یک فنجون عشق داغ

نمیدونم چرا تازگی ها میخوام بیام سره کار غصه ام میشه.....

از مدیرمون در هیبت یه مدیره متنفرم..........

هوای اینجا عین خر سرده....... یعنی هر روزه ما با تجهیزات کامل زمستونی میایم داخل شرکت بعد میخوایم بریم تیپ پاییزه میزنیم.....

دیشب خیلی دلم میخواست با بر وبچ جمع شیم بریم خل و چل بازی اما خوب نشد........

همسری به تلفن حرف زدن من هم حسودی میکنه............ نیشخند

سره فیلم مختار تا اومدم حرف بزنم گفت داریم فیلم میبینیم من هم که مدله خر نطقم کور شد......

در یک حمله اساسی من رو خلع سلاح کرد........به من میگه  مگه خونه ما خوابگاهه تعجبخنده این جواب رو طی درخواست دیشب من مبنی بر رفتن به خونه شون اون هم ساعت 8 شب برای سر زدن به مامان اینها، داد.......

از این طرح زوج و فرد لعنتی متنفرم........ ماشین فرده کلاس من روزهای زوجه تا 8:30 شب اون هم کجا سعادت آباد.......... لعنتی ها......... کی این مسخره بازی رو تموم میکنند.....

کمپانی ترکه شرکت گیر داده به حالت خفن....... ساعت 5-6 سره کلاس نقاشی زنگ زده ..........مسخره.......... مها هم ریجکتش کرد.......

عجیب حوصله هیچکس رو ندارم اون هم الانه اون هم تو این شرکت ..............

تو کلاس نقاشی سوتی دادم اساسی....... یکی از بچه ها متولد مرداده...... مها خرداده..... بعدمن عین گیج قلنگ ها.... ااااااااا شما دو تا نی ماهاتون پشت سره همه خصوصیات اخلاقی تون مشابه ستش............ اونوقت اقای استاد یه دفعه : مرداد چه ربطی به خرداد داره؟!!!!!!!!!

پازلی که همسری برام خریده بود رو تموم کردم...........

نقاشی جدیدم

یعنی پشه هرو رو دستم کشتم جسدش رو کیبوردمه ........ااااااااااااااااااااااییییییییی

رهااااااااااااا جان کجایی یعنی آخه؟؟؟؟!!!!!

الانه اضافه.......... ببخشید خدای مهربون.........ما برف میخواهیم.......ما باران میخواهیم......... زیاد تا هم میخوایم..........چرا اونا دارند و ما نداریم؟؟؟؟ ما هم میخوایم.....میخوایم........ ممنون...........

 

نوشته شده در ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme