یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه اونقده این شرکت کوفتی سرد بود که مجبور شدم زودتر برم خونه..... خونه رفتن همانا و افتادن و خوابیدن همان.... حتی کلاس نقاشی که کل هفته منتظرمیمونم  تا سر برسه رو نرفتم...... اونوقت دلم خون شد برا قرار بلاگی.....خیلی خیلی دلم سوخت نتونستم بیام....با مها هماهنگ کرده بودم که با هم بیایم اما.....این هم اضافه به همه بد شانسی های اخیر من....... دیگه چه فرقی میکنه......

---------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه از کلاس اومدم دوباره افتادم..... مها اینها اومده بودند...... رفتم بالا یه دوش بگیرم..... یه دفعه دیدم چراغ خاموش شد حالا من و میگیداسترسهمونطوری درو باز کردم یعنی حتی نگفتم تو لباس تنت نیست.فکر کردم جن اومده....... بعد دیدم دو تا قوطی کمپوت آناناس و آلوئه ورا پرت شد تو حموم...... مدل سوپرایز های خاص همسریه دیگه... 

پنجشنبه داغون بودم... مامان شوهری زنگ زده احوالم رو میپرسه.... فهمیدم همسری خبر داده بهشون... پدر شوهری هم گوشی رو گرفت تا احوالم رو بپرسه...اونقده انرژی داره که حد نداره....خدا حفظش کنه...... یعنی واقعا میدوستمش....قلب

جمعه عصر همسری اومد خونه مون.....یعنی گوله انرژی.......میدوستمش بیشتر وقتی برام پاستیل میخره میاره..... بعد پشت دیوار قایم شدم بترسونمش ....دیدم از اتاق نیومد بیرون... سرم رو خم کردم که ببینم کجاست.....آنچنان خورد لبه دیوار.... خواستیم بیایم پایین سوار کولش شدم ....تا وسط راه پله اورده من و بعد خواستم بیام پایین پام رو پله لیز خورد و واااااااااااااااای ولو شدم رو پله ها.... حالا وایساده پشت منو میماله و دعوام میکنه........ بهش میگم خوبه شوهرمی ها اگه دوست پسرم بودی باهات بهم میزدم اینقده خجالت کشیدم......نیشخند

اونقده میذوقم وقتی میبینم برنامه های آشپزی رو با ذوق و شوق میبینه .... عاشق کانال me chef .... خیالم راحت میشه پس فردا سره گشنه رو بالش نمیزارم خوووووب ....

+ خوبم خوشم اما عمیقا موندن اینجا داره خلم میکنه...... دنبال کار میگردم بد جور....هر کس سراغ داره بگه من رزومه بفرستم.....

 

نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme