یک فنجون عشق داغ

زندگی هر کدوممون تو دست های خودمونه و خودمون تایین کننده روشنی یا تیرگیش هستیم.... این رو مطمن هستم... میخوام شاد باشم پس خواهم بود... زندگی اون چیزی رو برات پیش میاره که منتظرشی....

خیلی وقت پیش تو بلاگ جادوگر و دنیای یاسی به یه مطلب آموزشی در مورد آرزوها برخورده بودم.... اینکه اونها رو لیست کن و هر چند وقت یبار نگاهشون کن... این بهت کلی امید میده و بعد یه مدت باور میکنی که اونچه که میخوای میشه.... روش ساده برای تحقق آرزوهای حتی خیلی بزرگ و من شخصا ایمان آوردم به این روش.... اینجوری کاینات و فرشته ها منتظر برآورده کردن آرزوهامون میشند ...شک نکنید فقط امتحان کنید..... من خودم تو یه فایل اکسل نوشتم رمز هم گذاشتم... هر کدوم هم که عملی شد سریع تاریخ زدم  و هایلات کردم تا بدونم و شکر گزار باشم.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه قوم شوهر مهمون خانه ما بودند .... من و مامان با زبون روزه از صبح مشغول کار ... تازه فهمیدم مامان ها چقدر فداکارند که با زبون روزه برا خانواده غذا درست میکنند.... یه خیار پوست کنندن پوست من وهم کند.... ژله درست کردم و اونقده بوش کردم که سرم گیج رفت.... مها و خواهری برای عصر اومدند و یکیشون سرگرم نی نی سه ماهه و یکی دیگهشون مشغول نی نی تو دلش.... کمک کردند اما خوب.....

نرسیده به افطار مهمونها اومدند در حالیکه ما تازه داشتیم میز رو میچیدیم.... دوست دارم بودن در کنارشون رو..... خصوصا پدر شوهر مهربون رو ..... آروم و متین نقطه مقابل مامان شوهر که شیطون و هیجانیه..... حالا مامان ها بهم رسیدند و یخ شمرونی بودنشون گل کرده و جد و آباد همه رو با هم دوره کردند..... ما هم فقط گوش میدادیم....نیشخند

مها و خواهری هم شب به یاد اونوقت ها موندند خونه پدری اما خوب تا صبح پدر من رو در آوردند .... ترنم که ساعت 3 نصف شب شروع کرد گریه از اون بدجور ها که بابا گفت پاشو برسونمت خونه اتون و خواهری هم که ماه آخره تا صبح یا ووول میخورد یا سر یخچال یه چیزی میخورد.... خلاصه من تا صبح مردم و آخر هم خوب نخوابیدم و رفتم سر کار....

شنبه شب هم امین پیشنهاد داد که شام همه با هم بریم بیرون مهمون من... همسر خواهر بزرگه پیشنهاد داد که شام بگیریم و بریم پارک .... رفتیم بهاران مرغ گرفتیم و بعد هم رفتیم پارک طالقانی..... چقدر مزخرف بود... یه بار رفته بودم تو روز اما شبش بیخود و مسخره بود.... امین گیر داده بود به یه فواره چرخون و تا ترنم رو خیس کرد.... حالا کلی هم ذوق از این خرابکاریش...

امروز عصر هم با مامان رفتیم مغازه دوست بابا برای خریدن وسایل آشپزخونه... چقدر بعد مدت ها انرژی گرفتم... کلی سر ذوق اومدم که دارم برای خودم و خونه وسیله انتخاب میکنم....

--------------------------------------------------------------------------------------------

* دوربینی رو که خیلی وقت بود میخواستم بگیرم آخر خریدم....... هانیه جون کی بریم عکاسی؟؟

* مدرک اتوکد رو گرفتم مونده معماری داخلی و تری دی مکس که پارسال میرفتم تو برنامه ام هست تمام کردن این دوتا کار ناتموم...

* روزه گرفتن تو این هوا و این روزهای طولانی واقعا سخته..... میدونید همسن های من تازه اولین تجربه اشونه تو این ماه روزه بگیرند.... ماه رمضون هر سی سال یکبار به فصل گرما میخوره..... برنامه ریزی من برا سال آینده نی نی دار شدن و برای دو سال بعدش شیر دادن و اگر ماه رمضون کماکان تو گرما باشه تکرار این تصمیمات.... این موضوع همون شب جمعه در حضور خانواده همسر نیز به شور گذاشته شد....نیشخند من اصلا هم پررو نیستم.....

* نی نی خواهر بزرگه انشاله برای چهارشنبه رو نمایی میشه.... بیمارستان آ..... تو شهرک یعنی همون بیمارستانی که ما تامین کننده لوازم مصرفیش هستیم..... خوشحالم چون هم همه میشناسنمون و هم جاش عالیه.... حالا مامان به من میگه خوب تو برو صبح زود بیمارستان و بعد هم برو شرکتتعجبابرو

* آپ کردن با لب تاپ احمقانه ترین کاریه که میشه کرد.... این دکمه های لعنتی چرا هیچکدوم سر جا خودشون نیستندعصبانی

----- اگه بخوام فقط ادامه مطلب رمزی باشه چیکار باید بکنم.... هر کی میدونه بگه میخوام عکس عسل و با رعایت قانون کپی رایت بزارم اما نمیشه......

نوشته شده در ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme