یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه شب مهمون داشتیم تا دیر وقت..... لبته مها نیومده بود ...آخر شب دیگه حوصله اش سر رفته بوده و با همسریشون میرند پیاده روی به امید اینکه شاید دردی نمایان بشه و نی نی تشریف فرمایی کنند........ اما خوب بچه کماکان چسبیده به مامان و نمیخواد رونمایی کنه.......

جمعه صبح با همسریشون میرند بیمارستان برا یه  چک آپ کامل و امید به دنیا اومدن نی نی ........ من و مامان هم خونه مشغول تمیز کاری مهمونی دیشب ....... حدود ساعت ٢ بود که همسر مها زنگید که مها رو بردند برا بستری و ..... تا با مامان آماده شیم ساعت نزدیک ۴ شده بود ........ حالا شانس ما طرف بیمارستان ترافیک خر خری بود ها ...... به زحمت و بعد کلی بالا پایین کردن و بعد یه ساعت جا پارکی پیدا شد و پارکیدم و پریدم تو بیمارستان........ مها رو برده بودند تو اتاق زایمان ........

نکته: مها از اول تر طبیعی میخواست....کلی هم کلاسهای مختلف ریلکسشن و از این ننر بازیها رفته بود.... حتی دکتری هم که انتخاب کرده بود فقط طبیعی بچه بدنیا میاورد مگر در شرایط خاص....... من و مامان و همسر مها همینطوری نشسته بودیم تو راهرو و منتظر خبر...... مگه حلا میومد.......از ساعت ٣ برده بودند تو اتاق و....... حدود ساعت ١١ بود که همراه مها رو خواستند..... بابای بچه رفت تو اتاق زایمان و حالا من دل تو دلم نیست که چی شده اون رو صدا کردند....... بعد چند دقیقه اومد بیرون و صداش گرفته و تو چشم هاش اشک که مها داره التماس میکنه من رو ببرید نمیخوام طبیعی .......نمیتونم..... بعد به من گفت بیا تو باهاش حرف بزن الان نمیتونیم ببریمش جای دیگه اینجا هم فقط طبیعی به دنیا میاره.... رفتم تو اتاق ........یعنی مها قاط زده بود ها ...... سرم به دست ....با لباس جراحی نیمه پوشونده ........التماس مون میکرد من نمیتونم من رو ببرید  یعنی من که داشت گریه ام در میومد چه برسه به حال همسرش.... بهش میگم شرایطت خاصه دردهات شروع شده اگه ببریمت جا دیگه تو ترافیک بمونیم یا تو چاله چوله بیوفتیم چی کار کنیم...... خیلی شرایط بدی بود ..... آخر سر اومدیم بیرون...... به ماما ها گفتیم خودتون بهش برسیند.... از طرف دیگه هم دوستمون که اونجا ماما هست با دکترش تماس میگیره و سفارش میکنه.... چند لحظه بعد هم دکتر با مامان حرف میزنه و میگه که حال مها خوبه و همه چی مرتبه.......

منتظر موندیم تا ساعت یک ربع به دو......بالاخره اومد....... حالا رفتیم به خانمه که پشت اتاقه میگیم بچه چیه میگه نمیدونم........

* ما هیچکدوم نمیدونستیم جنسیت بچه رو حتی مها هم نمیدونست.... میخوایند باور کنید میخوایند نکنید......آخه این چند روزه به هر کی میگیم میگه وا دارید دروغ میگیند*

براش آب مبوه و کیک دادیم و آخر سر خانمه گفت دددددددددددددددددخترهقلب... هر چند من منتظر پسر بودم...... حالا زنگ زدم به امین میگم بچه اومد خواب آلو میگه چیه میگم دختر میگه دیدی من گفتم...... من که شرط رو باختمناراحت

تا کارهاش رو کنند و بیاید تو بخش... ساعت شد پنج...... براش اتاق خصوصی گرفتیم ...... تا گذاشتندش رو تخت غر و داد و بیداد که من دیگه غلط بکنم بچه بخوام ..... همسریش میگه باشه باشه....مها هم دید شرایط مناسب نیست حرفشو پس گرفته که میخوام ها اما سزاریننیشخند 

نی نی عین غنچه گل بود..... کوچولو و سفید ...... با چشم های باز..... تازه لب های باز که یعنی جماعت من گشنه امه ......شاید هم متحیر که اینجا کجاست...... چقدر باورش سخته که این کوچولو موچولو تا چند لحظه قبل تو دل مامانش جا شده بوده ها.....

دیگه تا رسیدیم خونه ساعت شش صبح بود .مامان پیشش موند ...... من هم خوابیدم تپل....شرکت هم نرفتم....... برا ساعت ٣ رفتیم برا ملاقات....... دیدم مامان خیلی خسته است موندم پیششون تا شب که یکی بیاد بمونه پیشش...... حالا من با نی نی بازی میکنم و مها خوبه..... خیلی شیک پشتش ام کرد به بچه و تخت خواب......

امروز هم انشاله مرخص میشند و من عصری خونه مها خاله بازی....... خوب دیگه من شدم خاله سارا.....

* تازه اشم هم تا مها میخواست بچه رو بمالونه میزدم رو دستش که به بچه دست نزنهنیشخند

* تازه ترش ام سه تا انگشت نی نی کنار هم اندازه یه بند انگشت منه....

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب وقتی از بیمارستان اومدم یه دفعه دلم برا همسری کلی کوچولو شد....... حالا زنگ زدم بهش میگم من شب مبام خونه اتون......میگه وا برا چی برو خونه ناراحت....... بعد که میگم دیره و میام میمونم میگه باشه من هم زود میام دیگه...... حالا من هی الکی خیابون گردی که اون هم برسه خونه من برم اخرش رسیذم نیومده بود هنوز.... بعد زنگ زده میگه کجایی میگم خونه اتون تو کجایی ...کلی عذر خواهی که یه کار کوچولو پیش اومده  و ببخشید یکم دیر میام...... یعنی من بغض ام گرفته بود....... رفم به مامان میگم امین گفت غذا بخوریند من دیر میام.... با ناراحتی رفتم تو آشپزخونه یه دفعه مامان میگه واااااااااا این که اینجاست....... یعنی ذوقیدم ها ........ یک صفر فعلا جلو افتاده اما مساوی میکنم....... از خود راضی

صبح رفتم موهام رو کوتاه کردم ........یعنی عین پشم ببعی شده بود ..... حالا شب به همسری نشون میدم میگه واااااااا این که چیزیش معلوم نیست وووووز کرده رفته بالا ابرو

مامان هم بهم میگه کجا رفتی میگم راشل..... اینوری ها حتما این آرایشگاه رو میشناسند خیلی قدیمیه و خیلی سانتال مانتالی...... بعد میگه چقدر میگم .......بعد یخورده نگام میکنه میگه چه ارزون.... یعنی من تعجب هیچی نگفتم دیگه ........ مامان اینها خودشون معمولا میرند تندیس...... من کارشو زیاد نمیپسندم.... اینجا هم که من میرم نسبت به بقیه جاها قیمته بالایی داره.......

نوشته شده در ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme