یک فنجون عشق داغ

چهار شنبه سوری رفتم خونه همسری.... تجریش که پر لاک پشت بود  زیر پل هم پر..... نمیدونم چرا عین چی از اینها میترسم ....یعنی میترسم ها... بعد اگه مثلا تو مسیرم باشند اصلا راه ام رو عوض می کنم.... شب که همسری اومد اولتر رفتیم بالا پشت بوم هر چی مهمات بود ترکوندیم و بعد تر گفتیم بریم بیرون ........ یعنی خیابون ها خالی... انگار حکومت نظامی.... تا دم پارک رفتیم.... پایین پارک یه جایی هست دارند میشازند بعد دیوار کشیدند یه تیکه اش باز بود بعد این لاک پشت ها عین کرم از اون سوراخه میومدند بیرون.... حالا همسری گیر داده میخوام از دکه اونور خیابون خرید کنم.... حالا من ترس گفتم نمیام .... یعنی داشت گریه ام در میومد..... نرفتم تنهایی رفت خرید کرد و اومد..... تو راه برگشت یه جا آتیش بی صاحب بود....رفتیم پریدیم..... بعد هم رفتیم دو نی نی شام گرفتیم و برگشتیم خونه....

دیشب ظرف های سفره رو رنگ کردم.... عکس اگه یادم باشه از سفره میندازم برای بعد عید میارم....

برنامه مون برا عید انشاله شماله ..... حالا اگه تغییر نکنه و سر از شیراز در نیاریمنیشخند

---------------------------------------------------------------------------------------------

نمیدونم چرا هر سال دم عید که میشه غصه ام میگیره.... انگار دلم نمیخواد از سال قبلی دل بکنم..... بعد تر استرس میگیرم برا سال جدید تا به قول همدم توپه بترکه و آروم بگیرم....

بچه ها برا همتون آرزوهای خوب خوب دارم.... میخواستم تک تک نام ببرم گفتم شاید کسی از قلم بیوفته..... دوست دارم یه سال خوب پر موفقیت برای هممون در پیش باشه.... دوست های خوبی که خارج از ایرانیند..... سحر ،نرگس، بهار و.... برای شما هم کلی آرزوهای خوب خوب دارم.....

 

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme