یک فنجون عشق داغ

یادمه حدود یه سال و نیم پیش یکی از دوست های جون جونیم عروسی کرد....... اون موقع ها تو شرکت همکارم بود به جای الهامی الان.... برام از خاطراتش تعریف میکرد و گیج بازی هاش ........ من هم کلی کلی میخندیدم و مسخره اش میکردم که چرا تو اینقده خنگی...... نیشخند

حدود یه سال و نیم بیشتر گذشت و من نامزد کردم ........ و حالا من به درد دوستم مبتلا شدم....

١- داماد دوم خانواده مرد بسیار شوخی میباشد.... اون اول تر ها یه روز جمعه من منزل مادر شوهر بودم و بحث سر اصلاح موی آقایان و جا پا روی سر ........ داماد هم هی به شوخی میگفت روی سر من جای پا باقی مونده...... من هم که غافل از همه جا فکر کردم مثلا وقتی تو مو خالی میشه میگند جای پا جا مونده.......

 گذشت و گذشت تا چند وقت پیش .... پدر شوهر تازه موهاشو کوتاه کرده بود و از من نظر خواهی کرد که خوب شده یا نه و من هم که نمیتونم مثل آدم حرف بزنم  با لحن شوخی گفتم : بابا عالی شده اما انگار رو سرتون جای پا هه....... دیدم بابا عین بمب از خنده ترکید...... منو میگین تعجب بابا برام توضیح داد جا پا روی شونه میمونه یه پا این سرشونه یه پا اون یکی و ........ منو میگینخجالت

٢- چند روز پیش داشتیم خونه شون فیلم نامزدی میدیدیم...... تو سالن مردونه بود .... بابایی من نشسته بود وسط و دو تا دامادهاشون دو طرف اون... بابا شوهر خیلی جدی گفت پاچلاق ها رو(منظور باجناق ها)........ من هم جدی تر گفتم : وا مگه پاهاشون چیزی شده بود اونشب....سوال اینبار دیگه همه یه جور خاص نگاهم کردن.......

پ ن : این وضعیت فکر کنم مسری هستش..... پس اگه منو مسخره کنید شما هم مبتلا میشید........

 

نوشته شده در ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme