یک فنجون عشق داغ

مامان همسر دیشب منو برا فردا شب دعوت کردند خونه اشون......... مامان خودم صبح زنگ زده به همسری دعوتش کرده برا فردا شب خونه خودمون........ اون هم گفته چشم بزارید با سارا هماهنگ کنم.......... و من موندم این وسط ..............

البته که میرم خونه مادر شوهرنیشخند حالا همسری میتونه تصمیم بگیره......... البته که اون هم هر جا من باشم خواهد بود..چاره ی دیگه ای نداره.......نیشخند

روزانه نوشت:

دلتنگم اما نمیدونم دلتنگ چی..... میخوام خانم باشم و هی غر غر نکنم اما ......... عاقبت میشه سر رو دست گذاشتن و گریه کردن........ یه وقت ها اونقده دل نازک میشم که به یه بهونه کوچولو اشکم در میاد........ عین دیشب....... همسری خوابش میاد من خوابم نمیاد......... حالا پای تلفن هی شب بخیر میگه من نمیخوام قطع کن....... عاقبت شب بخیر گفتم و رسیدم به مرز گریه....... بعد جالب این بود که وسط گریه با خودم فکر میکنم برا چی دارم گریه میکنم؟؟!!

از این شاخه به اون شاخه پریدن خلم کرده........ نمیتونم یه تصمیم درست بگیرم ... میرم تری دی مکس......... میگم برای طراحی..... تو دانشگاه های سوئد میگردم دنبال کورس اپیدمیولوژی..... میگم میچسبم به نقاشی و بکوب ادامه میدم..... بعد تصمیم میگیرم کارمو ادامه بدم تو یه شرکت دیگه...... بعد تر میگم آخ جون این کلاسه تموم بشه میرم نقاشی موزائیک یاد بگیرم و .........  خدایا میشه اینبار تو تصمیم بگیری به جای من....... کلافه شدم....... فکر رفتن ولم نمیکنه........ از طرف دیگه دارم جهاز میخرم...... خدایاااااااااااا........... خسته ام.........

+ با رفتن الی دلتنگی هام بیشتر میشه....... براش همه خوبی ها رو میخوام........

 + این روزها دنیا برا من از خونه امون کوچیک تره.................

امروزه نوشت: دیشب جاتون خالی ... همه چی عالی بود مامان شوهری تنهایی الحق سنگ تموم گذاشته بود.... حیف یادم رفت از میز شام و تنقلات شب یلدا عکس بگیرم.... یعنی واقعا هنرمندند تو این زمینه .... دوباره خاطره آشپزی برام زنده شد... میگم مامان میخوای بیام کمک ... فقط غذا رو میسوزونم... پدر شوهر با تعجب نگاه میکنه: میسوزونی.... نیشخند... خدایا شکرت بابت همه چی.... ماچ

 + حیف ام اومد فال دیشب ام رو که خواهر شوهر عزیز برام گرفت نزارم:

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید تبارک الله از این ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکسته بیت الحزن که می‌آرد نشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم که سوخت حافظ بی‌دل ز مکر و دستانش

 

نوشته شده در ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme