یک فنجون عشق داغ

چرا همش غصه دارم ؟!!!چرا راضی به شرایطم نمیشم و هی بهوونه میگیرم؟!!! چرا اینقده تیکه میندارم که کلافه ات کنم؟!!!چرا با بد اخلاقیهام دیوونت میکنم؟!!!! چرا اینقده لجبازی میکنم که کفرت در بیاد و ....؟!!! چرا اینقده توقع مسخره دارم؟!!!! چرا اینقده زود حتی از پشت تلفن میفهمی که قیافه ام عوض شده و غصه دارم؟!!! چجوری میفهمی که دارم آروم آروم اشک میریزم؟؟؟ تو خیلی زرنگی یا من خیلی تابلوام؟؟؟ چرا اینقده زود پشیمون میشم؟!!! چرا دلم میگیره که اذیتت کردم؟!!! چرا بال بال میزنم برای یه لحظه سیر دیدنت و بوسیدنت؟!!!!

اصلا چرا من اینقده خل شدم؟؟؟؟؟؟؟ خل بودم یا خلم کردی؟!

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز خیلی درگیر کار ماکت بودم.... به بابایی گفتم نهار نمیام خونه اتون اما عصر یه سر میام...تا اون از سر کار بیاد کلی خودم و با خواهر شوهر و مامان اینا سرگرم کردم.... خیلی تا خندیدیم......  حدود ساعت 9 بود که اومد... خیلی جمعه شلوغی داشت و خسته بود... قیافه اش عین یه ماهی که از آب انداخته باشندش بیرون....

شام خوردیم و من تو چورت بودم..... نشستیم پای سریال که من دیگه دیدم دارم ضایع میشم .... به یه بهونه پیچوندم تو اتاق بابایی و روی تختش دراز کشیدم..... نمیدونم چرا اینقده زود روی این تخت خوابم میبره و تازه خواب هم میبینم....... درگیر خوابم بودم که دیدم سر وصدا تو اتاق و صدای تلویزیون و یه شی سنگین روی تخت کنارم...... خیلی بدی خواب بودم خوووب...... اااااااااا .... جدی؟!!!تعجب بععععله.....عصبانی

تازه گلسرم زیرش موند و کج شد.... از این سنجاق کوچولو ها که عین نوک کلاغه با دندونهای کوسه...... صافش کرد اما دیگه قابل مصرف نبود....... بعد میدونید چیکار کردم باهاش...... بازش کردم و زدم روی پوستش...... اخ دردش اومد....اخ خندیدم.... جاش یادگاری موند رو سینه اش( خودتون حدس بزنید )قهقههقهقههقهقهه یه نگاه خاصی بهم کرد که یعنی ............. بعععله.........نیشخند ببخشید شما عاقلید؟!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

بابایی وقتی برام تو خلوت خودمون دوتا ماهی میشی خیلی دوستت میدارم... وقتی تو عمق چشمات میخونم که چقدر برات عزیزم اونقده پشیمون میشم اذیتت میکنم..... بابایی دوست دارم و معذرت میخوام......... تو هم بهم قول میدی اذیتم نکنی خوب.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

الان نوشت: (پیرو پست الی تو دختر خاله ها)دیروز یه سر رفتم خونه مها.... برام داشت فال تاروت میگرفت... خیلی جالب بود کارتهای در اومده برام...... همه سختی ها شکست ها .... همه وقایع اخیرت باعث شده تو الان به اینجا که هستی برسی.... تمام تجربه ها برات ارزش داشته و زندگیت رو ورق زده تا به اینجا...... اگه شاید یه اتفاق کوچیک میافتاد من الان برای بابایی نبودم...... خدایا شکرت ......ممنونتم یه دنیا......

الانه نوشت: آرزوهام رو گذاشتم تو یه حباب صورتی و فرستادم به دنیای ماورا..... کائنات برام دعا میکنند که بهشون برسم..... شما هم دعام میکنید که خیلی محتاجم.....

همین الان نوشت: من با بابایی مشکلی ندارم ها فقط یکم کله خرم خوووب...... نیشخند

 

 

 

نوشته شده در ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme