یک فنجون عشق داغ

تصمیم داشتم دیگه ننویسم اما امروز یه اتفاق بامزه ای افتاد که تصمیم ام رو عوض کرد.... نهار خونه مادر شوهر بودم .... همراه با جاری و خانواده محترم..... بحث شب یلدا شد و مامان شوهری شاکی که چرا تو این سه ساله نیومدی اینجا و امسال دیگه باید خونه ما باشینگران.... حالا من هی فکر دارم میکنم که من هر سال به جز سال اول خونه همسری اینها بودم.... اونوقت جاری مهربون به دادم رسید که من هم یادمه پارسال همه اینجا بودیم و کلی خاطره گفت اما مامان شوهری گیر که نه نبودی و همسری هم از اونور هی آتیش بیار که نه ما خونه خودتون بودیم سوال دنبال سند و مدرک یاد نوشته های پارسال ام افتادم.... سریع لب تاپ رو روشن کردم و تو آرشیو ام دنبال پارسال و خاطره ها و ..... بعععععععععععععله ما پیروز شدیم و.................

پس بازهم مینویسمنیشخند

نوشته شده در ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme