یک فنجون عشق داغ

دوشنبه بعد  از شرکت گفتم برم پردیس ملت بلیط بگیرم برا فردا شب.... رفتم عین سوسک دمپایی خورده خیط(خیت) شدم ...... خانمه خیلی جدی گفت برا هر روز خود همون روز باید بیایند.... یعنی آی عصبانی شدم ...... خیلی خسته بودم و بیخودی مسیرم رو عوض کردم..... برای آرامش روح و روونم گفتم پیاده روی بکنم .........بعد اونقده پارک باحال بود ........ خنک و خلوت.....

بعد من عاشق این گلها شدم..... انگاری دارند بوس میفرستند برا خدا ......

بعد چشمم افتاد اینجا..... یه خاطره خوب ....اولین بار که با همسری اومدم بیرون برا حرف زدن، بعد از خواستگاری.... اونوقت فکر کنید اومد تجریش دنبالم ...بعد گفت یکم پیاده روی کنیم....پیاده من رو برد تا پارک... اونهم با تیپ جیگیلیه من.... یعنی پاهام مرده بود.... رفتیم تو این آلاچیقه.... حرفیدیم.... بعد یه دفعه بحث شاتوت شد و رفت یه سطل بزرگ خریدنیشخندو مشغول خوردن بودیم که مامان زنگ زد با من دعوا کجایی دیره پاشو بیا...... حالا امین ناراحت میگه میخواستم شام بریم بیرون..... اما خوب دستور مامان بود دیگه...... هنوز که هنوزه من یاد آوری میکنم بریم بیرون شام به جای اون شب اما نیشخند

سه شنبه عصر خونه یکی از دوستهای خانوادگی دعوت بودیم.... یعنی مهد کودک....... دو تا از بچه ها دو قلو دارند دو تا پسر و دو تا دختر ......یکی دیگه هم یه پسر ......یعنی حال داد خصوصا به من یکی..... بچه ها همه گرم حرف های بزرگونه و من سرگرم بچه ها .بعد با هر کدومشون بازی میکردم بقیه همچین نگاهم میکردند که عذاب وجدان میگرفتم..... خلاصه که خیلی به من یک چسبید......

شب هم مهمون خونه مامان شوهر...... اونوقت رسیدم اونجا اولین خبر چیه؟؟؟!!!! آب نداریم..... نمیدونم خطوط مسخره کجا رو عوض میکردند که ولی عصر آب نداشت اونهم از ٧ شب تا ١٠ صبح.... و من آخ...حالا فکر کنید من خونه ببخشید ها ، دستشویی نرفتم گفتم دیرم میشه و وقتی جریان رو دیدم افسردگی گرفتم...... شام هم مامان کلی غذاهای خوشمزه درستیده بود اما خوب دست به عصا خوردمگریه.... صبح هم برام عین بچه مدرسه ای ها الویه ریخته تو ظرف با آب میوه و کیک و تازه میگه میوه چی بزارم؟!!! یعنی من عاشق این کارهاشم..... کلی با بچه های شرکت حال کردیم.....خدا خیرشون بده که گرسنه ها رو سیر کردند.....

خلاصه نوشت:

امروز کلاس دارم ...یعنی من هفته رو به عشق اخرش شروع میکنم....اونهم چیه کلاس نقاشی....

شب مهمون داریم.... فامیل عزیز پدر ......

ماشین ندارم....بیمه اش تموم شده و تحویل پرد گرام شده برا تمدید......

دلم فردا کوه میخواد .....یعنی طبیعت میخواد ....... یعنی دوچرخه سواری هم میخواد ....

شنبه وقت آرایشگاه دارم .... کلی خودم رو گول زدم برم موهام رو کوتاه کنم..... هر چند راضی نیستم اما خوب خیلی بد شده..... برا تولدم هم میخوام برم هایلات کنم....چشمک

نمیدونم چرا تازگیها شدم کلاغ......... چرا؟؟؟؟ عاشق طلا شدم..... من قبل ازدواج اصلا دوست نداشتم به زور مامان اینها میخریدم اما الانه خیلی میدوستم.... یعنی فکر کنم قسمت کلاغیه وجودم زنده شده....

همسری دلتنگتم.......همش خوب ...........قلب

نمیرم دبی .... یعنی نمیتونم برم..... افسردگی گرفتم.......سمانه جون جونی خیلی دلم میخواست خیلی ....... اما ناراحت

نوشته شده در ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme