یک فنجون عشق داغ

اولین سالگرد نه تو خونه خودمون بود و نه من پیشت بودم... جایی بودم که خیلی ها آررزوی بودنه اونجا اون هم تو عید غدیر رو دارند... هر کدوم از حرم ها یه حال و هوا داشت یه انرزی خاص... اونقده تسویه روحی شدم که خودم متعجب موندم... یه دعوت خاص و یه دفعه ای بود... نمیخواستم برم اما من و بردند و بیشتر و بیشتر معتقد شدم که تقدیر همونیه که خدا میخواد همونیه که برات رقم میخوره و این جز خیر جز خوبی و شادی هیچ نیست... 

سال خونمون برا خرداد ماه بود دیگه تمدید نکردیم یعنی شرایط طوری شد که دیگه اونجا نموندیم... تصمیم شد بریم همون خونه خودمون هر چند دوره و برا من سخت اما میدونم هر جا باشم اگر دلمون شاد باشه اونجا بهترین جای دنیاست... 

خونه نیاز به تعمیر داره الان نزدیک چهار ماهه که خونه مادر شوهرم برام سخته خیلی سخت هر چند خوبند و مهربون اما خوب خونه آدم نیست ... دلم دوتاییهامون و میخواد .... 

8/3 اولین سالگرد من نزدیک حرم امام حسین اونقده برا زندگیمون دعا کردم که... 

8/8 پنجمین سالگرد عقد با تبریک مها به خاطرم اومد.. هر چند که تو یادت بود... برا زندگیمون بهترین ها رو میخوام همونجور که برا همه و همه میخوام... 

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme