یک فنجون عشق داغ

دیروز بعد شرکت رفتم پردیس ملت دو تا بلیط برای فیلم نادر و سیمین.... حالا خانم فروشنده میگه فقط دو ردیف اول جا داره و من اصرار اگر بالا تر جا هست که ردیف ۵ دو تا صندلی اول رو داد ....

حدود ٩ بود که رفتم خونه مادر شوهری و منتظر همسر که اماده بشه و بریم.... حالا من میگم ماشین ببریم و اون میگه نه پیاده... یعنی دیرمون شده بود و بدو بدو ...فیلم شروع شده بود که رسیدیم... جامون عالی بود.... همسری از قبل طی کرد اگه فیلم بیخود باشه تا خوده خونه میزنمتنیشخند و من : نه هر کی رفته گفته عالیه و چی و چی .... یعنی از اول تا آخر فیلم من یکی دنبال یه چیزی میگشتم حالا چی نمیدونم انگار که باید اتفاقی در جریان فیلم روی میداد.... بازیها عالی خیلی عالی .......انگار یه تیکه از زندگی یه آدم رو برداشتی و داری مستند میسازی.... بعد فیلم هم همسری همین نکته رو گفت..... خوشحال میشم اونهایی که رفتند نظرشون رو بگند...من جز بازیهای عالی چیز زیادی دستگیرم نشد....

--------------------------------------------------------------------------------------------

وسطهای فیلم بودیم که گوشیم زنگ خورد حالا تعجب که کی میتونه این موقع شب باشه.... مامان بود... یعنی مامان من یکه یکه تو خبر دادن ...یه دفعه تا گوشی رو برمیداری بی مقدمه مثلا میگه فلانی مرد... یا خبرهای دیگه..... حالا دیشب تا من سلام کردم میگه از مها خبر داری و من تعجب دلم هری ریخت دو هفته دیگه داره زوده که... گفت رفته بیمارستان و دیگه خبری نداشت.... رفتم بهشون زنگ زدم جواب ندادند..... تا اینکه مامان دوباره زنگید که سونوگرافی کرده منتظر جواب که ببینه باید سزارین بشه یا نه.... تا آخر فیلم منتظر بودم خبری نشد.... حالا بماند چه فکر های مسخره ای از سرم گذشت... فیلم که تموم شد به بابا زنگ زدم گفت دارند بر میگردند خونهنیشخند چیزی نبوده... زنگ زدم بهشون میگه امروز سونوگرافی آخرم  رو دکترم دید گفت حجم ای کمه باید سریع سزارین بشی اینها هم شبونه رفتند بیمارستان ...اونجا هم نوار قلب گوگولو رو گرفتند و سونوگرافی و ... گفتند هیچی نیست برید خونه تا موقع زایمانچشمک... حالا فکرکنم تا این بچه بخواد تشریف فرمایی کنند مها یه سه چهار باری بره بیمارستان و بیاد خونهنیشخند

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب واقعا  ذوق داشتم اولین بار بود با همسری میرفتم سینما .... بعد فیلم به همسری میگم اون هم همین حس رو داشته ....پارک اون موقع شب خلوت عین فیلم هیجانی ترسناک ها.... بعد دست همسری رو گرفتم از وسط علف ها بعد دارم براش تشریح میکن اینجا خونه روباه ها ست.... ما هم راه رو گم کردیم.... بهم میگه همینه دیگه عاشق این خل و چل بازیهایی........اونهم حالا شروع کرده.....گرازها بهمون حمله کردندو...........

نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme