یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه از کلاس نقاشی پیاده داشتیم بر میگشتیم تجریش... نرسیده به پارک وی یه محل هست که هر چند وقت یکبار نمایشگاه های مختلف برگزار میشه...... دم ورودیش دیدیم شلوغ پلوغ و یه نمایشگاه خیریه به پا....... ما سه تا هم که فقط وفقط اهل کارهای خیر تا خانمه دعوت کرد داخل هنوز حرفش تموم نشده ما وسط حیاط بودیم...... فکر کنم خودش از این پذیرش دعوتش توسط ما هیجان زده شد.......

من پنجشنبه ها تا میرسم خونه سریع کارهام و میکنم که با مها و زهرا بریم کلاس ..... این عجله یه وقت ها کار دستم میده بدجور......... کیف مو عوض کردم و پول برنداشتم خووووب......ناراحت

خلاصه تو کیف پولم هم فقط و فقط 700 تومن پول بود و تو دلم یه عالمه هواتا که خرید کنم و یه کمکی کرده باشم....... خجالت هم میکشیدم به این دو موجود مهربون بگم پووووووووووول........خودشون هم میگفتند من میگفتم وا.... نه ....من چیزی نمیخوام... خلاصه تو این غرفه ها هی چشم انداختم ببینم چیزی کمتر از 700 تومن پیدا میشه یا نه ........ که بعلههههههههه البته پیدا نمیشه.....ناراحتنیشخند

رسیدیم به غرفه عروسک فروشی ....... بچه ها داشتند خرید میکردند اما من عین یه خانم فقط نگاه....... افسوس......... یکدفعه دیدیم زهرا یه هزاری داد بهم گفت باید بهت میدادم...... من و میگیند....... هوراتا پول و گرفتم دادم به آقاهه و یه پروانه خوشگل گرفتم ....... ذوق زده شدم آآآآآآ ذوق زده شدم .......

خلاصه ماجرا تموم شد تا جمعه....... نهار خونه مامان شوهر بودم ....... بعد از ظهر هی به آقایی همسر گیر بریم بیرون....... کجا؟؟؟ این نمایشگاه خیریه هه.....مژه 

من خوب دلم باز هم پروانه میخواست...... حدود 7:30 -8 بود که رفتیم....... اما اینبار یه عالمه تا پول داشتم با خودم...از خود راضی تازه بابایی هم بود و ....... چسبید هزار تا.........

این ها رو خریدم خووب......

پروانه ها........... جینگولی ها....... این جینگیلی ها اونقده باحال میشه به مچ میبیندیند...... بابایی برام خرید.... دو تا هم برای خودش خرید........ رنگ مال اون خوشگل تره....

از این پروانه ها چند تایی هم برای فامیل گرفتیم چشمک همسری هم برای پسر کوچولوی جاری دو تا ماشین گرفت ........ از این کوچولو ها که میکشیم به سمت عقب شارژ میشه و حرکت میکنه........ وای یکیش وسط مسیر یه دفعه Take off میکرد و اونوقت امیر علی با هیکل کوچولوش و همسر بنده با هیکل تپلش وسط سنگ ها هی میچرخیدند و ذوق میکردند.........

-----------------------------------------------------------------------------------------

- بابایی یه وقت ها خیلی ولخرجی میکنی هامتفکر من یادم نمیره بابت اون جینیلی ها چقدر پول بی زبون رو دادی .... خیریه بود گیر ندادم .......

- این پسر کوچولوی جاری حدودا سه سالشه........ با بابایی من عین دو تا هووو میمونند......به قدری هم از لحاظ خلق و خوی شبیه اند که حد نداره......یعنی کافیه من به همسری توجه کنم و اون میپره وسط و نمیزاره ........ یا هی میاد الکی منو بوس میکنه و هی در گوشم زمزمه میکنه که عمو رو دوست نداشته باش....... باورتون نمیشه هر کاریش کردیم شام نخورد تا اینکه من بهش گفتم امیر بیا بخور تا قوی بشیم بریم این آقا دزده رو بزنیم(منظور همسره بنده)....... نمیدونین چطور خورد که بریم حساب بابایی رو برسیم تازه هی وسطش به من یاد میداد که مشتش هم میزنیم..... لگدش هم میزنیم تازه با تفنگ تیرش هم میزنیم و........

خلاصه اخر شب من تو اتاق بابایی رو تخت نشسته بودم و بابایی داشت اون جینگیلی ها رو به دور مچم می بست .... سر و کله هوو پیدا شد ... اومد از تخت بالا و من بغلش کردم ....... آقا دقت کنید یه دستش تو یقه باز تاپ من و یه دستش رو گوش من و بازی با گوشواره ام ( کار مورد علاقه بابایی)........ آقا بابایی رو میگی دیگه داغ کرد .... از اتاق بیرونش کرد ......قهقهه من و میگید........ نیشخند

- همسر عزیزم من فریاد میزنم و میگم که این جمعه رو هرگز فراموش نمیکنم......... نیشخندبغل خودم و خودت......... ماچچشمک

 

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme