یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه بعد از کلاس نقاشی پیاده داهی تجریش شدیم....... به امید اینکه تو راه یه کافی شاپ خارق العاده ما رو دعوت کنه داخل........ همینطوری که میرفتیم و میرفتیم رسیدیم به یه کتابفروشی ......... من و مها هم که خوره کتاب ....... با زهرا سه تایی رفتیم تو....... سه تا دونه کتاب خریدیم یه شکل........ کتاب عرفانی...... تا اومدیم بیرون مها پیشنهاد کافی شاپ باران رو داد و سه تایی چپیدیم داخل....... یه محیط اروم و تا حدودی هنری ........ هر کدم از میزها یه نام داشت و و راجع به اون نام مطلب داشت...... سینما .... ادبیات ...... تئاتر و... ما پشت میز موسیقی نشستیم..... کتابهامون رو در اوردیم و هر کدوم برای نفر بغلی یادگاری نوشت......... حالا در نظر داشته باشید....... من میرم امریکا.... مها برزیل و زهرا کانادا.......... چشمک 

------------------------------------------------------------------------------------------

شب بابایی به علت خستگی زیاد شام نیومد خونه مون........ موکول شد به فردا شب...

------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه نهار مهمون جناب اقای همسر بودم.......... بعد از کلی تو ترافیک مسخره چمران موندن .... فقط و فقط برای زدن چند لیتر بنزین از پمپ بنزین ولنجک و بعد تر بازهم تو ترافیک موندن برای رسیدن به خونه بابایی........ با کلی اعصاب خوردی رسیدم....... یعنی من منتظر یه حرکت تهاجمی از طرف همسر و .......... اما زهی خیال باطل....... اونقده مهربونانه برخورد کرد .......... جوجه ها رو به سیخ کشیده بود ........ ذغال هارو اماده کرده بود و من گشنه فقط منتظر درست شدن جوجه ها.......

خدا رو واقعا به خاطر این لطف بزرگش به من سپاسگزارم......... آشپزی بد من و ........ خدایا شکرت که یه همسر مهربون اشپز نصیبم کردی.........

عصر هم جیگر به سیخ کشیده تو بالکن خونه مادر شوهر بسیار تا چسبید........خوشمزه

اوضاع خوب بود خیلی تا اما ............... فوتبالسبز....... من و یادش رفت ........... من هم سرگرم ور رفتن با سیستم مرده بابایی شدم ............ اخر سر هم اونقده قاط زد ...... ولش کردم به حال خودش............ اما مگه این فوتبال خر تموم میشد..... خلاصه دیگه مهربانانه گفتم بابایی دیر شد ما شام مهمونیم ها ........همه منتظر ما ها...... پیشنهاد چی بود؟؟؟!!! شما برم تو ماشین رادیو ورزش و پیدا کن ... بعد منو صدا کن.......... تعجب

بماند که در طول مسیر چه فریادها که بر نخواست.......... اخه این همه هیجان برای .......... وای.......... فوتبال............. و من در آخر خدا رو شاکرم که تیم مورد نظر بابایی برد........ آخ

جمعه با هم بودن بسیار شیرین تر از اونی بود که فکر میکردم ........ دوتایی تنها........ خدا ممنونم ازت بابت این روز شیرین که برامون رقم زدی........

ممنونتم بابایی مهربونم....................

---- من میخوام جادوگر بشم.......... اینو از بلاگ سارا جووون و بعد بلاگ یاسی جووون و بعدتر ار بلاگ جادوگر  پیدا کردم.......... خدایا کمکم کن تا اخر راه........

---- دلم مرغ بریونی میخواد و این همش تقصیر این الهام اتودیه......... با این فکر ها میخواد منو چاق کنه.......

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme