یک فنجون عشق داغ

پنجشنبه ساعت ۶:٣٠ صبح زیر پل پارک وی قرارمون بود. چون یه ماشینی جا میشدیم دیگه من ماشین نبردیم... من و همسری و الهامی و آقاشون و وحید.... سوار که شدیم دوباره تذکر دادم اگه جاتون تنگه ما بریم با ماشین خودمون بیام که بچه ها موافق یه ماشینی بودند.... از هراز رفتیم ... یعنی من و امین بقیه رو کلی توجیح کردیم که اینجا نزدیک تره.... وسط جاده کنار رودخونه وایسادیم و شروع کردیم آب تنی کردن... جاده خلوت هوا هم عالی بود حدود ١١ رسیدیم خونه دایی تو محمود آباد.... اینبار خونه خودمون نرفتیم...بساط کباب آماده بود اما اگه میخواستیم نهار بخوریم دیگه به گردش نمیرسیدیم.... عذر خواهی کردیم و رفتیم طرف آب پری.... با کمترین امکانات جوجه رو درست کردیم و بدون نون (یادمون رفته بود بگیریم) خوردیم..... حالا بماند که چقدر گند کاری شد.... یکم استراحت و بعد از ظهر رفتیم طرف آبشار .... به سمت رودخونه رفتیم پایین که الهام جنگ رو شروع کرد.... به هوای دست شستن همه مون رو خیس کرد و ما هم تا تونستیم خیسش کردیم .......شده بود موش آب کشیده...... غروب افتاب دم ساحل نور بودیم که به علت ابری بودن نشد عکس های خوبی بگیریم.... شام هم جاتون خالی رفتیم بهروز تو نور ..به ساندویچی کوچولو اما شلوغ ...یعنی ما سفارش دادیم گفت یه ساعت دیگه حاضره که اونقده امین سرتق بازی در اورد که  زودتر برامون آماده کرد... خوشمزه بود ....... بعد هم تا رسیدیم ویلا حدود ١٢ بود ...من که اونقده خسته بودم که زود خوابیدم....

جمعه صبح رفتیم قایق سواری .... الی که شجاعانه رفت نوک قایق نشست اما من چسبیدم به امین یعنی عین چی جیغ میزدم و چنگ.... جیغ تو گوش همسری و چنگ به پهلو هاش .... فکر کنم برا اولین بار پشیمون شد زن گرفته نیشخند.... حالا پیاده هم شدیم از این رشادتش برا همه تعریف میکنه.... کنار ساحل هندونمون رو هم خوردیم و راه افتادیم سمت جاده.... سرخوشانه سرخوشانه.... گفتیم نهار پارک اول جاده میخوریم و راه میافتیم.... غافل از ترافیک جاده.......وحشتناک بود خیلی خیلی .... ما که فقط یه یک ساعتی معطل شدیم فقط برسیم دور برگردون..... دور زدیم تو همون پارک اما اینبار به جهت امل و نشستیم نهار خوردیم و تصمیم گرفتیم از جاده فیروز کوه بریم..... قائم شهر رو رد کردیم که .........اصلا تعجبی بود که اینور ترافیکه اونهم وحشتناک... خیلی ساده دور زدیم و برگشتیم و تصمیم به صبح زود فردا شد ....برای شام هم ماهی قزل خریدیم و همسری آشپز سریع پاک کرد و تو یه سس خاص خیسوند و به سیخ کشید و کبابی خوردیدیم...... یعنی جزو غذاهایی بود که هیچوقت طعمش فراموشم نمیشه....

۴ صبح از خواب بلند شدیم و حرکت به سمت جاده هراز...... بعد دیدیم واااااااااااای بازهم ترافیک خری ها ......... مصممانه رفتیم فیروز کوه...ترافیک اصلا نبود .... یکه که رفتیم وایسادیم برا دست به آب و صبحانه.... اونوقت من دارم میترکم رفتیم به آقا مغازه داره میگیم دستشویی کجاست میگه ریزش کرده نداریم.... یعنی من سبز.........التماس امین که دارم میمیرم...... خلاصه با کمک همسری یه جای تپل پیدا کردیم و ..........

حالا رفتیم از آقاهه خرید کنیم ....... وحید میگه دستشویی میگه پشت ساختمونهتعجب یعنی خیلی مودبانه دلم میخواست مردک رو نصف کنم....... خیلی آدم عوضیی بود واقعا ....... قیمت هاش هم که صد برابر واقعیت .......به امین میگم من بودم که خرید ازش نمیکردم..... تازه دوتا کلفت هم بهش میگفتم اما خوب جلو آقایون خودداری کردمنیشخند ........ حدود ١٢ بود که رسیدیم تهران........ یعنی واقعا آدم غصه اش میگیره ها تهران چقدر کثیفه ....اااااااااااه........ من که شرکت نرفتم دو ساعت گذشته بود و دیگه مرخصی روزانه رد میشد برام اما امین رفت مغازه....

خدا رو شکر عالی بود خیلی زیاد .......خوش گذشت......... چشمک

پینوشت ١: من همش دلم از این روسری کنار جاده ایها میخواست از این ترکمنی ها ....اما واینسادند برم بخرم....... جمعه هم هیچکدومشون نبودند...... و من کماکان از اون روسری گل گلیها میخوام......

پینوشت٢: امین و حامد واقعا خسته نباشید ....... یعنی اونقده دامنه لغات ما رو زیاد کردیند که ....... بابا دستتون درد نکنه.....

پینوشت ٣: سعی میکنم عکس سفر بزارم....

پینوشت ۴: دست کوچک ترّنم تو دستان خاله سارا.... آخه ببینید چه کوچولوئهقلب

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme