یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه داشتم میرفتم کلاس که مها زنگ زده میگه شیرینی میگیری بیای کلاس. حالا فکر کنید تو اون شلوغی خیابون ها بگرد دنبال شیرینی فروشی و جای پارک و .... دیدیم بهترین جا همون قناری تو ولیعصره... مداد رنگیهام هم از هفته پیش خونه مامان شوهر بود. یه سر رفتم برداشتم و شیرینی گرفتم و دوباره دور زدم ولیعصر رو رفتم تو سمت کلاس... حدود 40 دقیقه دیر رسیدم کلاس...حالا هی آقای استاد عذر خواهی که تقصیر من بود یادم رفته بود شیرینی بگیرم.... کار مداد رنگی یه گلابی م نسبتا تموم شد....

بعد کلاس رفتیم خیریه بالای سوپر استار.... همسری دیشب که از جلوش داشت رد میشد آمار شو بهم دادنیشخند...خیلی باحال بود...چقدر بچه ها انرژی داشتند... ذوق کردم هوارتا.... ماحصل خرید ها شد:1----2 ---3- یه خورده هله هوله ترش هم خریدم با یه جا کلیدی بامزه....عین خر ها میمونه....

بعد کلاس رفتم خونه مامان شوهری وتا همسری بیاد با بابا جون کلی حرفیدیمقلب

جمعه همسری برام سوپرایز داشت قلمبه... کارهاتو کن بریم بیرون حالا کجا؟!!! مولوی بازارسوالتعجب خیلی شلوغ بود... خیلی حال داد.... خرید کمی کردیم اما به قول همسری دیدن حال و هوای مردم به آدم شادی میده.... دو تا لاک پشت گرفته انداخته تو جیبش...حالا هی میخواد منو سوپرایز کنه میاره جلو چشم ها.... و من استرس

بعد از ظهر هم رفتیم تجریش...هی میگه خرید کن و من ابرو.... اخر هم کلی عصبانی شد...بزار بریم خونه برات یه آشی بپزم.... حالا خونه مامان شوهری و خواهری رو انداخته به جونم....آخر قول دادم که میخرم....خواهر شوهری میگه یعنی واقعا قائم و تندیس و صفویه و .... دیدی هیچی نخریدی؟؟؟!!!! میخوای ببریمت ...... خرید کنی؟؟ یعنی آی بهم بر خورد..... ناراحت 

خواهر شوهری مهربونم برام اینو خرید از همون خیریه هه...

این رو برا همسری خریدم ... قبل ولنتاین...بامزه است نه؟؟

اینهم کیف ام که قبلا گفتم همسری برام خرید نیشخند

دیشب با مها رفتیم خانلری... ساندویچ کثیف خوردیم چسبید اما اگه همه بچه ها بودند بیشتر جواب میداد......

دیروز گواهینامه رو چک میکردم دیدم 12/84 ...گفتم وای باید برم تمدید کنم...از مدیر خواستم که صبح دیر تر بیام.... حالا دیشب رفتم عکس و کپی و بقیه مدارک و آماده کردم.... بعد صبح رفتم مدارک و گذاشتم رو میز خانمه ....دیدم میگه میخوای عکست و عوض کنی؟؟؟؟سوال گفتم نه مهلتش تمومه....میگه تا 90 که هست..... نگو تاریخ بالای کارت 85 خورده و من و میگیدابله

--------------------------------------------------------------------------------------------

این روزها نوشت:

میخونمتون اما ببخشید نظر گاهی نمیزارم.... دلم خیلی میخواست پنجشنبه بیام اما شرکت بودم و بعد هم کلاس داشتم....

سردرگم ام بدجور....

شوهر خواهر شوهر خواهری فوت کرده.... ببخشید نسبت رو اینجوری میشد گفت خوبخجالت.... اونوقت فقط 28 سالش بوده.... خیلی جوون ...یعنی شوک داد .... خدا رحمتش کنه...برا آرامش روحش دعا میکنید بچه ها....

نوشته شده در ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme