یک فنجون عشق داغ

دیروز بعد شرکت با مها رفتیم خیریه باغ فردوس.... یعنی شده برامون عین یه تفریح شاد... اونقده دوست میدارم این خانمها همه پر از انرژی و خندون دارند خدمت میکنند به همنوع های محتاجشون.... چند تا خرید کوچولو موچولو کردیم و رفتیم به قسمت باحال این تفریح که همان خوردن غذا می باشد.... شانس مون چون دیر رفته بودیم فقط آش رشته داشت و باقالی پلو.... مها کیک و چای خواست و من آش رشته.... خیلی خیلی چسبید....

عصر هم دیدم حوصله ام سر رفته رفتم بیرون ...پازل ام رو داده بودم قاب کنند گرفتم و رفتم برا خرید رنگ.... آی میچسبه وقتی میرم تو لوازم تحریری.... حالا یه فروشگای سره پل هست که خیلی مودب اند و کلی کار راه انداز.... رفتم میگم رنگ ویترای زرد میخوام... یه نایلون گذشته جلو م و میگه خودت بگرد ما هنوز متاسفانه نچیدیمشون.... من هم که از خدا خواسته.... رنگ ها رو براشون میچیدم تو طبقه ها و کیف میکردم.... زرد شفاف نداشت.... زرد مات یه مارک آلمانی خریدم و آبی فیروزه ای شفاف همون مارک قبلی هام با یه خمیر ویترای سیاه ....یعنی آی ذوق داشتم..... انگار جواهر خریدم... بوردای زانویه رو هم بالاخره گیر آوردم ...حالا دارم میبینم که بخرم یه خانمه اومده میگه من هم میخوام.... دادم ببینه اما به آقای فروشنده که ما رو میشناسه گفتم من میخوام.... حالا خانمه هم میگه میخوام اما خوب آخریش بود و من خریدم.... از خود راضی

از وقتی رفتم کیش دسته کلیدم و گم کردم.... حالا دیشب رفتم اینو خریدمنیشخند

**دیشب به همسری میگم کاش روزهامون ٣۶ ساعته بود ...من به کارهام میرسیدم....

** همدم جون برا مامان خیلی خوشحالم ... امیدوارم زوده زود خوب خوبه بشند...

** پریسا ادیسه عزیزم شادم داری برمیگردی به مود قبلیت.... بزی بلاگی رو دوست نداشتم اگه بازهم موجود داری دعوت ام کن....

** هانی جون من به سمانه گفتم خانلری رو ها .... خیلی بی ادب سرش شلوغه تا برنگشته دبی قرار بزارید بریم دیگه....

** سارا (دختری که گذشته ندارد) خیلی نوشته هات رو میدوستم...یعنی انرژی میدی تپل تپل...

** و در اخر سحر خانم ما منتظر نوشته هاتونیم ها....... کجاااااییی پس؟؟؟؟

 

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme