یک فنجون عشق داغ

الانه دارم از بیمارستان آ.... تیه میام.... همدم عزیزم یه دنیا تبریک میگم.... فرشته ای و خدا هم بهت یه فرشته بخشیده.... نی نی گوگولی رو نشد ببینم اما خودت مااااااااههههههههههی ...امیدوارم قدم جوجه برا کل خانواده پر خیر و برکت باشه و آینده درخشانی در انتظارتون..... میدوووووووووووووووووستمت عزیزم.... بازم مبارکتون باشه....

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز تولد مهدی موچولی بود.... نزدیک 50 تا مهمون و من و خواهری از صبح درگیر کار... از حق هم نگذریم شوهر خواهر واقعا زحمت کشید و چیزی کم نذاشت.... پسر پاستیلی خاله یه دنیا تبریک میگم بهت .... انشاله تولد هزار سالگیت هر چند که من دیگه نیستم که....

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب همزمان با تولد امام حسن ع یه ماشین از وسایل جهاز رو هم بردیم خونه خودمون ... حالا دیگه باید خرد خرد برم بچینم اینجوری راحتتره هم بریز بپاش کمتر میشه و هم میتونم ببینم چی کم و کسر دارم که تهیه کنم..... 

---------------------------------------------------------------------------------------------

درس های کلاس جادوگری رو دارم دونه به دونه میخونم و باید تمرین هم کنم....به هر کسی هم میرسم پیشنهاد میدم اما دیگه با خودشه که بره سمتش یا نه.... با عسل هم تصمیم گرفتیم بریم از هاله انرژی مون عکس بگیریم... میتونیم بفهمیم چاکراهامون در چه وضعیه و انسداد انرژی کجا هاست. یعنی خلاصه افتادم تو علوم ماورایی بد جور.

---------------------------------------------------------------------------------------------

روزه سعی میکنم یه روز در میون بگیرم اما واقعا کو تووووووانشششش خیلی سخته ها خیلی ..... خصوصا نخوردن آب... 

---------------------------------------------------------------------------------------------

دبنهامز حراج زده و انوقت تا اس ام اس ش اومد فرداش اونجا بودم ... یه کفش مشکی عروسکی گرفتم و یه سایه تک آرت دکو.... یعنی عاشق این سایه ها م .... رژگونه اش و هم میخواستم که نداشت .... البته من بازهم خواهم رفت تا اخر حراجش.... تازه کلی وسوسه شدم برا خرید سرهمی کوچولو هی جلو خودم و گرفتم اما میدونم اخر سر میخرم.... پنجشنبه شب هم مها از تو مغازه اسباب بازی فروشی زنگ زده که سارا از اون تشک بچه ها که حیووون داره و صدا میده میخوای و من  خوشمزه بعععععععله..... 

---------------------------------------------------------------------------------------------

نقاشی مداد رنگی ام اون گلابی ها یادتونه ؟!! تموووووووووووووووووم شد و قاب شد......

نوشته شده در ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme