یک فنجون عشق داغ

رفتم کیش ....اولین تجربه پرواز تنهایی.... اصلا هم نترسیدم.... مها اومد دنبالم .... خیلی خوب بود... اما خوب همسری غایب بزرگ بود .... همه جا جاش خالی بود...دیشب مها با تبحر خاصی دردونه رو قایم کرد پشت مانتوش.... هیچکی نفهمید خوب ما دو نفر نیستیم و سه نفریمنیشخند

گفتم چند روز میرم از این شرکت لعنت دورم ....اما ........دوباره همه چی از اول شروع شد....

حوصله نوشتن ندارم... میخونمتون .....میدوستمتون.... اما تا حالم بیاد سر جاش نمینویسم....

نوشته شده در ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme