یک فنجون عشق داغ

قرار دقیقا تا صبح جمعه هنوز که هنوزه فیکس نشده بود.....

صبح یه ربع به هشت بیدار شدم ...... به پریسا یه اس ام اس که دوستم شما ها برید من دیرتر میام..همون استخر ارکیده..... بعد هم به مها یه اس ام اس که میای یا نه؟؟؟؟ هی منتظر شدم دیدم نخیر ..... هیچکی جوابم رو نمیده...تا ساعت ٩:٣٠ منتظر شدم..... آخر سر زنگ زدم خونه مها....... آقاشون خواب آلو ......بعله؟؟؟ من سلام خوبی .....صبح بخیر..... مها میاد استخر...... تو تخته بزار بپرسم.......... نه دیشب اس ام اس داده تو جواب ندادی....... آره خوب خواب بودم..... ساعت ١٢ شب بود......خلاصه خانم مها فرمودند چون الانه دیره و من وسایلم اماده نیست نمیام....... من و میگینعصبانی 

اصلا داشتم میترکیدم....... گفتم حتما پریسا و فیروزه رفتند ارکیده.من الانه تازه بخوام برم که جا نیست دیگه...... به بابایی زنگیدم....... تو حال و هوای گریه بودم بد فرم..... گفت خودت بلند شو برو.....تنها ....روحیه ات میاد سر جاش...... من هم عین فرفره آماده شدم و رفتم دربند........ شلوغ بود در حد دراکولا........ خلاصه یه جا زیر یه درخت پیدا کردم که زیاد هم آفتاب نخورم...... حوله ام رو پهن کردم و گفتم به بابایی یه زنگ بزنم بگم رسیدم....... که؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! تازه قسمت هیجانی این قرار بلاگی شروع میشه.............

سرگرم صحبت با همسر مهربون .........رو به باغچه بودم که...... یکی گفت سارا؟؟؟؟ سوالتعجب گفتم شاید با یکی دیگه کار داره اما.......... نه منظور من بودم...... یخورده نگاه......جیغ جیغ............ وااااااااااااااااااااااااااااااای هانیه.......... ااااااااااا تو اینجا چه میکنی....... تنها اومدم .بقیه بچه ها کجاند؟؟؟؟ ......... من نمیدونم.......اونها قرار بود برند ارکیده........ هانی گفت ادیسه بهش خبر داده که نمیاد...... با هم بودیم اون آفتاب میگرفت و من تو آب شالاپ شولوپ میکردم......نیشخند تازشم من رو کلی شرمنده کرد و برام آب میوه گرفت ............ممنونم هانیه جونم ........کلی میدوستمت ها....بغل

حالا قسمت دوم ماجرا...............

یه پسر کوچولوهه با مامانش اومده بودند استخر....... اونقده شومبوزگومبولی بود....... شکمش افتاده بود رو مایوش اونقده تپل بود...... عین یه مرد کوچک شده...... به بابایی گفتم تو باهام نیومدی الانه با این جوجه هه دوست میشم......... خلاصه تو آب بودیم اونهم بغل مامانش تو آب...........داشتم مخ زنی میکردم که باهاش دوست شم....... اسمش امیر علی بود و عین ماهی تپلی حرف میزد........ سرگرم انجام ماموریت بودم که بازهم یکی دیگه گفت سارااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! سوالتعجب

اینور و نگاه کن اونور و نگاه کن......... دیدم یکی دوباره گفت سارا؟‌اونهم با شیطنت....... اسم مامان یا خاله اون پسره هم سارا بود..... گفتم من که اینو نمیشناسم شاید با اون ساراهه کار داره........ دوباره دیدم میگه ساراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .......اینبار قشنگ چشمهاش به من بود...... یعنی خنگه مخاطبم تویی....... منسوالگفتم من سارا هستم اما شما رو نمیشناسم.......... اینبار ابروهاشو اینجوری کردابرو و گفت ساااااااااااااااااااااااااراااااااااااااااا.................. فقط چشمهاش تو این وضعیت من و پرت کرد تو بلاگ و دوستهامو ووووووو پریساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(یادگار).............. اااااااااااااااااااااهههههههه دوباره وسط آب جیغ جیغ و بغل بغل ووووووو کلی حرفیدیم........ خیلی باحال بود......... اون به هوای بودن بچه ها بدون اینکه هماهنگی آخر رو کنه اومده بود......... مرجان جون خواهرشون رو هم من دیدم.......همون که پریسا کلی تو بلاگ در موردش مینویسه........لبخند جالبی ماجرا این بود که ما سه تا هیچکدوم شماره هم رو نداشتیم ........همینطوری اومدیم.......اما تله پاتی قوی داریم خووووووووووب..........نیشخند

** ادیسه جون جات خیلی خالی بود.......

** خوب شد مها نیومد وگرنه میرفتیم ارکیده و دست از پا دراز تر.......

** هانیه جون بسیار ماهی و دوست داشتنی.......تازشم خوشرنگ شدی بسی...

** پریسا جون با کلاه شنا بسیار تا بامزه میشی ها......

** جای هر کسی که اتفاقی و بدون هماهنگی قبلی نیومد خیلی تا خالی......

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز بعد استخر زنگ زدم همسر که ببینم اگه نهار نخورده برم پیشش..... گفتم یه دوش بگیرم آماده میشم میام........ گفت دیر میشه بچه ها هم اینجاند خوب....... عزیزم تو غذا نخور میام با هم بخوریم خووووووووووبمژهبغل 

ساعت از سه گذشته بود رسیدم........ با هم دوتایی تو آشپزخونه یه قرمه سبزی توپ خوردیم که هوارتا چسبید...... اونقده ذوق مرگ میشم ازم پذیرایی میکنه....... تازه دو تا بشقابارم شستنیشخند

بعد غذا اونقده خسته بودم که عین کلاه قرمزی هی میوفتادم....... آخر رفتم تو اتاق همسر و روی تخت حالا نخواب و......... خواب بودم که بیدارم کرد...... خودش خوابش نمیبره من هم نباید بخوابم.......

عصر تولد خواهر همسر بود و با اون یکی خواهر سوپرایزش کردیم اساسی........ منه فضول هم که خدا بطلبه قبلا ته توی تولد و ساله تولد همه فامیل رو در اوردم...... همه تعجب کرده بودند من از کجا میدونستم و هدیه هم آوردماز خود راضی

و حالا قسمت مهم ماجرا.......

شب بابایی خیلی خسته بود..... من هم که کماکان گیج خواب...... با خواهری هماهنگ کردم که شب بمونم.... تو هم یه جوری ماست مالی کن و به مامان و بابا بگو.......از خود راضی و موفق شدیم........... جبران میکنم خواهر مهربونم......... نیشخند

و دوباره ماجرای جام جهانی که من یه جورایی دیگه داره حالم ازش بهم میخوره......... تاثیر گذاشته تو زندگی مشترک مانیشخندقهقهه من نمیدونم این تیم اوروگوئه مسخره از کجا اصلا پیداش شده ......... حالا بابا جون اومدی جام جهانی جهنم........دیگه گل زدنت اون هم دیر وقت از رو ضربه کاشته دیگه چیه؟؟؟!!!!!!!!!!!!عصبانیواقعا اگه دستم بهشون میرسید میترکوندمشون.....اصلا تو ردهبندی فیفا میبوردم اون ته ته ها یه چند تا جا خالی میذوشتم و بعد اسمشون رو مینوشتم......... همون اتفاق اما خفن تر ......... آخر سر گفتم یعنی واقعا اون گل قشنگ تر از.........؟؟؟؟؟ ای باباآخ البته تا صبح حالشو گرفتم و از تخت هم انداختمش بیروننیشخند

صبح با هم اومدیم بیرون بریم سره کار...... اونقده چسبید............

** همسری دوست نمیداره بهش بگم جوجه....... من هم کمتر این لفظو استفاده میکنم....... اسم مستعار جدیدش فردونهنیشخند موهاش لول لوله ........

** میدوستمت ........خیلی میدوستمت.........قلب

 

نوشته شده در ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme