یک فنجون عشق داغ

دوشنبه به علت کمر درد شرکت نیومدم.......... یعنی اصلا حال و هوای شرکت و دیدنش رو نداشتم..... برا خودم سرخوشانه رفتم آرایشگاه .......بعد هم تجریش گردی دنبال یه دونه مداد رنگی و تراش تیز....... خرید هامو کردم و داشتم از پشت امامزاده میرفتم سمت خونه....... یه خانمی با موبایل میحرفید....... ببین اگه بچه خوبی باشی میارمت خونه امون....... باید قول بدی که اذیت نکنی مامان اینارو و.............

یه دفعه فکرم چرخید و چرخید به بچگی ها....... اونوقت ها که بزرگ تر ها هی یادآوری میکردند رو بچه خوبی بودن و من برا خودم ترجمه میکردم بچه خوبی بودن یعنی سر وصدا نکردن..بازی نکردن....... شیطنت نکردن....... درس خوندن....... به حرف گوش دادن ..... رو در و دیوار نقاشی نکردن..... و .......... تازه میفهمیدم بچه خوبی بودن اصلا مساویه با بچه نبودن.......

حالا گذشته و من بزرگ شدم اما هنوز که هنوزه نفهمیدم بچه خوبی باش یعنی چی؟؟؟ آخه اگه بچه شیطنت نکنه که بچه نیست دیگه....... کاش یه آدم بزرگ خیلی بزرگ اینو برام معنی میکرد...... تا لااقل بچه های اینده بفهمند بچه خوبی باش یعنی چی؟!!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

همسری دندون عقلشو کشیده....... من ندیدمش هنوزناراحت اما به گفته خودش داغونه...... ندیدن به خاطر بعد مسافت نیست ها....... به علت درگیریه...

زنگ زدم خونه اشون حالشو بپرسم مامان همسری میگه دارم براش فرنی درست میکنم....... گفتم انشالله بریم خونه امون خودم درست میکنم....با تعجب: مگه بلدی؟؟!! من : خوب یاد  میگیرمنیشخند

 آشپزی هنریه که ندارم......... موقعی که اومدن خواستگاری عین بچه سرتق ها شروع کردم از خودم تعریف کردن...... نقاشی، کامپیوتر(تا اون موقع 7 تا مدرک)، زبان(دو تا مدل)، دف، خیاطی و ......... هی شمردم اونوقت برا یه انگشتم هیچی نداشتم...... مامان شوهری هم با زرنگی گفت یه انگشت موند که...من هم گفتم ماله همسر داریه حالا بماند که مزخرف ام تو این موضوع...... گذشت تا بعدها .........بعد میدونید مامان همسری به همسر مهربون چی گفته بود : یه انگشتش هنر نداشت اون هم مربوط به آشپزیشهقهقهه  یعنی هر وقت منو میبینه میگه بمیرم برا پسرم باید شب سره گشنه زمین بزاره.......... البته این  رو هم بگم که حتی تو این یه مورد هم باز هم از من حمایت میشه ها.......از خود راضی یعنی یه جوری نمیگند که بهم بر بخوره به خودم بیام و ........

نوشته شده در ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme