یک فنجون عشق داغ

قرار برای جمعه صبح زود هماهنگ شده بود ..... پنجشنبه شب همسری اومد دنبالم که شب برم خونه اونها برا فردا که راه میافتیم.... شب تا کارها رو جمع و جور کنه ساعت ٢ بود که خوابیدیم ...حالا همسر مها گیر که چهار صبح راه بیافتیم ....امین هم گفت من نمیتونم بیدار بشم ۵ حرکت..........البته که قلدر بازی همسر ما چربید و ما ۵ راه افتادیم......... هوا خنک... جاده باز بدون ترافیک تا بعد آبعلی .......یه دفعه شروع شد....... حالا هی بحث که از فیروز کوه بریم یا نه؟؟؟؟ احتمال دادیم ترافیک محدود به همین تیکه باشه راه رو ادامه دادیم اما........... یه شصت کیلومتر که رفتیم جاده قفله قفل بود..... برا ما که مساله ای نبود اما ترنم کوچولو میترسیدیم گرما زده بشه..... ماشین رو پارک کردیم و یک ساعت و نیم معطل شدیم ......... فقط شانس اوردیم هوا خوب بود و بچه ما هم چون تا حالا بیرون و جاده ندیده بود زیاد قاطی نکرد........ حدود ساعت ٣ بود که رسیدیم ویلا...... بساط نهار رو ردیف کردیم و بعد یه خواب اساسی ....... آخر شب رفتیم بازار و یه چرخی زدیم هوا عالی بود .برا خرداد و این هوا تعجبی بود خیلی........

شنبه برنامه درخت کاری داشتیم..... امین که عشق گل و گیاه و این حرف ها بیل و کلنگ رو برداشت و راهی باغچه ها شد...... حیاط پشتی یه درخت گردو داره که باد زده بود و افتاده بود حالا چجوری خدا میدونه چون قطر تنه درخته حدود ۵٠ سانتی بود..... حالا همه بسیج شدیم که درخت رو سر پا کنیم...... بماند که همه مسدوم شدیم اما درخت حالش خوبه خوب شد.... دست همسر مها تاول زد آرنج من سوراخ شد و کمر همسری له.........

شب دوباره راهی شدیم بازار اینبار با ترنم .حالا هر کی میبینش میگه آخی چه کوچولوئه...... ما هم هی دعا میخونیم و فوت به بچه چشم نخوره...... حالا این خانم ددری تا از خونه میاد بیرون میره تو فاز خواب تا وقتی برگرده خونه..... شام جوجه دسپخت همسری ....... بعدتر چیپس و پفک و ماست موسیر . همسر های محترم رفتند برا قلیون کشیدن....... که این حرکت کار دست امین داد بدجور...... صبح قاطی شده بود .......

یکشنبه هم تا عصر خونه نشین بودیم تا همسری یکم روبه راه شد.......من هم که از ساعت ٧ بیدار بالا سرش حالا هی نشستم و گریه میکنم...... خدایی حالش بد بود ها ...... عصر مها گفت من میخوام برم سالیان ....من هم فرز پریدم پشت فرمون و رفتیم ...... حالا کنار جاده هی وایسادم از اون روسری ها ببینیم که یه جورایی انگار کهنه بود و به دلمون ننشت....بعد وایسادیم بلال خریدیم..... در اخر سالیان...... امین میگه فهمیدم برا چی میخوای تو بشینی پشت فرمون که هر جا دلت خواست وایسی...... نیشخند از سالیان یه کمر بند خوشگل خریدم و همسری از مغازه بغلی اون که نمیدونم اسمش تالیکا بود یه جفت صندل...... برگشت هم رفتیم ساحل نور....... یکم نشستیم ..........هوا خیلی تاریک بود اونقده که میترسیدی به دریا نگاه کنی....... شام هم یه شیشلیک چرب و چیلی همسری درست کرد و بعد هم بلال و من از ترس حال بدی کلی به امین تشر زدم که زیاد نخوره.......

دوشنبه قرار برا پنج صبح گذاشیتم که پنج صبح ما شد ٢و نیم بعد از ظهر ...... تازه اون موقع رسیدیم امل و گفتیم بریم غذا بخوریم و بعد راه بیافتیم...... رفتیم حاج محسن که عالی بود هر چند غذای ما ساعت چهار تموم شد...کته کبابی با یه جوجه کامل برای ما چهار نفر زیاد بود.......کاملا یه پرس اضافه اومد به قول مها ما عین همیشه هول زدیم برا سفارش غذا......

برگشت من نشستم پشت فرمون و به همسری گفتم استراحت کنه ....... ۴٠-۵٠ تا که اومدم دیگه خسته شدم گفتم امین بشینه ........یه ساعتی اومد و دیدم تعجبی میگه سارا من خوابم گرفته بیا تا امامزاده تو بشین .......حالا هوا نیمه تاریک ... من هم خسته بودم اما دیدم  اون خسته تره و از ترس سردرد مجدد نشستم ........ حالا هی برو مگه میرسیم امامزاده ........خدایی برای اولین بار یکم ترسیدم .......هوا تاریک جاده سر گردنه های امامزاده هاشم........خط کشی ها کمرنگ و از همه مهمتر نور ماشین های مقابل....... حالا امین هی اصرار داره بده خودم .....خستگیم در رفت...... اما من ادامه دادم....... دیگه از امامزاده نشست و  تا خونه من تو چرت بودم.....

** دلم نمیومد اخر شب از ترنم جدا شم .......چقدر این جوجه خوردنیه.....

** دو تا از همسفریهامون خیلی هماهنگ ما نبودند....... یکم میخواستیم فرار کنیم دیگه از این سفر......

** صبح میخواستم بیام سر کار بغض داشتم........ بعد چند روز تعطیلی خیلی زور داره بیای سر کار...

** فکر کنم پشه های شمال جهش ژنتیکی گرفته اند..... یعنی دیگه نیش نمیزنند که گاز میگیرند.... بعد قلمبه میاد بالا....یعنی تپل ها......

** عکس میخواستم بزارم اما سایت اپلود باز نمیکنه...

نوشته شده در ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme