یک فنجون عشق داغ

زمان چه زود میگذره. مینویسم برا خودم نمیدونم از چی از کی اما دلم میخواد بنویسم. چشم بهم میزنی میبینی رفته عمرت روزهای خوبت جوونیت و .یاد شعر های اون وقتها میوفتم .بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین. اونموقع جوونتر بودم و #ر شر و شور مسخره میکردم ااااااا اینهمه با سرعت عمر بگذره؟!!! 

حوصله ندارم دنبال یه دوست خوبم یکی که من فقط و فقط براش حرف بزنم یه آدم بی طرف که قضاوت نکنه به نفع من یا دیگری... دلم میخواد برم و دور شم از همه آدمهای دورم. برا یه مدت کوتاه. باطری لب تاب خراب شده سریع شارز خالی میکنه. منتظرم همسر بیاد و شام باهاش بخورم.اینجا مامان و بابا با هم میخورند زودتر و ما دیرتر . بهتر دلم دوتایی میخواد. دلم خونه مون و میخواد .دیگه امروز گفتم هر جور شده تا هفته دیگه کارهاش و شروع میکنم همسر یا اون محله رو دوست داره یا نداره من میرم خسته شدم. حس میکنم اونقده احمق ام که حد نداره. حس میکنم خیلی از زندگیم عقب ام... بر میگردم به چند سال قبل .دوره عقد طولانی کارتن های خرید هام گوشه اتاق خاطره ها دوباره شکل میگیرند.چرا؟؟؟ اینهمه گره برا چیه؟ چرا مثل بقیه نیستم؟ تا کی؟ اصلا میخوام صبور نباشم اصلا میخوام خوب نباشم اصلا میخوام خر بشم..... خرررررررررررر لعنت.....

دیروز دیدم سرای محله تجریش کلاس بلاگ نویسی داره قاطی اند ها !!! بلاگ نویسی درد و دل من و ما نوشتن برا خودمون برا ثبت وقایع خاطره ها اونوقت چی میخواند بهمون یاد بدند؟؟

 

شاید برم یه جا دیگه بنویسم اینجا دست و بالم بسته است برا نوشتن خیلی چیزا... یه جا که هیچکی من و نشناسه یه جای جدید...

نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme