یک فنجون عشق داغ

بعد از کلی بالا و پایین رفتن و اینور و اونور بالاخره رفتیم سره خونه زندگیه دوتائونه.... واقعا فقط دلم میخواست تموم شه و بگذره حتی تا شب قبل عروسی تو خونه و در حال چیدن بودم ...یعنی من این همه وسواسی بودم و خبر نداشتم.... ساعت 10 شب پشت فرمون دارم میرم خونه و با خودم فکر میکنم فردا این موقع همه چی تموم شده تمومه تموم.... 

صبح ساعت 7:30 آرایشگاهم هنوز تو چرت ....شروع میکنه و آرامشش من رو آروم... حدود 1 پسر میاد دنبالم و باغ و آتلیه و.... به جای ساعت 6 برا مراسم عقد ساعت 8 میرسیم ....تازه به قول امین خیلی خدا بهمون لطف داشته که چمران و فرشته اون ساعت شب خلوت بوده .... لباسم آرایشم کت و شلوار پسر همه عالی بود ایمان پیدا کردم به انرژی کائنات و فرشته ها.... 

پاتختی خونه مادر شوهر بود خوبه خوب... هم لباسم و هم آرایشم خدا رو شکر عالی بود و پیش فامیل شوهر آبرو بخر... خوب من نه برا آرایشگاه و نه برا لباسهام از هیچکدوم اونها نظر نخواستم و خودم کاره خودم و کردم... 

الان یه هفته است خونه خودمونیم دیشب برا اولین بار غذا درست کردم خوراک مرغ با مخلفاتش... بد نشد.... 

الان هم ماشین لباسشویی که برام حکم یه غول زبون نفهم و داره زدم داره کار میکنه هر چند دقیقه یکبار میرم میشینم جلوش ببینم در چه وضعیه .... 

تا مدت ها کاتالوگ بدست تو خونه دارم میچرخم ...شک ندارم نیشخند

 

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme