یک فنجون عشق داغ

روز چهارشنبه من و اقای همسر با هم سر و سنگین بودیم .... حالا چرا من نمیدونم...... از اون حالت ها بود که باید میرفت تو غار تنهایی مردوونه و ..... من هم دلگیر شدم اما خوب تحمل کردم .......

روز پنجشنبه کماکان تو در غار وایساده بود و نه بیرون میومد نه من و راه میدادناراحت .... فقط یه وقت ها یه یادی میکرد اما اون هم با کلی قیافه گرفتن.... من هم تصمیم گرفتم طی یه حرکت غافلگیرانه شب برم خونه شون .... آخه میدونید بابایی نمیگه دلتنگتم فقط تو رفتارهاش نشون میده و.... این رفتار 2 روزه هم یکی از علت هاش همین بود .....

عصر پنجشنبه کلاس نقاشی داشتم...... کلاس نزدیک خونه مامان شوهر میباشد .... 6 تموم میشد .... من هم گفتم از 6 برم اونجا تا بابایی شب بخواد بیاد حوصله ام سر میره گفتم دیر تر میرم...... از کلاس تا تجریش با دوستم پیاده رفتیم و من گفتم بریم خرید کنیم... تو مغازه و در حال خرید بودیم که آقازاده زنگ زد.... کجایی ؟؟

تو مغازه.... دارم خرید میکنم.....

ااااااااااااا........ بعدش چی؟

میخوام برم گلسر هم بخرم.....

بعدش چی ؟؟؟

نمیدونم.... میرم خونه یا نمیدونم ........ حالا .......... ( شما فقط توجه به تلاش مذبوحانه من جهت لو ندادن بکنید..... البته که آقای همسر هم تمام تلاششو میکرد که از زیر زبون من حرف بکشه ها ....)

خوب خونه بری که تنهایی .... مگه نمیخوای بری خونه خاله ات؟؟؟

نه من نمیرم.... اصلا تنها میمونم.......... عزیز دلم بزار خرید کنم حالا ....... میزنگم....

خلاصه من خریدم و کردم و زنگ زدم ..... هر چی سعی کردم که نگم نشد........... بابایی جان من تصمیم داشتم شب بیام خونه شما یه سر به مامان و بابا بزنم.... اگه اجازه بدید همین کارو کنم؟!!! مژه البته هنوز سر و سنگین بود ها.... اما خوب ذوق کرد و گفت خوبه ..... خداحافظ تا شب .....

شب تیپ جلفی زدم بد جور......... دامن کوتاه چهارخونه قرمز .... از اون ها که بچه بودیم داشتیم ها ....... تاپ مشکی پولکی با بالرو مشکی ساده....... مامان شوهر اونقده نگام کرد .... از خجالت مردیدم..... فکر کنم هم خوششون اومد هم تو دلش گفت این چه جلفهنیشخند ......... با مامان و بابا میحرفیدیم تا اومد........ اول تر تا من و دید خندید ...... رفت تو اتاقش لباس عوض کنه من هم عین ندید بدید ها دویدم اونوری..... وااااای دوباره سر و سنگین شد .........

تا مدتی اونقده ناز کردم و لوس بازی در اوردم تا .......... قلب دوست شدیم .....

خسته بود اما ......... شب خواب خواب بود اومد منو رسوند... کلی هم بارون میومد عشقولانه....... ممنون عزیزم .......ماچ

پ ن 1: خونه روبرویی آقای همسر پارتی بود....... درست روبروی پنجره اتاق بابایی.... من هم هی نگاه میکردم خوب.... عین سارا کورو بود به خونه روبروییشون هی نگاه میکرد..... با این تفاوت که اون آخر رفت اونجا اما من نه..... من:بابایی جون اینها س*ک*س هم میکنند؟؟؟ ..... نمیدونم خوب آره ... شاید ..... من: اما من مطمئنم به هیچ کدومشون قد ما که خوش نمیگذره......... زبان ............. واقعا خیلی بی ادبید اگه فکر بد کنید ها..........

پ ن 2: دوست خوب خوبها ........ سوءبرداشت نشه..... من به همسرم میگم یه وقت ها بابایی.......... اولترش خودش هی میخواست نصیحتم کنه یا درخواست کنه میگفت .... بعد افتاد تو دهن من........ بابایی همسره نه پدرم.......هر چند که من عاشق جفتشون هستم.....

پ ن 3: برای دوست جونهام که اهل پازل اند .......... این هم عکس پازل منه.... این هم عکسش....  یاد بچگی ها افتادم .... اسباب بازیهامون رو به هم نشون میدادیم و کلی ذوق میکردیم.....

الانه نوشت : پازلم تموم شد......... نمیدونم چرا برای این یکی این همه ذوق و شوق داشتم درست کنم .... خیلی کمتر از یه هفته بود خریده بودم اما خوب تموم شد....... هانیه جون فکر کنم به موضوعش ربط داشت نه؟؟!!!نیشخند

نوشته شده در ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme