یک فنجون عشق داغ

٢٨ تیر ماه ٨٨ برای اولین بار همدیگرو شناختیم........ شب عید مبعث بود...... هنوز هم صدای ناقاره امامزاده صالح تو گوشمه........ تازه از کیش برگشته بودم و سیاه سیاه.... اما تو اونقده سفید بودی که تا خجالت میکشیدی انگار همه خون تو تنت میومد تو صورتت...... یه عالمه حرف زدیم....... تازه بازهم حرف بود اما دیگه باید میرفتین.......

٨/٨/٨٨ عقد کردیم....... روز تولد امام هشتم...... نرسیده به اذون ظهر محضر وقت داد اونهم به چه پارتی بازیی از طرف بابای من.... دیر اومدی ...... باز هم شد دم اذون ظهر...... یادته چقدر دستپاچه بله گفتم........ خجالت از اونروز شدم خانم تو و تو شدی مرد زندگی من........ دوست دارم مرد ماهم.......

٢٠/٨/٨٨ مراسم نامزدی گرفتیم....... تالار نیاوران....... اومدی دم آرایشگاه تو آصف دنبالم...... چقدر خجالت کشیدم منو اونطوری دیدی.... البته که ماه شده بودم.... از خود راضی

تو آتلیه ....... چقدر شیطونی کردم....... چقدر ژست های بامزه گرفتیم..... هر چند که من به کار عکاس اطمینان نداشتم....... اما عکس ها ماه از آب دراومد....... (اینو بعد سال تحویل وقتی کلی کلی با دادن عکس و فیلم سوپرایزم کردی فهمیدم)...

شب مراسم زود رسیدیم .......... مامانت اینا هنوز نیومده بودند....... اوه اوه اوه چقدره عصبانی شدی.........

29/12/88 اولین سال تحویل کنار همدیگه........ عصرش اومدیم خونتون .... سفره هفت سین انداختم.... بعد سال تحویل تو اومدی پیشم....... اولین دور بودن از مامان.....نه؟؟! ممنونتم بابت این کارت.... رفتیم امامزاده ....... انشالله سال سبز و شادی همه داشته باشند و ما هم.......

پ ن1: الهام جان یه دنیا دوست دارم .... اصلا هم تو دختر خاله ها تنهات نمیزارمت..... باهاتم حالا حالا ها.......

پ ن 2: یادمه چند وقت پیش وقتی خواهر شوهر بزرگه من و داشت به صبوری تو زندگی متاهلی نصیحت میکرد ناخودآگاه زندگی رو به سیب زمینی سرخ کرده با سس تند تشبیه کردم....... بماند که کلی کلی به این مثالم خندید..... اما خوب واقعی بود....... دوست داری میسوزی تو دهنت مزه مزه میکنی... میخندی ... اشکت در میاد اما عاشقونه ادامه میدی.......

 

نوشته شده در ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme