یک فنجون عشق داغ

دیشب همسری بهم میگه تو اشتباهی قد کشیدی.... باید یه ٢٠ سال برگردی عقب.... هنوز بچه اینیشخند اما من با اصرار نخیر هم من یه خانم تمام عیارم..... بعله بعله......

---------------------------------------------------------------------------------------------

دلم خواست یه دفعه از بچگی هام بگم ....خاطراتم با خواهر بزرگه.... با مها......

نقاشی های کوچولو کوچولوی یواشکی رو گوشه کنار دیوار و غافلگیری ماماننیشخند

نقاشی با آبرنگ روی صورت عمه کوچیکه.... وای خدا قشنگ آرایشش کردیم....

رفتن روی میز تلویزیون و بعد از اون تلویزیون و........... وای پرواز خواهر بزرگه و برگشتش وسط اتاق......

ما سه تایی تارزان بودیم ..... حرکت از تراس طبقه بالا... لیز خوردن بر روی سر درب پارکینگ حیاط و پریدن تو تراس طبقه پایین..... یعنی حال میداد اساسی....

آب بازی و آفتاب گرفتن تو حیاط.....

من و مها عاشق جعبه ابزار بابا بودیم..... یعنی بازی میکردیم با آچار پیچگوشتی ها.....

بابا یه دستگاه اهم متر داشت ....اونوقت من و مها دو سر اون رو میگرفتیم و دور تا دور خونه..... به همه چی میزدیم ببینیم اون عقربه هه تکون میخوره یا نه....... یادته ترکوندیمش و قایمش کردیم تو کمد.....

یه لوله بزرگ داشتیم برای تلسکوپ بود.... فکر کنید تو اتاقمون یه تاپ بود.......شیرین روی اون نشسته بودم و این لوله هم دستم بود.... اون هم افقی.....وای رفتم تو شیشه قدی و تمام خورد شد.....

توی پذیرایی روی لبه مبل اسب سواری میکردم..... برگشتم تو شیشه در تراس و.......

تو حموم یواشکی وان رو پر میکردیم و اونوقت شیرجه های ما بود و سر و صدای مامان....

رفتن رو صندلی برا دیدن تقویم و افتادن و دست شکستن.......

شروع شدن کارتون و همراه اون بچه هه یکیمون حرکت میکرد از اینور به اونور اتاق و یکی دیگه آرمش رو زمزمه میکرد....

تقسیم های عادلانه خوراکی تو کاسه های کوچیک و هی لفت دادن برا خوردن .....مسابقه بود بیشتر بین من ومها برای پز دادن باقیمونده خوراکی....

از آب هویج بدم میومد چقدر به این خواهر بزرگه رشوه میدادم که بخوره یواشکی مامان به جای من.....

 از جوراب شلواری متنفر بودم..چون هر وقت بابا میخواست پام کنه گوشت پام رو میکند.......

مها یادته موهات رو با ماشین اصلاح زدی....... یعنی خنده بود ها.......

از سرسره متنفر بودم....... از رسیدن تهش...... میخوردم رو زمین و درد داشت...... اما عاشق تاپ بودم...

خاله بازیهامون و تقسیم اتاق به سه قسمت مساوی.... تو قابلمه هامون آب بود و نون.یه وقت ها هم مامان حال میداد مخلوط میوه..... حال بیشترش وقتی بود که پلو میپخت تو اون قابلمه های کوچولو.....

اونوقت ها خونمون دم پارک قیطریه بود و مامان میرفت تجریش ما رو تنها میذاشت..... واااااای اگه دیر میکرد..من و خواهر بزرگه نشسته پشت پنجره و گریه عین چی ..... مها بازی برا خودش....... چقدر خر بودیم ها........ فکر میکردیم کلی مامان دور رفته......

جمع شدن جمعه ها خونه مامان بزرگ....... تا ما میرسیدیم .همه بچه ها...زلزله ها اومدند.......الی یادته..... اما خدایی خودتون طغیانی تر بودید.......آخ چقدر بهمون بر میخورد......

بازی مادام یس......بازی گوشه به گوشه...... قایم موشک..... یه بازی دیگه هم بود یکی میرفت بیرون و یای یه چیز و تغییر میدادند..... چقدر ساده بودیم ها.......

ما اتاری داشتیم و الی اینها سگا....... آخیش دلمون قارچ خور میخواست......عقده ای شدیم.....

یه عالمه دیگه هست....... خیلی تا......... چقدر ساده بودیم...دنیامون چه شیرین بود...خواسته هامون کم بود... چقدر زود بزرگ شدیم....

عکس رو ببینید........ دم یه زمین متروکه افتاده بود.....بدون هیاهوی بچه ها...... مها یادت .......اونی که میومد دم خونه ...یه وقت ها هم دم پارک قیطریه میومد...... پول هامون تو دستمون تو صف....  یادش بخیر.........

---------------------------------------------------------------------------------------------

هنوز هم عاشق تاپ بازی تو پارک ام....... هنوز هم با مها وقتی میریم تو کتاب فروشی اول میریم سراغ کتاب بچه ها.......

هنوز هم عاشق رنگ ایم و نقاشی..... هنوز هم اگه وقت کنم بازی مارینو رو بازی میکنم........ هنوز هم تا تو یه جمع هستیم دور بچه ها میچرخم و باهاشون تفنگ و دزد و پلیس بازی میکنم.......

هنوز هم بچه ام....... اما قد کشیدمنیشخند

++++ همسری هوارتا میدوستمت.......

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme