یک فنجون عشق داغ

دیروز تولد عسل بود........ ما هم که کشته مرده غافلگیر کردن ادمها تو تولداشون تصمیم گرفتیم بریم خونه شون و .......

از روز قبلش به بابایی توضیح دادم که فقط  دختر ها هستیم ....... وگرنه شما رو هم میبردیم......

با الهامی و خواهر جون جونی و خاله مهربون راهی شدیم.....  شمع های کیک رو تو کوچه روشن کردیم و رفتیم تو........ اینقده خوب بود اینقده سوپرایز شد......... تازه آقاشون هم خونه بود کلی کلی ذوق کردند...... بعد تر ها که همسر محترمشون رفتند ما عین خل ها همش وسط برقص برقص.......

خلاصه سرمون گرم شده بود که یه دفعه موبایلی لرزید و بعععععععععععععععله آقای همسر ......... اصلا شاکی نبود که من تا ساعت نزدیک ٩ بیرونم و......... اصلا به روی من نیورد .......... فقط گفت من دارم جمع و جور میکنم برم خونه........ اونوقت این یعنی چی؟؟!!!!! یعنی کار من تموم شده زودتر از شما که خانمی دارم میرم سمت منزل........ یعنی برای چی تا این موقع شب بیرونی.............. وای یه عالمه معنی های دیگه هم داشت خوب.........

اصلا نمیدونم چه جوری کیک خوردیم......... چی جوری کادو ها رو باز کردیم....... فقط من عین اسپند میپریدم بالا و پایین که باباجون من والدینم دم در اومدند دنبالم....... عین اونوقت ها که بچه بودم و میرفتم جایی برای تولد........

سر راه به طور معجزه آسایی رفتم دنبال آقای همسر........ که اگه این حرکت فداکارانه انجام نمیشد من الانه نصفه بودم......... کلی کلی ذوقیدیم از دیدن همدیگه........قلب

پ ن ١- من عاشق وقتایی هستم که ادای منو با زبون اون خرگوشه تو اون گرگه بود در میاری......... کیف میکنم ......... حال میکنم........

پ ن ٢- دیشب واقعا خیلی زیاد دلم میخواست پیشت باشم ....... اااااااااااااااااااه

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme