یک فنجون عشق داغ

ساعت حدود 5 یا 5:30 بود ......... اونقده اضطراب داشتم که حد نداشت... نمیدونم چرا این بار با همه بارهای قبلی حس ام متفاوت بود ...... سارافن آبی با بلوز و شلوار سفید تنم بود ..... میدونستم چشم ها تو آفتاب بعد از ظهر برات خواهد درخشید ......

اومدی با یه دسته گل رز خیلی خوشگل ....... یادته از اول اومدم استقبالت .....ندیده بودمت اما انگار سالها میشناختمت....... تازه از کیش اومده بودم سیاهه سیاه....... تو هم پوست سفیدت افتاب خورده بود...... یادته مامانت چی گفت ؟ به شوخی گفت که رفتی نماز جمعه برا سب× زها ....... یادته؟؟؟ و من ترسیدم نکنه تو هم خیلی اهل س ی ا س ت باشی ...... برا اولین بار بود چایی آوردم ......برا هیچ کس دیگه ای نبردم...... دستم میلرزید ...... دلم میخواست سیر نگاهت کنم اما نمیشد .......

رفتیم برا صحبت ..... گفتم حرفی نداریم اما برا بیشتر از دو ساعت حرف زدیم...... یادته برق چشم هام..... یادته از همه چی حرف زدیم الا رنگ و غذای مورد علاقه؟؟  و صحبت هامون چه جدی بود و تو چقدر قشنگ من رو مجاب میکردی ........حرف هات به دلم نشست .... عقایدت منطقی و زیبا بود و ....... یادته دستمال کاغذی تو دستت تیکه تیکه شد ........ تو هم اضطراب داشتی برا انتخاب عین من....... یادته ازم خواستی جات رو باهات عوض کنم تا باریکه نوری که از پنجره چشم هام رو اذیت میکرد دیگه اذیت ام نکنه..... یادته شماره ام رو تو گوشیت ذخیره کردی ..... یادمه تا رفتی میس انداختی اما نه میس کال نبود حرف داشتی...حرف داشتیم...... هنوز صدای ناقاره ها از  مامزاده صالح یادمه...... شب عید بود ........

مرد زندگیم..... انتخاب شدی .......انتخاب شدم ....برا با هم موندن با هم ساختن با هم تجربه کردن .....

عزیزم امروز دومین سالگرد شروع با هم بودنمونه ....... عمرم ....زندگیم ...... تو به شکایت هام گوش نکن ........ من تو رو دارم و تو من رو ...بالای سر هر دومون خدای مهربونه....... و من خدای مهربون رو شاکرم برای این هدیه زیبایی که به من داد.....

عزیزم .... همسفر زندگیم.... آرامش شب هام  ....... دوستت دارم اندازه همه دنیا ......اندازه یه عالمه و خودت میدونی یه عالمه من حد نداره......

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme