یک فنجون عشق داغ

چهارشنبه شب  با همسری میحرفیدم: فردا شب بیا خونه امون بعد من جمعه نهار میام خونه اتون،میای؟؟؟؟ همسری: نه.... کار دارم نمیشه....نمیام..... حالا من رو دنده خری.... بحث رو عوض کردم و اخر مکالمه گفتم پس من جمعه نهار میام خونه اتون.... نیشخند 

پیرو عدم حضور سه هفته ای خونه مامان شوهر، دیدم بدجوره دیگه نرم ....گفتم بعد کلاس نقاشی میرم اونجا...البته که این نقشه و به همسری نگفتمنیشخند بعد کلاس زنگیدم خونه مامان همسری بر نداشتند گفتم میرم جام جم  میگردم تا بیایند.... تا سر کوچه اشون اومدم... با مها و زهرا تصمیم گرفتیم بریم سوپر استار.... حالا داریم غذا میخوریم همسری زنگ زده..... میگم ولی عصرم با بچه ها میرم خرید... مها از فروشگاه لگو خرید داره...حالا سعی دروغ نگم ها..... نمیدونم اون چی  فکر کرد که گفت غذا بهتون بچسبهتعجب

رفتم خونه اشون .... کلی خندون داشتم با مامان حرف میزدم یه دفعه دیدم یکی از پشت بغل ام کرده و ماچ و ماچقلبقلب پدر شوهری ماه.... خدا حفظش کنه.... خیلی دلم تنگولیده بود براش ..... حالا من هی ماچ وماچماچ 

با مامان اینها هماهنگ که من به همسری نگفتم اینجام ها...شما هم نگید..... حالا مامان گیر که گناه داره بچه ام ....ناراحت اش میکنی و من نیشخند

زنگ زده سارا کجایی ....میگم خونه .... میگه تنهایی میگم آره .... میگه خوب تنها بودن تو خونه اتون رو واقعا ترجیح دادی به اومدن خونه ما؟!!!! اون ناراحت و من نیشخند

حالا برف گرفته..... بدجور ...اون هم باید سر راهش بره دنبال برادر زاده تجریش و بعد بیاد خونه اشون ...زنگ زده بی خبر از اینکه من خودم در جریان برنامه اش هستم میگه میام تجریش امیر علی رو ببرم خونه یه سر میام بهت میزنم.... من و میگیدآخناراحتتعجب

نه عزیزم خودت رو خسته نکن...من فردا نهار خونه اتون ام .....اونقده خورد تو ذوقش که یه لحظه پشیمون شدم که لو بدم خونه اشون ام.......... اما نیشخند

ساعت حدود ١١ بود که اومدند دست تو دست هم و خندون.... و من پریدم تو اتاقش...حالا بماند که ماشین دم در پارک بود اما برف پوشونده بودش و خنگولی دقت نداشتم رو این مساله....

تا اومد تو من جیغ و اون جیغ ...دوتایی ترسیدیم... آخه من هر وقت میخوام یکی رو بترسونم اول تر خودم میترسم... حالا شاده و میخواد جذبه داشته باشه و من رو سر و کولشقلب

آخر شب مبگم بریم بیرون ..... پارک ملت یکم پایینتره خونه اشونه.... میگه بریم.... تا میایم بریم مامان و بابا نمیزارند ...سرما میخوریند.....

جمعه قبل نهار با هم رفتیم تا صفویه و جام جم حالا گیر که خرید عید کن.... نمیخوام همه چی دارم.... نمیدونم چرا خجالت میکشم میخواد برام خرید کنه.... نمیتونم قبول کنم.... خلاصه تهدید کرد که اگه چیزی نخری من هم نمیخرم.... گفتم باشه فکر هام رو میکنم..... تو راه یه سر رفتیم دبنهامزنیشخند یه کیف سبز خوشگل داشت که هر بار میرفتم نمیخریدم.... اما اینبار خرید برام..... اون دوستش نداشت اما خوب من خیلی میدوستیدمش.....

شب هم رفتیم تجریش با مها و علی.... البته که من خونه امون نرفتم....با همسری برگشتم خونه اشوننیشخند

 

+++ تا الانه فکر میکردم تندیش خیلی قیمت هاش با قائم نمیفرقه اما دیشب دیدم وااااااااای که میفرقه اونهم در حد ٢-٣ برابر...

+++ برا همسری یه جعبه جایزه گرفتم....توش یه بازی منچ جدید داشت بامزه بود....

+++ نمیدونم این نوین چرم چرا حراجش رو تموم نمیکنه؟!!! یعنی فقط جنس های بیخودش مونه.... واقعا بیخود ها....

+++ شدم مبسر کلاس نقاشینیشخند انوقت آقای ملک فاضلی مسئولیت ها رو بهم تفویض کرد..... بامزه است میخوام به بچه ها ستاره بدمنیشخند

 

 

نوشته شده در ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme