یک فنجون عشق داغ

جمعه شب رفتیم میدون بهمن . من برای اولین بار بود میرفتم اونوری.. یعنی هی تو ماشین نستم و دیدم داریم میریم سمت بهشت زهرا. به همسر میگم از دستم خسته شدی میخوای منو ببری تو بیابون ول کنی؟!! واقعا هم اصلا نمیدونستم برا چی داریم میریم اینقده دور... بعد کلی دور زدن و رانندگی رسیدیم میدون بهمن و کلی مغازه و کبابی و جیگرکی و من خوشمزهرفتیم تو یکی از مغازه ها که از همه شلوغ تر بود و یه میز طبقه بالا و کنار پنجره و بال و جیگر و دل که من میدوستم و قلوه که همسر دوست داره .... جای همگی خالی... یعنی اونقده حال داد که چند بار تشکر کردم و از این به بعد میخوام تا تصمیم گرفتیم بریم بیرون میدون بهمن و پیشنهاد بدم...

جمعه هفته قبا هم با مها و ترنم و همسر ها رفتیم لواسون و بعد کلی برف بازی و باقالی و لبو  خوردن رفتیم رستوران برا شام و شب عالی بود.... اونقده خندیدیم که همسری بعد مدتها گفت که خیلی خوش گذشت... یه وقت ها خیلی خودمون اسیر روزمرگیها و کار و زندگی میکنیم اونقده که تا به خودمون میایم میبینیم دنیامون پر خستگی و یکنواختی شده و یه دفعه این هیجانها ما رو به خودمون میاره که بابا جون یه وقت ها لازمه بیخیال همه چی بشی  ....

امروز تولد یه سالگی بچه موچولویی نازنازیمون تبسم ه ...صبح زنگ زدم به خواهری و میگم گوشی رو بزار بغل گوشش میخوام بهش تبریک بگم... یعنی یه عسله کچله عااااشقشم...خصوصا وقتایی که مثل پاندا میچسبه بهت...

جمعه هم براش تولد گرفتند و.... 

خونه نیاز به تعمیر داره نمیدونم چرا هی تو کارش گره میوفته... صحبت ها شده امیدوارم که خدا هم یه نظری کنه و کارش شروع بشه تا برا عید دیگه خونه خودمون باشیم...

کلاس خیاطی میرم و عالیه ... اونقده چیزهای خوشمل برا خودم دوختم که همسری کمد و میبینه یه ماشاله ی بلند میگه نیشخند

امشب هم مامان شوهری رفته عروسی و من و بابا و همسر تنهاییم و شام قراره همسر بگیره بیاره ...

نوشته شده در ٢٥ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme