یک فنجون عشق داغ

این روزها خیلی اسیرم... اسیره یه حس و حال احمقانه....... یه حس افسردگی مسخره.... تا با همسری حرف میزنم گریه ام میگیره.... خسته ام از شرایط الان ام ....... دلم خیلی چیزها میخواد اما نمیشه نمیتونم.... دلم میخواد بنویسم اما نوشتن ام نمیاد.... دلخوشی هام تقسیم شدند بین تخته نقاشی ام و ترنم و همسری ....

خدایا بازهم شکرت میکنم..ممنونت ام بابت همه لطفت....

-------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه شب با همسری رفتیم کافی شاپ قبیله .... بعد دیدم چقدر نیاز داشتیم با هم تنها باشیم و بحرفیم.... یه عالمه حرف نگفته یه عالمه گله و شکایت.... چقدر نرم همه اش لابه لابی خوردن ذره ذره نسکافه ام تموم شد.... و بعد چقدر سبک بودیم ...

بعد رفتیم سر بحث های فلسفی و اخلاقی ...اینکه چرا بعضی ها بعد از ازدواج اینهمه تغییر میکنند ..... اونهم تغییرات اعتقادی بعد از ٢٠-٣٠ سال؟؟؟ بعد به این نتیجه رسیدیم که اینها هم خودشون هم خانواده اشون رو میبرند زیر سوال.... اونهم تو خانواده های ما که واقعا هیچی زوری نبوده.... یادم میاد که همسری تو بحث های اول ازدواج در باره حجاب و نماز و .... ازم سوال پرسید و من گفتم تصمیم گیری در مورد همه اش رو بزار به عهده خودم نه اجبار تو و الان میبینم که چقدر راحت ام .... دوست ندارم اونی که یه عمر نماز خونده و حجاب داره  اعتقادات خاص خودش رو داره یه شبه همه چیزو میزاره کنار و میشه یه آدم دیگه .... انسان ایم نه عروسک.....

خیلی خوشحالم که نظر ام تو این بحث ها با همسری یکیه.....نه متفاوت.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب با دوست عزیزم ...سارا جونم رفتیم خرید ...اونوقت ما هنوز تو قائم میچرخیدیم که همه مغازه ای ها بستند و ما کماکان اصرار به خرید..... البته خرید ها ماله سارا بود نه من اما خوب من کلی انرژی گرفتم .... سارا خیلی میدوستمت... میدونی واقعا پر از انرژی مثبتی...من که خسته نمیشم از بودن باهات..... نصف شب دیدم برام اس ام اس اومده از طرف سارا که شما سه تا خواهر چقدر مهربون و دوست داشتنی هستید و من به داشتن دوستانی مثل شما افتخار میکنم.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

ترنم خانم با دیدن خاله اشون میخندند.........نگیند توهمه که قبول ندارم.....چشمک

---------------------------------------------------------------------------------------------

مطمئن ام تا آخر هفته خبرهای خوب خوب بهم میرسه..... ایمان دارم و منتظرم ....

نوشته شده در ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme