یک فنجون عشق داغ

 یه وقت ها تو مخت اونقده فکر های جور واجوره که ناخودآگاه یه دفعه با صدای بلند به همشون  میگی نمیدونم..... حالا طرف که باهاته هاج و واج که تو کجایی؟!! و اون کجا؟؟!!!

موندم بین خودم و آرزوهام .... موندم بین یه عالمه تعارض...... وقتی که نمیدونی کدوم طرف بچرخی... وقتی که جهت نمای وجودت هم از کار افتاده و راه رو بهت نشون نمیده.... وقتی که شدی بادی به هر جهت.... میچرخی و زندگی میگذره..... در جا میزنی و زمان سریع حرکت میکنه.... بعد میشی عین یه حباب تو هوا.... فقط منتظری بترکه و تو رو یه سمتی پرت کنه.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه عروسی خواهریی .... هیچ کاری نکردیم...یعنی اونقده یه دفعه ای و هول هولی شد که ..... دیشب تازه سرویس خواب و پذیراییشو آوردند... لباس هیچکدوممون اماده نیست.... جز مها.... خرده ریزهاش همه مونده.... ااااااااااااااااااه..........من متنفرم از این حرکت  های هول هولی عجله ای .... یعنی خوبم خوبم تا وقتی که یکی بهم بگه بدو سریع عجله کن....اخ قاط میزنم در حد دراکولا.... اردیبهشتی ها میفهمند منو الانه....

دیروز رفتم با خواهری کفش بخریم.... یه کفش تو دبنهامز قبلا دیده بودم تکه پارچه ام رو بردم تا ببینم رنگ ها با هم میخونه یا نه.... خیلی باحال نبود آخر سر این و خریدم..... دیدم با همه چی ست میشه..... شانس من تو حراجش هم نبود ناراحت یه صندل دیگه من و سه تا صندل خواهری و سه تا تیشرت برا همسری..... چها تا از خرید ها تو حراج بود یکیش حساب نشد.... مسخره است....... پارسال تو دبنهامز دبی یکی میخریدی یکی مجانی بود.....

عصر هم رفتم برا پرو لباس.... یعنی رنگ پارچه ام اونقده بهم انرژی میده که حد نداره.... گشاد بود تنگ و تونگیش رو کردیم و حالا مونده کار روش.....آخ فقط امیدوارم تا پنجشنبه آماده باشه..... وگرنه........

شب تجریش عین چی شلوغ بود..... جلوی بنتون صف بود تا کجاها.... بعد هر طرف میچرخیدی یه ساک خرید بنتون میدیدی..... حالا پیرو شانس خوبه من..... دیروز ازشون چتر خریدم با ٣٠ درصد تخفیف دیشب ۵٠ در صد بود....ناراحت

---------------------------------------------------------------------------------------------

دلم میگیره وقتی اذیتت میکنم.... اشک خودم زودتر سرازیر میشه ... حرف هام رو میزنم اما پشیمون میشم که چرا گفتم.... ته نگاهت اونقده حرفه که میترسم مستقیم نگات کنم..... زیر گرماش ذوب میشم.... بعد میرسم به نقطه ای که با خودم فکر میکنم من لیاقت دارم برا این همه محبت......خدا کمک ام کنه.....خدا کمکمون کنه....

---------------------------------------------------------------------------------------------

همسری سوپرایز ام کرد با خریدن این......... عاشق ووودی ام ..... بعد اون مغازه اسباب بازی ایه سره پارک وی داشتش خیلی واقعی بود خیلی ...... با مها اینها دیده بودم اما نخریدم .... تا اینکه دیدم پشت ویترینه و دیگه تو مغازه نیست.... به بابایی گفتم همون یکی مونده اگه اون رو هم بفروشه من دیگه وودی ندارم.... گفت عیب نداره از جای دیگه پیدا میکنیم و منناراحت .....تا یه شب سوپرایزم کرد........ میدوستمت ..میبوسمت......بغلماچ

---------------------------------------------------------------------------------------------

از بلاتکلیفی متنفرم.... همیشه متنفر بودم.... اما تو خودم هم هیچوقت جربزه ریسک کردن نبوده..... الانه هم موندم.... بعد نقطه جالب ترش اینه که همسری به من میگه تو شروع کن من هم پشتت ام ....... نمیتونم ...نمیشه..... شرایط ام گره خورده..... ایکاش لااقل میتونستم تو انتخاب و شروع یه کار جدید ریسک کنم.....

--------------------------------------------------------------------------------------------

عمیقا دلم یه محیط آروم با یه موزیک لایت میخواد.... من نقاشی کنم و همسری فیلم ببینه.... یا زیر چشمی من و نگاه کنه.....چشمک

 

 

نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme