یک فنجون عشق داغ

دیروز صبح سوئیچ ماشین تو یه حرکت خنده دار از جناب همسری شکست.......بعد تو اون بارون تو خیابون ولی عصر که من نمیدونم اصلا برا چی جوی آب داره راه افتادیم سمت محل کارامون. من که کتونیم پر آب شده بود و انگشت های پام مثل ماهی تو اونها.... یعنی ته خنده....

امروز صبح خواب موندم.... ٧:٣٠ یکهویی پریدم.... حالا بدو بدو آماده شدم و راهی شرکت.. اما خوب زودتر از همیشه که ماشین دارم رسیدم....

پریشب همسری خونه امون بود.... براش کوکتل میوه درست کردم .... از رستوران دونی نی یاد گرفته بودم.... اما بدجنس اونقده شام خورده بود نتونست بخوره... برد خونه اشون بخوره...

 تو این هفته حال بده شدم بدجور.... رفتم دکتر گفت عفونت گوارشیه...حالا هر کی بهم میرسه میگه مبارکه ...اخه یکی نیست بهشون بگه باباجون با وجود اون چه جوری این مبارکهنیشخند...مردم هم چه بیکارند ها....

مها منتظره.... چقدر این انتظار شیرینه.... خواهری برا اوایا اردیبهشت وقت داره... یعنی نی نی با خاله اش هم ماه میشه.... مها منتظره و کلافه.... این ماه اخر اذیت داره میشه.... اما این م میگذره.... نی نی جونمون میاد انشالله سلامت و تپل مپل.... از الانه براش میمیرم.... هر چند از بچه نوزاد بدم میاد اما این یه چیز دیگه است.... مها منتظره و ما همقلب

سحر جونم اونقده دل شادون شدم خبر نی نی تو رو خوندم... خیلی خیلی ...قابل گفتن نیست.... سحر برات یه دنیا آرزوهای خوب از خدا میخوام.... خبرهای خوب برات در راهند....

این روزها چمیدونم ولله خیلی بالا گرفته.... یه زن دایی دارم( شناس هانیه جونم...نه؟؟) خیلی باحاله .... ببین یعنی تو فکر خودشه ها یه دفعه وسط فکرهاش بلند میگه چمیدونم والله اونوقت ما منفجر میشیم از خنده.... حالا این روزهای من هم چمیدونم والله شده

 

نوشته شده در ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme