یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه مراسم ختم بود........ اما من ماهرانه پیچوندم اصلا معنی نداره عروس بره این مراسم ها........ از شرکت یه سر رفتم نمایشگاه الکامپ و بعد هم رفتم کلاس نقاشی..... همسری هم که با خانواده رفته بود مسجد و بعد هم خونه متوفی.........

بعد کلاس با مها پیاده رفتیم تا پارک وی...... بستنی خوردیم و پیشنهاد دادم بریم اسباب بازی فروشی سره پارک وی....... بعد یه دفعه من دوست پسره سابق ام و دیدم.......... وووووووووووووووووووووودددددددددددددییییییی...... یعنی اونقده ناز بود عین واقعی اش...... من مرده کشته که بخرم نخرم........ اما ........ مقاومت نخریدم و اومدم بیرون.....  ووودی گاوچرون اسباب بازی ها است ....... اونقده این ماجرا رو با آب و تاب برای همسر تعریف کردم که فکر کنم کلی بهش بر خورذ که من چرا دارم از یه پسر دیگه تعریف میکنم این همه........

رسیدم خونه گفت اماده باشم میاد دنبالم یه سر بریم خونه اشون........ هر چند خیلی خسته بودم و ترجیح میدادم فردا برم اما گفتم باشه...... حالا تصور کنید من آماده با یه بلوز آبی کربنی و جوراب شلواری مشکی ....... فقط منتظر تا بیاد و دامن بپوشم و برم.... خوابم برد....... حدوده 10:40 زنگ که عزیزم مراسم بیشتر طول کشیده بخواب برای فردا بیا اینجا.....ابرو

تازه قرار بود شبش بریم پایتخت لب تاپ بخریم............

جمعه آماده شدم گفتم دیگه خونه نمیام اول تر بریم پایتخت بعد نهار بریم منزل شما...... حالا من رسیدم پارک وی........ منتظر بیاد ....... نه اول تر بیا اینجا خواهری میخواد بره( خواهر شوهر مهربون ساکن یه شهر دیگه هستند بابت کار همسرشون که مهندس نفت و این چیزهاست) من و میگیدعصبانیرفتم خونه اشون....... اما پره پر بودم خفن...... یعنی تا پایتخت حرف آنچنانی نزدم....... هی هم گفت مگه چی شده...... یه دقیقه اومدی خوب....... اما خوب من خنثی

اما بعد تا رفتیم تو مرکز با هم دوست شدیم........ عین گیج غلنگ ،قلنگ، ها یادمون رفت..... یه لب تاپ گرفتیم اسمش هم سامه....... به این نتیجه رسیدم که همسر مهربونه و من بد جنس شیطان

شب دوتایی با هم کارتن اسباب بازی های 3 رو دیدیم......... همسری یه دفعه گفت دوستت ندارم ........من تعجب چیکار کردم که یه دفعه اینو گفتی؟؟؟؟ میگه تو ووووووووووودی رو دوست داری نه منو......... چشمک

 

پ ن :

به مشکل برخوردم اساسی....... یکی از کارهامه مامانم میگه من دوستش دارم همسر میگه خیلی نازه من دوستش دارم...... و من سوال البته احتمال قوی هدیه میدیم به مامانم....   برای همسری هم باید قول بدم کارهای ناز بکشم......

تابلو آبرنگ نصفهه یادتونه؟؟ تمومش کردم هدیه دادم مامانه همسری...... اونقده کیف میده ..... جمعه ای داشتند از کارم تعریف میکردن......از خود راضی

دانشگاه علمی کاربردی معماری قبول شدم........ گفتم نمیرم....... حالا هی وسوسه میشم که چرا نرم....... بد نیست اما خوب شدیدا با کارم نمیخونه........

مینویسم از رو بی حوصلگی..... دیشب همسری ازم نظر میخواست بابت کارهاش ..... اما من مسخ شده...... گفتم هر کاری میدونی درسته انجام بده....... کسل شد..... نمیتونم مشاوره بدم بهش اصلا ....... منی که سنگ صبور و راهنمای دوستهام بودم و هستم........ موندم...... بدجور موندم....... خدایا ...........

 

 

 

نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme