یک فنجون عشق داغ

خواستم بنویسم ... اینبار از خودم... از بابایی جونم..... خاطرات خوب و تلخمون و تا یه روز یادمون نره با یاد خدا و عشق شروع کردیم....... که یه روزبعد سال های سال در کنار هم بودن  این خاطره ها رو بخونیم و لذت ببریم.... مینویسم از خاطرات واقعیمون تو این دنیای مجازی اما دوست داشتنی........

نوشته شده در ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme