدم مامان یه حال دیگه است... به یه هوایی اومده تو اتاق ام و نشسته رو تخت و شروع کردیم صحبت از هر دری.... تا میرسیم به بحث عوض کردن اتاق خوابشون با اتاق خواب من بعد از عروسی و یه دفعه دیدم چشم هاش قرمز شد و اشک داره از کونه هاش میاد پایین ......یعنی بغضی نشست تو گلوم که داشت خفه ام میکرد... میگه میخوام همه عکس هاتون رو بزنم به دیوار هر روز باهاتون حرف بزنم میگم مامان مگه میخوام بمیرم میایم بهت سر میزنیم اصلا من تکی میرم با یکی دیگه بر میگردم.... عروسی خواهر ها دلش گرم بود که یکی دیگه هست تو خونه اما با رفتن من تنها میشند با بابا... زندگی عجیب غریبه ها .... بهش میگم خوب عزیز هم گریه کرد برا شما ها ؟!!

خونه امون رو گرفتیم بهترین جایی که میشد تصور کرد بهترین نقطه هم نزدیک مامان خودم هم نزدیک مامان امین.... یعنی گرفتن خونه کلی جریان داشت که ایمان بیشتر پیدا کردم به لطف و معجزه خدا....

سر گرم خرید وسایل مونده ام هستم ... خونه اماده  است میخوام یکم یکم ببرم بچینم اینجوری کمتر خسته میشیم....  

ترنم شده عسل خوردنی یه ماه کیش بود و وقتی برگشت یعنی میخواستم بچلونمش ... بغل هیچکس هم نمیرفت جز من.... مهدی هم که نمک منه... تازه راه افتاده اونهم با کلی تمرکز چند قدم میره و بعد ولو میشه... 

یاد گرفتم به نقاط مثبت هر چی نگاه کنم کمتر عصبی بشم . ایمان بیارم هر اتفاقی که خارج از کنترل ام برام پیش میاد یه حکمتی و لطفی از خدا توش هست . میخوام صبور باشم و ارام و چشم به معجزه های خداوند بدوزم... 

سعی میکنم پست بعدی همراه عکس باشه....

نوشته شده در ۱٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme