یک فنجون عشق داغ

دوشنبه عصر یه سر رفتم خونه مادر همسر... تا یه خورده دور خودم چرخیدم و آتیش سوزوندم دیدم ساعت ٩ شده.....گفتم صبر میکنم بابایی بیاد و ببینمش بعد میرم....

نمیدونم چرا اصلا نمیتونم مثل یه زن ازدواج کرده باشم......همش خل و چل بازی در میارم.... هی به جوجه میگم چشم بزار من قایم میشم تو بیا من و پیدا کن......جدی میگفتم ها.... خونه شون جووون میده برا قایم موشک بازی....... دیدم خسته تر از اونیه که بیاد بازیخمیازه  من هم شروع کردم به یه بازی دیگه....... میرفتم باهاش دست میدادم و میگفتم با من امری ندارید برم منزل........ هی از این اداها..... غافل از اینکه اون داره باور میکنه من میخوام برم خونه مونآخ ماشین نداشتم....... یه خورده گذشت دیدم میگه زنگ بزنم اژانس بیاد .......من اول سوال بعد تر تعجب یه خورده بعدا ترناراحت دیدم نه انگاری جدیه......من هم زدم رو دنده خلی و گفتم آره...........دیگه اینطوری بودمعصبانی 

کماکان تو توهم بودم داره با من شوخی میکنه اما خوب ........ دیدم زنگ زد..... من هم رفتم لباس پوشیدم........ حالا حال و روز اطرافیا تعجبسوال مامان شام درست کرده بود..... اومد تو اتاق : کجا میخوای بری؟؟؟ من: خونه....دیره......حالا کارد میزدی من خونم در نمیومد...... آقای همسر هم خیلی معمولی......هی هم بهم میگه چیزی شده؟؟؟ یه دفعه چرا اینجوری شدی؟؟؟ من هم خنثی

ماشین اومد و با جدیت رفتم نشستم توش.......حتی بوسش هم نکردم....یه دست ساده.....

رسیده بودم نزدیک پله صدر که محمد زنگ زد........این چه رفتاری بود کردی؟؟؟؟ مامان اینا خیلی ناراحت شدند .......بهشون بر خورده........خیلی کارت زشت بود و........من هم عصبانیتلفن قطع شد و من هم دیگه سعی نکردم بگیرم........

یه خورده فکر کردم.......دیدم خیلی بده اگه زنگ نزنم به مامان .......زنگیدم و گفتم من نمیخواستم برگردم خونه این آقای همسر میگه آژانس بگیرم و ....... مامان مهربون هم یکم نصیحتم کرد و گفت بر گرد...... این جوجه رفته تو اتاقشو بیرون نمیاد .....ناراحته.....دختر که نباید اینقده زود قهر کنه و زندگیشو بزاره بره...... زود برگرد....بیا و از دلش در بیار...... من هم که نقش وتو وتو رو دارم(یادتونه اون پرنده هه مهربون بود) برگشتم تا همسر و شاد کنمنیشخند

برگشتم اما باهام سر و سنگین بود....... میگم چرا من و بیرون میکنی میگه خودت هی گفتی برم خونه...آخ

اگه نمیومدم یه ماکارونی خوشمزه رو از دست میدادم..... بعد شام رفتیم تو اتاقش..... حرف نمیزدیم....... یعنی من یه خورده عذابه وجدان داشتم خوووب......بعد چون خیلی مغرورم عذر خواهی نکردم....... یعنی میدونید این یه سوئ تفاهم بود خووووب.....

دراز کشید رو تخت و سخت سرگرم فکر کردن..... من مدل خلی میرفتم تو تراس میومدم.. عروسک میدیدم ...کتاب ورق میزدم...... اون هم خنثی یه دفعه اون وتو وتو ی درونم زنده شد........ نمیدونم وقتی ناراحته چرا اینقده دوست داشتنی تر میشه...... یعنی میخوام بپرم له و لوهش کنم....... وتو وتو پرواز کرد برا آروم کردن جفتش........مژه

---------------------------------------------------------------------------------------------

**یه وقت ها چرا اینقده خود خواه میشیم که فکر میکنیم طرفمون حتما میفهمه من چی میگم و چی میخوام و منظورم چیه ..... من زن ام و تو مرد...... زبون هامون فرق میکنه.... باید میگفتم که دارم شوخی میکنم نه با لجبازی پاسخ تو میدادمخجالت و بیخودی هم تو هم خودم ناراحت میشدیم......

** ببینید بی جنبه ایه من تا چه حده......شب نمیخواستم برم خونه مون... اما خوب باید میرفتم ...... دوباره به زور بیرونم کرد اما اینبار بهم چسبیدچشمک

** بهش میگم فردونه  من خوابم میاد.....میخوابم اگه بازی به پنالتی کشید زنگ بزن....... صبح...... بابایی چرا بیدارم نکردی؟؟؟ من خودم خوابم برد........حالا چند چند شدند؟!!!!!

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme