یک فنجون عشق داغ

جمعه برای اولین بار تا اونجا که یادم میاد رفتیم سیزده بدر اون هم کجا......... پارک گفتگو.........

شب پنجشنبه قرار شد بریم طرف های شرق و لشگرک ....... آخر شب پنجشنبه قرار شد بریم پارک طالقانی ...... صبح زود جمعه قرار پارک پرواز و در اخر سر از پارک گفتگو در اوردیم......... رفتیم سیزده و بدر کنیم اما فقط و فقط به دلمون حال دادیم........ اونقده خوردیم که...... سبز 

من اصلا شیطونی نکردم ....... اصلا آتیش بازی نکردم....... اصلا دستم و پام آتیش نپرید..... تازشم کلی خانم بودم با بابایی جوجه درست کردیم...... خوردیم...... ناخنک زدیم...... گوجه له کردیم...... سوزوندیم........ به به ........

همه بودند........ روز خوبی بود جز آخرش........ همه همو گم کردیم ........ عینا 4تا خانواده با 4 تا ماشین ها همو گم کردیم....... من هم یکم خوب دعوا شدم.... ناراحت نحسی سیزده بود خوب ........

پ ن 1 - برای اولین بار به چشم خودم دیدم که دستشویی مردانه ..... دقت کنید مردانه...... صف بودتعجب در حدود 30-40 نفر ....... باور کنید راست میگم....... بعد خانمها با کمال افتخار راحت میرفتند و میومدند...... کلی فخر به مردا فروختند...... از خود راضی

پ ن 2- با زن برادر بابایی( یعنی جاری) دوست نیستم........ بی ادب.... ببخشید ها سر جیش کردن پسرش با من یه دعوای صوری اما از دید من جدی کرد....... خوب به من چه....... من رفتم ماهی بازی پسرش جیش کرد ....... اصلا مگه من مای بی بی هستم....... بابایی هم گفت عیب نداره اون شوخی کرد اما ......... من باهاش میحرفم اما دوست نیستمقهر........

پ ن 3- من کماکان خنگ میزنم....... تو ویترین خونه مامانی اینا یه مجسمه فرشته بود با بال و ....... خیلی زیبا بود اما یه نکته غریب داشت..... فرشته هه داشت فوتبال بازی میکرد...... من هم با کلی هیجان بابایی رو صدا کردم و مجسمه رو بهش نشون دادم....... میدونید چجوری شد..کلافه بعد یه دست نوازش از اون نوعش که تو اصلا خنگ نیستی به سرم کشید و گفت اون توپ فوتبال نیست که ........ قارچ میباشدخجالت

پ ن 4- از دست بابایی یکم دلخور بودم ها......... اما نمیدونم چرا هی یادم میره و باهاش هی دوست میشمسوال.....

نوشته شده در ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme