یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه شب خونه دایی من دعوت بودیم. کلی ناز و ادا که خسته م و داغونم و ... گفتم خوب اگه میخوای نیا ..اول گفت عیب نداره نیام... اما بعد گفت میام وگرنه باید یه هفته قهر و ادای تو رو تحمل کنم... از خود راضی

بعد مهمونی رفتم خونه اشون چون صبح طبق هوس خواهر شوهری کله پاچه خورون داشتیم.عالی بود جای همگی خالی.پدر شوهر مهربون هم برای من قشنگ عین این بچه کوچولو ها حتی استخوون های پاچه رو هم در آوردقلب بعد مامان شوهری قهر....

همسری یه سر رفت مغازه و من هم با خواهر شوهر اینها رفتم پیاده روی پارک... هوا ملس و درختها جوونه زده و گل ها باز شده ....یعنی چسبید ها...بعد هم هوسونه رفتیم سینما نمیدونم چند بعدی.... اونقده خندیدیم... خیلی باحال بود... شرک سه بعدی یکم مثلا ترسناک بودنیشخند بعد هم رفتیم هالیدی خواهر شوهر کلاه میخواست و من بی جنبه هم شروع کردم خرید.... شلوار و پانچو و یه بلوز خوشگل.... یعنی خانم فروشنده هه زبونی داشت ها .... همه چی رو سریع ست کرد و ما هم خریدیم....

رسیدیم خونه دیدم بابا بساط جگر و ذغال و درست کرده و من هم خوشمزه تازه کباب ترش هم بود خیلی خوشمزه بود جاتون خالی... تازه درخت کوچولوهاشون جوونه زده عشقولی ها .......

شب هم خونه دایی آقا مهمون بودیم.... از این جینگلی فینگلی ها هستند.... ما هم کلاسون گذاشتیم و کلی گشتیم دنبال نکات منفی و اخر سر به این نتیجه رسیدیم که خودمون بهتریمنیشخند دیشب با امشب زمین تا آسمون فرق داشت.... تازه زن دایی من دست تنها بود و ......

شب هم از دست درد فراووون گریه کردیم و خوابیدیم...حالا به همسری میگم فامیلت من رو چشم کردند میگه نه عزیزم هر وقت منو اذیت کنی اینجوری میشهسوال

دیشب با مامان پیاده رفتیم تا تعطیلات و بازهم از اون شلوار ها خریدم با تونیک خیلی ناز میشه تازه امروز هم شاید برم یه سفید بخرم.... حالا کلیک کردم رو تعطیلات بعد از دبنهامز

نوشته شده در ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme